به نام خداوند جان وخرد کزین برتر اندیشه بر نگذرد

( بخش چهارم )

دراشعا ر روانشاد استاد خلیلی ، بعد از یورش ارتش سرخ ، آواره گان
بیچاره ء سرزمین ما چنان غمگین وخسته اند که شب وروز شان جز به گریه ودعا
سپری نمی شود :

خاتـــــــم ملک سلیمانی که دارد نقش حق

ای خدا کی می شود زانگشت اهریمن برون

دریغا ،که او اکنون در میان ما نیست . هرگاه او زنده میبود ، بی
تردید باز هم همی فرمود :

تیـره روزی های ما پایا ن ندارد ای دریغ

در سپهر ما مگر خورشید تابان مرده است ؟

مرا باور براین است که غمناله های حزین همه آنانی که از آغوش پر
عطوفت مأمن ،جدا شده اند ؛ با ناله های زار استاد ، پیوند ی ژرف دارد .
چنانچه این قلم می تواند مدعی شود که : فریاد های اندوه بار دل صاحبش در
این غربت سرا ی درد انگیز ، الهام پذیرفته از دردهای او ست . لهذا هرجا
که می رسم ، بی اختیار وا داشته می شوم تا با تمام توان آنها را به گوش
ها می چکانم .

آری من ، با گریه های او وباشیون وزاری او وبا روح درد آشنای او وشراره
های دل سوخته و قلب آتش گرفته ء او ، از آن زمانی آشنا هستم که ، عمری
یکجا با هم در هجرتکده ء دیگری به سر بردیم.

استاد درآن دیار ، با عالمی ازحسرت و عسرت واندوه زیست وهیچ شبی
نبود که ضمن وصف آزادگان ومجاهدان وتشویق آنها برای جهاد و مبارزه
ءپیگیرعلیه دشمنان مردم ووطن ، سوگناله ای از سینه غمبارش بیرون نتراود
واز ماتمسرای به خون خفته اش و از خاک جان پرورش نگوید :

بازامشب دوستان کشور به یاد آمد مرا

سوختم آن خاک جان پرور به یاد مرا

شام دیدم مرغکی برگلبنی خفته به ناز

آشیــــــان مهربان مادر به یاد آمد مرا

عشق گلزار وطن در سینه ء پر درد من

در دل امواج خون گوهر به یاد آمد مرا

سوخت سرتا پای من هردم چو در کنج قفس

کشور آزاد در خون تر به یاد آمــــــد مرا

روانشاد خلیلی ، نه تنها در مقام استاد بزرگ شعر وادب وسیاست ،
بل در موقعیت آموزگارآگاه وسترگی قرار داشت ، که چگونه درد مند بودن را
با کاربرد ازهنر عظیمی که خدا برایش نصیب ساخته بود ، با توانایی و
مهارتی شگرف وتاثیر پذیر ، به دیگران میآموخت . او بهترین معلم درد ملت
ملتش بود و استاد ماهرومجرب برای هرکه پی عشق سرگردان میگشت. او همین طور
، استاد اخلاق بود وطبیب حاذق و مهرورز وطن دوستی واحساس پروری...!
پیام آتشین او بود که رنج جانگزای دوری از دیار را ، با ماهرانه ترین
شیوهء آن ، در ضمیر مهاجران القا می کرد .

وما همواره می گفتیم وهمیشه چنین خواهیم گفت:

در هر دور وزمانی که شرایط وطن بدان گونه دربیاید وغم ومصیبت عظیمی
بر فراز آسمان تیره سرنوشت مردم ما ، چیره گردد ، قلم توانا وگوهر فشان
او باید تا توفان بر انگیزد وغوغای عظیمی به پا کند ، بخروشد، شوری افگند
وآهی از سینهء سوزناک برکشد وبا آن خشک وتر تجاوز گران بی آزرم وعبرت
نیاندوخته را ،یک قلم بسوزد .

هرچند استاد در دوراستیلای بی خدا یان وکمونستان از این عبرتکده به
سوی جهان باقی رخت برکشید . اما پیام او وصدای رسای او ، جاودان خواهد
ماند . با ا ین تذکر با ید افزود که : درد بی پایان پس از تهاجم ارتش
یاد شده ( دور سیاه طالبی و هجوم همسایهء جنو بشرقی) هم کمتر ازآن ، یعنی
( تسلط ارباب جهل و بی دینی ) نبود و حتی در مواردی مصیبت بار تر ازآن !
مصیبتی که درمغز جان ما آتش می زد . لدا قلمداران را سزاست ورسالتی
فراپیش شان ، که از انتقال پیام استاد ، به نسل نسل کشور ما فرو گذاشت
ننمایند و از آرزو های دل درد مندش آیندگان را آگاه بگردانند وعشق وطن
ومردم دوستی را از لابه لای آثار گرانسنگش ، به مردم باز گوسازند
وبالاخره ، بیوطنان را باالهام از نوحه وزاری او ، ازدرد غربت حالی
بسازند .

بعد از سفربی باز گشت استاد به دیار جاودانگی ، بسا اوقات وحالات
آرزو برده ام که ای کاش او تا روز گارانی دیگر، زنده می بود وبازمزمه
های جانسوز، باز از فراق کشورمیگفت وخوننامه می نوشت. و ما با زمزمه
سروده های شور آفرینش ، یاد پغما ن میکردیم وخاطرات دلنواز رفتن به
پروان را زنده می ساختیم و به داستان های غمبار و زمزمه های حزن انگیز
« نیلاب » ،از زبان او، گوش جان می سپردیم :



شهر کابل معبد ماوتوباشد بی سخن

کعبه یک کعبه است هم آن توو هم آن من

سرخ می بینم چمن را من به رنگ خون دریغ

یا غلط میبیند این چشمان خون باران من

آواره به هیچ سرزمینی احساس آرامش نمی کند. همه جای دنیا – جز کنار
مهر بار میهن – برایش نا مانوس است و جانگزا و درد آفرین .

دل مها جر به هیچ خطه ای آرام نمی پذیرد . او بهترین ومطمئن ترین
آسایشگاه را برای خویش ، سایهء بید وطن می داند . درست مانند پیام آگنده
از درد زیرین استاد ، که درقالب ابیاتی شیرین ، چنین ارائه داشته است:

روزها گرم است می خواهم سوی پغمان روم

تا به زیر سایه آساید دل نالان من

یاد پروان زنده سازد خاطرا ت مرده را

کونسیمی تا بیارد مژده از پروان من

قصه ها «نیلاب » آرد از قرون بیشمار

گر بجویی داستانش بازکن دیوان من

آن درخت سالخورده ء تخت استالف بسی

داستان ها یاد دارد ازمن ویاران من

استاد ، این راوی حدیث دردمندی ها ، ترجمان رنج های توانفرسا ، یاد
سایهء بید پدری را ، که درزادبومش غرس یافته وبالاخره نموکرده وبزرگ شده
...، از هوس سایه ء «طوبی» ترجیح می دهد :

هرگز ننمایم هوس سایهء طوبی

تا یاد کنم ســــایه بید پدری را

***

کابل- پایتخت کشور - چنان برای استاد عزیز بود که معبد برای عابد
. چنانچه در سطور بعدی می خوانیم ، او برای وطن ، علی الخصوص کابل ،
درهر موسم ، بالاخص بهار وتابستان ، رنگ وهوای دیگر داشت. خاطره های
شیرین ، گوارا ولطافت هوای پغمان ودره ها و تفرجگاه هایی نظیر آن ، زمانی
در دل غربت نشینان بیشتر تداعی و آرزوی آسودن به زیر سایه ء در ختان
باغسار کشور خواستنی تر می شود که گرمی سوزان ملک دیگران هر نفس از پیکر
آنان ورگ رگ جان شان نیشتر زند :

تاریک گشت یکسره ایام زندگــــــی

گر کس زروز حرف زند نیست باورم

نا آشناست هر چه ازاین پــــرده بشنوم

بیگانه است هر که دراین صحنه بنگرم

من به این باورم ، هیچ غریب وآواره ای در روی کره خاکی سراغ نخواهد شد
که خاطره های دلنشین بودن به آغوش مأمن مألوف او ، در دلش نقش نباشد .

به ندرت میتوان آواره ای را سراغ کرد که ( اگر اندکی احساس در
ضمیرش زند ه باشد )، از درد فراق وطن به گونه ای که استاد موییده است ،
ننالد:

دل همدلی ندید به درد آشنا که من

در پیش وی نشسته گریبان خود درم

هر لحظه زهر می خورم و زنده ام هنوز

زین تنگنا به کوی عدم ره چسان برم ؟

یاران کجاست کشور زیبای من در یغ

کاین نیمه جان به پای گرامیش بسپرم ؟

نیلاب من کجاست که هر روز می گذشت

غوغا کنان زپیش چو سیمنه اژدرم

ای کاش استاد زنده می بود ، تا آنچه را که یک دهه قبل راجع به
سوءنیت همسایگان فرموده بود ، نظاره می کرد که اینک چگونه کاملا" تحقق
پذیرفته است. اوگفته بود :

دارد دو روی هـــــرکه بـود در جهان ما

یک رو به سوی مــا و دگر در حجاب ها

شمشیر تیز این دو سه کشورستان دریغ

یکـــروز کس ندید نهان در قــراب ها

ای سـتتاده مردمی که توقع نمود ه اند

رقـــــــــص کبوتران حرم ، از عقاب ها

سر ها به خـــاک خفت که تا چند بلهوس

گلگــــــون کنند ساغرعیش از شراب ها

حالا کو زبانی همچون زبان استاد وکوخامه ای مانند قلم توانای او ،
که بتواند ، وضع گریه انگیز کشور ر ا ، به گونه ای که است ، به
تصویر بکشد وبگوید : ؟

جای باران کـــــرم ، مرگ فرو بارد ابر

جای آب از جگر چشمه تراود همه سم .

هرچند استاد ، باشیوه مردانگی ومروتی که او را توأم بود، به سهولت
نمی خواست طرف حسن نیت وخیر اندیشی را در مورد هیچ یکی ازهمسایگان از
دست بهلد ، اما در مواردی که می دید ، نامردان نظر سوء وغرض آمیزی
درباب کشورش ودر باره ء مردمش دارند ؛ آنگاه ، یعنی با به ثبوت رسیدن
نامردی نامردان ، شمشیر شهامت به کف می گرفت و پردهء مصلحت را می
درید.و به حکم مکلفیت دینی ووجیبه ء ایمانی وملی ، در برابر آن می شورید
وآن ها را به باد نفرین قرار می دا د .

***

محبت عمیق وعاطفه شدیدی که استاد نسبت به وطن داشت ، حس
ناسیونالستی اش را آنقدر بالابرده بود، که معلوم می شود کمتر کسی به
اندازه ء ایشان اندرین باب داد سخن داد ه و طریق غلو واغراق پیموده است.

هر چند از لحاظ اعتقادات دینی ما، اطلاق « پرستش » جز برخدای یگانه ،
خالی از اشکال نیست . اما استا د با توجه با محرومیت های بیش از حدی که
به خا طر کشور ومردمش متحمل گردیده ، چنان هستی اش با عشق وطن عجین
یافته که نمی تواند از دوست داشتن ، ولو به حد افراط ومبالغه آ میز آ ن
، دمی لب فرو بندد وعشق آتشینش را مستور نگهدارد . مبرهن است که با چنین
عشق سرشار ، وقتی که زاد گاه او ، مورد تهاجم وحشیانه وسفاکانه قرار
می گیرد واو را باسنگدلی از آغوشش به دور می افگنند ؛ چاره ای جز فریاد
وناله ندارد . دریای فکرتش متلاطم تر وتوفانی تر می شود و مواج تر
وغوغایی ترو... و آبستن سوز وگداز بیشتر ونوحه ء رساتر...!

شعر معنون به « به پیشگاه وطن» را باهم زمزمه می کنیم . شعری که به
آن روح عشق آتشین ژرفی دمیده شده ومحتوایش ، به گو نه ای انعکاس یافته
که ذکرش رفت :
داند خدا که بعد خدا می پرستمت

هان ای وطن مپرس چرا می پرستمت

ذرات هستی ام زتو بگرفته است جان

چون برتری زجان همه جا می پرستمت

درنیمه شب که باز کند آسمان درش

باصد هزار دست دعـــــا میپرستمت

چون پرشکسته مرغ که ازآشیان جداست

اینک زآشیانه جــتتتدا می پرستمت

پیری نمود قامتم از بار درد خم

زاری کنان به قد دو تا می پرستمت

از شوق کوچه های گل آلود تنگ تو

در شهر شاخزن به سما می پرستمت

از یاد رود های کف آلود نعره زن

دیوانه ام به شور وصدا می پرستمت

ازیاد مرغ های فلک تاز درهوا

با مرغ آرزو به هوا می پرستمت

از یاد آن چنار کهن سال سبزپوش

درپیش برگ برگ جدامی پرستمت

چون بوی گل به یاد توام می برد به باغ

با لرزش نسیم صــــبا می پرستمت

هر جا که مطربی کند از شوق نغمه سر

در پرده پرده ساز و نوا می پرستمت

بعد مکان اثرنکند در دیار عشق

ای دور از نظر به کجا می پرستمت

با آن همه مصیبت وزندان که دیده ام

با گونه گونه جور وجفا می پرستمت

ثروتمدار شهر سزاوار ذکر نیست

از بهر آن یتیم گـــــدا می پرستمت

ارباب جاه درخور تعظیم نیستند

از یاد قوم برهنـــــه پا می پرستمت

از یاد کشتگان به خون غرق گشته ا ت

در خون واشک کرده شنا می پرستمت

ازیاد آنکه با لب شمشیر آبدار

صد بوسه داده روز دغا می پرستمت

از یاد سنگری که سرافراز مردمان

با حون خویش کرده بنا می پرستمت

درتنگنای زندگی وخوابگاه قبر

در عالم فنا وبقا مـــــــــی پرستمت

هم با حریر خامه وهم با زبان دل

هم آشکاروهم به خفــا می پرستمت

روان استاد شاد وتابحث بعدی خدا نگهدار

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/11/19ساعت 11:5 قبل از ظهر  توسط ملکزاد  | 

 

 

 

 

 

نوشته ء : عبدالقیوم ملکزادH.A.Q.Malikzad@gmail.com

 خاطره یی از اجلاس شورای مشورتی دهم فبروری 1989

   اجلاس مدینه الحجاج راولپندی پاکستان ، زیر نام « شورای مشورتی » دربیست ویکم ماه دلو 1367خورشیدی برابر با دهم فبروری سال 1989 میلادی ، که به منظور رویکار آوردن حکومت مجاهدین ، برگزار گردیده بود ؛ یکی ا ز رویداد های مهم در تاریخ جهاد مردم افغانستان محسوب میگردد. حکومت پاکستان ، با هماهنگی عربستان وبر خی کشور های دیگر ، سران تنظیم های جهادی را بر آن وا داشته بود ،   تا به خاطر تضعیف و  زیر سوال قراردادن موقعیت رژیم کابل ، باتوجه به آماده گی قوای متجاوز روسی برای خروج از افغانستان ، فتوحات چشمگیر وپیشروی های عمده ای که درساحات مختلف کشور ، نصیب مجاهدین می شد، به تشکیل حکومت در محیط هجرت مبادرت ورزند. دراین اجتماع ، برعلاوهء رهبران تنظیم های مجاهدین افغانستان ، تعداد چشمگیری ازفرماندهان جهاد ، شخصیتهای علمی ، فرهنگی ، سیاسی وملی ، از داخل وخارج کشوراشتراک ورزیده بودند، که من نیز به حیث یکی از اعضای شورای متذکره به شمار می رفتم . جلسات به هدف تعیین زعیم یا رئیس حکومت وتشکیل کابینه ، چندین روز متواتر ، ادامه یافت .   ناگفته نباید گذشت که :  به اساس فیصله ء شورای قیادی ، ریاست مجلس به عهدهء مولوی محمد نبی محمدی قرار داشت و استاد سیاف به حیث نطاق آن !  درترکیب شخصیت های شناخته شده ای که از بیرون دعوت شده بودند ، داکتر عبدالستار سیرت ، داکتر عنایت الله ابلاغ ، داکترروان فرهادی ، عبدالصمد خان حامد و تعداد دیگر قرار داشتند .   از تنظیم های جهادی بدون درنظر داشت قوت وضعف ویا تعداد وابستگان و اعضای آنها علی السویه شصت شصت نفر ، در شوری راه یافته بودند . تعداد اعضای اهل تشیع را – که در مورد   کمیت شان روز ها جنجال برپا شده بود – سی وچهار نفر تشکیل میداد . عدم شرکت شخصیت هایی از اهل تشیع ومهاجرین مقیم ایران ، اسباب تاثر ونارضایت آنها را بار آورده بود وبه همین ترتیب مجموع اعضای شورای یاد شده ، بالغ بر 454 نفرمی رسید . (1

اکثریت شورای قیادی  ، تلاش بیشتر شان را برتمدید ریاست انجنیر احمدشاه احمد زی ( معاون استاد سیاف ) متمرکزمی سا ختند که در جوزای سال 1367 به این سمت برگزیده شده بود. ولی عده ء زیاد ی مخالف این طرح بودند . فلهذا باسپری شدن روز ها ، نشانه ای از وصول توافق واتحاد نظر ،  به ملاحظه نمی رسید واوضاع دال بر طولانی ترشدن میعاد جلسات داشت .   مشاجرات تند وبحث ها وگوناگون همه روزه   در داخل تالار می پیچید وگاهی تند وتند تر میشد   وبعضا" گروه ها وتنظیم ها را به شکل پراگنده در بیرون از تالار ( صحن چمن ها واطاق های رهبران تنظیم ها و… ) می کشاند .   اکثریت اعضای جمعیت ،  باتوجه به نیرومندی ونقش اساسی وموثری که فرماندهان این تنظیم در جبهات وسنگر ها و در چوکات سازمان خود دارا بود، پروفیسور ربانی را برآن وا می داشت تا با پشت پا زدن روش نرمی ،  نقش تعیین کننده ای درقبال قضیه اتخاذ وگام های قاطع تری ر ا به منظور کسب سهم بیشتر ومو قعیت قابل توجه     ، بردارد.  عده ای به دست آوردن وزارت دفاع  را ،  درپهلوی دولت ویاریاست حکومت ، امری جدی تلقی می کردند. اما تعدادی دیگر تکیه زدن اعضای جمعیت به پستهای وزارت خارجه ووزارت داخله را مهمتر از وزارت   دفاع   وانمود می ساختند وعده ای هم بودند خلاف این   دو نظر ارائه می کردند ووانمود می ساختند : جمعیت باید هدفی بالا تر ا ز کسب قدرت ، یا این وزارت وآن وزارت را مورد توجه قرار دهد !!   یکی از موضوعات مهمی که رسیدن به توافق کلی را به بن بست کشانده  بود ، علاوه بر چگونگی تقسیم قدرت به تنظیم ها ، اعطای سهم به اقوام وملیت های ساکن در کشور بود .   دریکی از روز ها ، من به معیت شهید استاد سیف الرحمن سایف رئیس کمیته اطلاعا ت وعضو شورای اجرائیه ء جمعیت ، به دیدن پروفیسور برهان الدین ربانی ، رهبر آن سازمان  رفتیم . ایشان را در حالیکه تنها نشسته بود ، سخت غرق اندیشه وتفکر یافتیم . شکایات موصوف بیشتر درمحور تقاضای امتیاز زیاد وسهم   قابل ملاحظه توسط برخی از تنظیم هایی می چرخید که نقش وموثریت شان درراستای جهاد ، نسبت به سایر گروه ها به مراتب   کمتر بود .   از لحن استاد بر می آمد ،   صحنه سازی ها وتلاش در راه ضربه زدن جمعیت به شدت جریان دارد . همینطور تعدادی از شخصیت های فرهنگی وسیاسی درگفتمان ها ی خصوصی نیز این هشدار را میدادند که کوشش در جهت اغفال رهبر جمعیت ازسوی بعضی از چهره ها به شکل   مرموزی جریان دارد ،  تا لطمه ای بزرگ بر شخصیت    وی وارد سازند.   در سطور بعدی می خوانیم که تلاشهای پشت پرده به منظور تحقق این خواست چگونه به نتیجه رسید ...؟

استاد خطاب به من گفت : « درجلسات انفرادی میان رهبران و... ، راجع به مد نظر گرفته شدن دو پست وزارت به مردم ازبک زبان افغانستان نیز صحبت صورت   گرفت ومن در یکی ازآن ها در نظردار م ، خودت را معرفی   بدارم . »   ایشان قبل ازاینکه منتظر پاسخی از من باشد ؛ به ادامه افزود :« یگانه مشکلی که می ترسم سوالی درزمینه ایجاد نکند ، خوردی سن توخواهد بود ...! »   من ، با حیایی که همواره به چهره ام سایه می افگند واین پدیده بسا اوقات ( بدبختانه )   از رسیدن به مقاصد واهداف مطلوب  و مورد نظر  نیز بازم میدارد ... ، سکوت اختیار کردم . اما بلا فاصله شهید استاد سایف رشته سخن را به دست گرفت وخطاب به رهبر جمعیت گفت :   « هرگاه مشکلی که شما در رابطه به سن  ملکزاد فرمودید ، مطرح شد ؛  پیشنهاد من اینست که نام  برادر مجاهد قاضی اسلام ا لدین حامد ، فراموش نشود . »  ( قاضی اسلام الدین یکی از فارغین فاکولته شرعیات ، از جمله فرماندهان معروف جهادی منسوب به جمعیت واز ولایت تخار بود که در حادثه کمین گیری افراد وابسته به حکمتیار در تنگی فرخار به شهادت رسید )   استاد ،   این طرح را نیز مورد تا ئید قرار داد .   جلسات به گونه ء روز های پیشین ، بدون اینکه نتایج درستی از آن مرتب شود، همچنان ادامه پیدا کرد . طرح ها ی مختلفی از طریق رهبران جهادی ارائه میشد . یکی ازآن طرح   ها ، تشکیل وزارتی به نام « وزارت تعلیم نسوان » بود که طراح آن استاد سیاف بود . وقتیکه این طرح از سوی نامبرده – که سخنگوی مجلس نیز بود – عنوان شد ، بلوایی آفرید واز جانب جمعی از علما ، از راس مولوی ذاکری قندهاری  ( که یکی از مقربین آی اس آی بود ونهاد مستقلی به نام « مجمع علما» را رهبری می کرد )  ونسیم آخند زاده هلمندی ( فرما ندهی که چند سال پیش درپشاور به قتل رسید )، به شدت مورد انتقاد واعتراض قرار گرفت وبه مجالس آنها – که قبلا" به گونه ء غیر رسمی ، به خاطر قبولاندن نطریات شان جریان داشت – رنگ وروح دیگری بخشید وآنها را بدان واداشت تا در راس اعضای خود ، که بالغ بر هفتاد الی هشتاد نفر می رسیدند ، مولوی جلال الدین حقانی را قرار دهند وداعیه ء شان را به منظور تحت فشار قرار دادن رهبران جهادی ، شدید اللحن تر به مجلس مطرح بسازند ! واین درست منطبق برخواست ونظریه ای بود که ، در حقیقت پاکستان آ ن را طراحی نموده بود . زیرا آن کشور وبعضی از حلقات دیگر – که رول اساسی را درقبال شورای یاد شده بازی می کردند – کوشش به عمل می آوردند ،  تا فعالیت های خود را برای نتیجه دادن جلسه ها ونشست ها متمرکز بسازند .)

پاکستان وبعضی ازکشور های همنظر با او ،  به این باوربودند، که تلاش هایی به منظور متقاعد ساختن سران تنظیم های مجاهدین از طریق علمای یاد شده وبعضی قوماندان های جهادی ، بیشتر به نتیجه خواهد رسید. لذا تعیین مولوی حقانی – که روابطش با حکومت و حلقه های استخباراتی پاکستان وبعضی از کشور های عربی ، نزدیک تر بود – در راس آنها ، کمال مطلوب برای آن کشور به حساب می آمد.علما وقوماندان ها ی معترض ، حرکت انتقادی شان را تشدید بخشیدند وتعداد آن را به چهارد ه نفر تقلیل دادند، تا گفت وشنید ها و تصمیم گیری ها زود  تر به نتیجهءبرسند . ایجاد این حلقه – که به نام کمیسیون یاد می گردید – معلول ونتیجه عدم وحدت وتوافق نظر میان رهبران  محسوب میشد که توفیق به دست آورد ،  تا سندی را از سوی سران تنظیم های جهادی با خود داشته باشند . در متن سند گنجانیده شده بود که : - هرگونه فیصله ای که کمیسیون متذ کره اتخاذ می کند ، مورد تائید رهبران می باشد !   گفتنی است که : « به ارتباط تعداد قوماندانها ، اهل خبره وعلما در شورای متذکره ، آمار دقیقی منتشر یا اعلان نشده بود . اما تا جاییکه دیده می شد بعضی از آنها شخصا شرکت کرده بودند که حقانی ، ارسلا رحمانی ، نسیم آخوند زاده ، غازی جان ، انور خان شکر دره ای ، ملا ملنگ وعبدالحی از چهره های سرشناس آنها به حساب  می رفتند . سایر قوماندان ها نظیر احمد شاه مسعود ، محمد اسماعیل خان ، انور خان جگدلک، عبدالحق وسید جگرن درآن اشتراک نداشتند .» عصر گاهان روز بیست وچهارم فبروری 1989 بود   که مولوی حقانی عقب تر یبون قرار گرفت وپس از سخنان کوتاه با لحنی آمیخته با تحکم وتبختر اعلام داشت که : امروز به عمر جلسات وانتظار مردم و جهانیا ن پایان داد ه خواهد شد و افزود :   زعمای محترم جهادی باید طرحی را که توسط کمیسیون قوماندان ها تهیه شده ، بپذیرند»   اصل طرح از سوی کشور میزبان تهیه شده بود که همانا رای گیری سری از سوی اعضای شوری ، برای انتخاب رئیس دولت وصدراعظم   بود وبه همین ترتیب به پست های کلیدی ، یا وزارت خانه های مهم ، می بایست کسانی تکیه می زدند که دارای اکثریت   آرا ء باشند .  صندوق رأی دهی آماده شد وهر عضو شوری حق داشت   در آن واحد به دو نفر رأی دهد. اکثریت جمعیتی  ها به این پندار بودند که رای دوم شان را به نفع حضرت صبغت الله مجددی استفاده نمایند . این پلان به گونه ای طرح شده بود که جمعیت ، یا پروفیسور برهان الدین ربانی ، نتواند رأی اکثریت را   به دست بیاورد. همای اقبال به شانه پروفیسور مجددی نشست که به  او ، بر علاوه ء افراد وابسته به تنظیم خودش اعضای جمعیت نیز رای داده بودند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/11/19ساعت 10:57 قبل از ظهر  توسط ملکزاد  | 

برای لحظات نهایت غمبار و درد اندودی که تابوت آلوده به خون رهبر عزیزما را، سوی مزارش می برند:
دست از رخنۀ تابـــوت برون آر که خلق
بوســه از دست تو یکباره ستانند همه
خورشید سپهر، سخت غمگین است، خورشیدی که دو روز پیش شاهد غروب همتایش برای همیشه بود.
این لحظه هایی دردباری که سوگش بر شانه های جهان سنگی می کند،‌ واپسین لحظات دیدار از پیکر خورشید وار رهبر عزیزمن ، مرشدمن، و استاد مهربان من است که در لای کفن آغشته به خون سرخش و درفش سبز عزت، پیچانده شده و قرار است امروز به غروبگاه ابدی و یا منزل بی باز گشتش سپرده شود.
آری، استاد عزیز ما سفری دارد بی باز گشت. اما جراحات خونچکان پیکر مبارکش حامل پیغامی است که با دل وجان باید شیند،‌عبرت گرفت:
کای سرای دهــــر ترتیب عزای من کنید ســــاز قــــــانون مصیبت از برای من کنید
حلقه بر گـــرد ســــــتون بارگاه من زنید جای در پای ســـریر عرش‌سای من کنید
رخش افغان را عنان در ابتلای من دهید اشگ خونین را روان در ماجرای من کنید
حرف ماتم را که باد از صفحه‌ی ایام حک نقش دیوار و در دولت‌ســــــرای من کنید
از زبان و چشم ودل فــریاد و زاری و فزع در خور شان و شکوه‌ی کبــریای من کنید
گریه‌ای کاندر جهان نگـــــذارد آثار سرور بر سریر و مسند و چتر و لوای مــن کنید
مرکب چوبین تن بی‌یال ودم را بعد از آن بر در آرید و به جای باد پای مــــــن کنید
من خود از قطع امل کردم وداع جان خود بر شــما بادای هواداران که با یاران خود.
امروز، روز به خاک سپاری خورشید است،‌ اما کو تاب وکجاست توان که بتوان راه افتادن تابوت خونین او را بر دوش دریای عظیمی از عزاداران، مردم داغدیده وگریان، به نظاره نشست...؟
آری، مردمی که اینک درد سوگی بزرگ برسینه شان بار است ، از ژرفای درد و اندوه سینه می کوبند و از انتهای بیقراری نوحه سرمی دهند :
از بساط شش جهت دست غنیم جان چه برد با بسیط نه فلک موج محیط غم چه کرد
این خسوف بی‌گمان بر مه چه دیواری کشید وین کسوف ناگهان با نیر اعظم چه کرد
آری، برقدم قدم این دیار فریاد عزا بلند است ،‌نه تنها براین دیار، بل برکوچه کوچه بسیاری ازسرزمین های اسلامی ضجه بالاست که عفریت ملعون در لباس دین و بر چهره مسلمانی سردار بزرگ و رهبرعظیمی از جهان اسلام را، به تیر کینه بسته که باور نکردنی است !
آوخ، چقدر دشوار است شنیدن خبردردناک افول خورشید،‌ سقوط کوه بزرگ امید و چیره شدن توفان عظیم مصیبت در قلب آسیا و جاری شدن سیل سیاه یأس برسر زمین های جهان اسلام!
آری جهان بزرگ اسلام را به صورت عام و سر زمین به خون آغشته ما را به طور خاص،‌ طی دهه هایی که گذشت، غمی کمتر بدین بزرگی و سوگی نادر تر به این سنگینی، فرا یاد است...!
امروز روز چیره شدن ابر سرتاسری ظلمت ماتم دراین دیار است،‌ اینجا هرچه می بینی مجمع سوگواران اند، وهیچ غوغایی به گوشها نمی چکد، الا خروش ماتم و سوز وگداز پیهم و آوای استخوانسوز دارم...!
آری از این سوگ بزرگ است که کهسار فلکبوس کشور، خار و سنگ و صخره و دانه دانة سنگلاخهای این سرزمین غمگین ، شهرها وخیابان ها وکوچه هایش نیز یکقلم درظلمت غلیظ اندوه، فرو رفته ...!
جهان،‌ شاهد به سوگ نشستن این خطة آغشته به خون است و پایتخت این کشور بیشتر از هر جای دیگر، محزون به نظرمی آید و فرو رفته تر ازهر جا در دل تاریکی مصیت ... ، برای اینکه این خاک تر به خون، جرئت جا دادن پیکرگرامی آن رهبر بزرگ را بر سینة‌ خود ندارد ! کاری که دشواریش به وضوح پدیدار است.
آری، درصورتی که آسمان چنین بنالد:
دست دوران شد تهی کان نقد جان برجا نماند
پشت گــــردون شد دو تا کان گوهر یکتا نماند
معلوم است که خاک وطن – با همة وسعتش- نیز یارای تحمل این مصیبت عظیم را ندارد، چه برسد بر گوشة خاک این کشور: کابل ! کابلی که استاد مارا بیشتر از زادگاهش دوست داشت؛
زیرا،‌کابل، استاد عزیزما را نیک می شناخت ،‌ وشناختش ازآن گوهر یکتا به زمانی برمی گردد که آغوش گرم او،‌ برای فراگیری دانش بیشتر فراهم گشت. کانون های علم ومعرفت این شهر، و کوی و برزن پایتخت ، در آغازین روز هایی که او به کابل پا نهاد، دانست، افتخارشناخت‌ مرد بزرگواری را حاصل می کند که در دل بسیاری از مردمش جا دارد‌! و فهمید او مردیست اگر به جایگة رفیعی فراز آید، می توان عامل پیوند عمیق میان مردم ازهر قشروتباری گردد وهرگز هدفی جز خدمت صادقانه ومرامی جز مرهم نهادن به دل پرزخم دردمندان، نپرورد!

آری ازآن روزگاران پیشین،‌ کابل سعادت آنرا یافته بود که او را بشناسد و از همان روزگاران رفتن به سوی آموزشگاه وگماشته شدنش به عنوان استاد در دانشگاه..!
ازهمان روزگارانی که کابل و بسا از ولایات دیگر، تازه دلباختة‌ فهم و درایت و حلم و کمال او می گشتند و آرزو می کردند که روزی ارادة‌ خدا بدان نیز تعلق بگیرد که سرنوشت مردم این دیار بر درایت ودانش او گره بخورد،‌ که خورد؛ ‌ اما خصم آن زمان نیز آرامش نگذاشت وغم بر سرغم هایش افزود.
آری،‌چه خوش طبیبی بود استاد..،‌ طبیبی دلسوز برای همه، وصمیمی مردی بر همگان، حتی برای دشمنان ،‌ جز دشمنان عقیده وایمان ! وبدون هیچ تردید حتی برای آنانی که زمینة به خون خفتنش را مهیا کردند !
اکنون ما در بساط سوگی بزرگ نشسته ایم و می نگریم، بوی عبیر اگین خون سرخ او، آنکه به اتفاق همه رهبر وسیاستمدارکم نظیر جهان اسلام خوانده می شد،‌ با دست خصم کور دل، به فضا منتشرگردید،‌ خاصه بر فضای کابل سوگوار، کابلی که به یاد می آورد، دیروز چگونه و باچه شور و شوق و مستی در جستجوی یافتن نقش قدم های مبارک وپرتمکین او، ویژه در دانشگاه های علم و فضیلت و سروری او بود و با چه غرور و سرافرازی از مقدم خجسته پی او، بوسه های شوق می ربود و بوی دلاویز کلامش را به مشام های شیفتگان می بیخت ...؟
امروز، روز ماتم بزرگ است، ماتم استادما، ماتم رهبرعظیم الشان ومهرورزما، و ازآن است که آسمان با دل غمبار نظاره دارد ومی نگرد، ‌همه جا ‌امواج متلاطم شیون است، غریو پیهم گریه و آهنگ انقطاع ناپذیر ندبه و زاری و هر لجظة آن فریادیست که برای فقدان آن ابرمرد وآن فریدزمان، طنین افگن شده..!
آری امروز، هیچکس و هیچ چیزی را نمی توانی بی ناله بیابی. همگی جامه اندوه و ماتم برتن دارند، همه آه می افشانند و همه سیل اشک از دیده جاری می سازند... همه عنان صبر و قرار از دست داده اند و در حالیکه صدای هق هق گریه شان بی وقفه به گردون می پیچد ، بر سر و سینه خود مشت عزا می کوبند و فریاد می زنند:
ای پیشتاز قافله!
بی همسفر شدیم!
ای پدر مهربان!
ما، یتیم شدیم!
امروز گویی،
محرم است شده تازه در دل تاریخ / دوباره حادثۀ کربلا وظلم یزید،
و همینگونه ازهر زبانی جاریست :
حیف که آن فرزانه روزگار، رایگان ونا به هنگام از دست رفت...؛
حیف از آن تدبیر عــالم‌گیر کز تاثیر آن بـــود در طوق اطاعت گردن چرخ اسیر
حیف از آن پرگاردار مرکز عالم که بود در جهان نازان به دور او سپهر مستدیر
اینک تابوت گلگون او به شانه های داغداران حمل است،‌ هرکی که می بینی با تمامت بیقراری تلاش می ورزد تا نوحه کنان خود را در کنار پیکر آلوده به خون او برساند، درسایة تابوت بزرگمردی که الگوی تقوی بود،‌ نمونه بارز بردباری بود، ومظهر استقامت و پایداری...
گردون به حیرت است و از محبتی که او، بر دل مردم کاشته، غبطه می خورد و می نگرد که چگونه با شوق تمام و باعشق سرشار، به گرد تابوت او حلقه زده اند و می خواهند پیکر عطر آلود او را، از نزدیک استشمام کنند و زمینه بوسیدن تابوت او را فراهم بینند،‌ تا بدینوسیله توانسته باشند برای آخرین بار مراتب احترام عمیق و قدردانی خود را به پیشگاه آن سرور غمخوار وآن رهبر بزرگوار، به نمایش بگذارند.
سالها باید که آرد مادر گیتی به دهر
مــــرد با تدبر و حلم وعالم و دانا چنو!
... آری، خورشید جلوه گر ما دارد با همه وداع می کند. ازآن رو عزای بزرگ و سرتاسر ملی در کشور سایه افگنده و حالا تنها مردم رنجدیده و درد کشیده ما نیست که احساس بکند در عالم اسباب تکیه گاه خود را از دست داده ، بلکه این ضایعۀ عظیم بسا مردم آزادیدوست و شیفتگان حقیقت عالم اسلام را نیز به سوگ والم نشانده...!
...دقایق خیلی ها تلخ و لحظه های نهایت حساس ودرد آفرین است که اینک تابوت خونین رهبر بی نظیر این سر زمین، به شانه ها حمل است و هزاران انسان به گرد آن پروانه سان حلقه زده ،‌ بانک بر می آرند!
هان ای رهبر!
وای استاد بزرگ!
هرچه التماس و عذر کردیم و گفتیم بمان و ما را تنها مگذار که اکنون گاه رفتنت نیست و هنوز جان بیمارصلح به مداوای دستان حاذق تو سخت نیازمند است...، هنوز زمان آن بسیار است که با اهریمن در آویزیم....؛ بمان و شب را بدران و سحر رفاه و آرامی را به روی مردم خسته ما بشگفان...، اما نتوانستی بپذیری، بل با شتاب تمام به فوارۀ خون سرخت، وضو گرفتی ، مثل اینکه شوق سفر به سوی جانان را مقدم انگاشتی و محال دیدی که از مهمانی بارگاه خدا سر، باز زنی . مبرهن شد که قدسیان نیز بیصبرانه پرواز تو را انتظار می کشند و عاشق تر از ما تو را می طلبند و این صدای دلپذیر عشق است که از بام فلک به گوش ها طنین انداز است :
"در کشائید که مهمان خدا می آید..."
آری! این مهمان گرامی، تو هستی، ای رهبر گرامی من و ای بزرگمرد باتدبیر !
تابوت تو بر دوش مردم سوگوار حمل است ، اینجا، فرشتگان هستند که این بشارت را در رابطه با تو به زمزمه نشسته اند:
"در کشایید که این تحفه به ما می آرند
عاشقان سجدة تعظیم به ما می آرند
گشته گان نامۀ تسلیم و رضا می آرند...!"
آری، چه هدیه بزرگی و چه تحفه گرانبهایی ...! این هدیۀ پر بها همانا پیکر گلگون قبای تست. آری ای مظهر صداقت وای آئینه شجاعت، ای گوهر یکتا وای نمونه بزرگواری و ای پیوند دهندۀ اقوام و ملیت ها و ای نمای و حدت و ای آئینه ایمان پرجلا وای گل سرخ چمن عطر آگین خدا،‌ و ای مایه ناز زمین، و ای مغفرت انسان...!
اکنون این تو بودی که ترجیح دادی،
" تاکه با بال ملک سوی خداوند روی
با دل مطمئن و خاطر خورسند روی! "

لحظاتی بیش برای جدایی همیشگی ما با عظام رمیمت و با پیکرخونین اما بی حرکتت نمانده ، پس اکنون ای رهبر عزیز! وای افتاده در آغوش پرخون تابوت وای سرورگرامی وای سایة خدا! خدای را یکبار دیگر، آری ، فقط یکبار:
« دست از رخنۀ تابوت برون آر که خلق
بوسه از دست تو یکباره ستانند همه»
حالایقین یافته ایم که سوی مهمانی حق چست وشتابان می روی و ما را تنها می گذاری... آخر، چگونه خانة امید و آرمان بزرگ ما خراب نگردد؟
آری! خانه امید امروز و فردای ما ...!
و چگونه سیل مدهش غم، خاشاک یأس را نیز با خود نکشاند و به سوی ما نتازد؟ پس چه کسی غیر از ما، و یا چه کسانی غمناکتر از ما فریادی درد آگین بدین آیین سر خواهد داد:
هیچکس مانند ما امروز ماتمدار نیست
حاصل دل جز فغان و ناله های زار نیست
کاروان در وادی یأس است سرگردان کنون
پیش پیش او روان آن کاروان سالار نیست
مرد و زن از سوگ بر سرمشت حسرت می زنند
وا دریغا در میان آن قاید غمخوار نیست
ای رهبر عزیز!
جز گریه به سوگت چه توانیم نمود؟
هان ای رهنمای دلسوز وای خورشید تابانی که اکنون در بستر خونین افول آرمیده ای ...!

فری ای خاک وطن!
خاک به خون خفتۀ من!
عزیزی که اکنون در آغوش تو ره می یابد، عزیز ترین مرد روزگار ما بود، پیر روشنگر قهرمان ملی ما ( مسعود عزیز) ،‌ همسنگر استاد بزرگ دکتور توانا بود،‌ رهبر گرانمایة فرماندهان عزیزی چون:‌ قاضی اسلام الدین حامد، ذبیح الله شهید، صفی الله را شهید، خان محمد خان شهید، استاد سیف الرحمن سایف،‌ مولانا سید خیلی، جنرال داوود شهید، سید نور محمد هاشمی، قوماندان پناه شهید، ملانقیب الله آخند زاده، داکتر سیدحسین، استاد آرین پور شهید، محمد اسماعیل طارق،‌ مولوی سید یوسف شهید، استاد عبدالحی حقجو، مولوی حمزه، دانشیارشهید، وصد ها مرد سنگر بیان وقلم و فرمانده و سپهسالار به خون خفته این کشور ...!
آری رهبر فرزانه ای را به سینۀ تو می سپاریم که عمری با شیاطین و با دیو ها و خوش چهرگانی که نسخه بدل شیطان و دیوها اند...، رو به رو بود و با آنها سر ستیز داشت . این مهر تائید منشور بلند جهاد و انقلاب اسلامی، در را ه سر بلندی امت، رسالت عظیم قیادت و رهبری کشور را به دوش گرفت که مبارزات حق طلبانه شان سر نوشت مردم این خاک و سرنوشت دنیا و سرنوشت ملت های در بند جهان را تغییر داد.
"هان ای لحد بناز که امروز چون صدف
از بحر « فخر» گوهر یکتا گرفته ای!"
عزیز مارفت، اما سنگ و خار وکوه و صحرای وطن بعد از این از بوسیدن قدمهای او محروم می مانند و اکنون تنها سنگ سیۀ لحد است که با او هم آغوش می گردد. پس اکنون مقام آن است تا از سنگ بخواهیم:
آه ای سنگ سیه شوخی به آن چشمان مکن
خاک آن راز آشنای کعبۀ جانان مکن
نسبتی دارند باهم داغداران از قدیم
این حدیث عشق را بازیچة نسیان مکن
ای صبا گر می گذاری بر مزار او گلی
غیر لاله بر مزارش هیچ گل افشان مکن.
رهبر عزیز !
روحت شاد و خدا یارت باد!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/11/19ساعت 10:53 قبل از ظهر  توسط ملکزاد  | 

 

ماهی با " ماه خدا" و"ماه نزول قرآن" و"ماه آرایشگر دل" و "صیقل گرایمان" بودیم، اما درکوره اندوهِ نبودِ حضورِشما، استاد!...

واین نخستین ماه رمضانی بود که در داغ فقدان ودربادیه سوزان فراق شما گذشت.

چه گوارا وزیبا بود، همرهی با رمضان، یا این انیس روح آفرین برای تمامی مسلمانان واین آیت بزرگِ سازندگی...

 و چه دلپذیر بود بودن درکنار رهبرگرامی مان، که نمونه عشق ورزی درطریق نشراسلام وعمل به قرآن بودند، ویژه درماه خجسته رمضان، ماه نورباری که با بودن درپهلوی ایشان وزانو زدن در برابرایشان به عنوان استاد بزرگ دینی، ترجمان و معلم قرآن، ما را سعادت نصیب می شد تا فضایل این ماه پرفیض را ، از زبان شان بیشتر فرا بگیریم وهمراه با آن، نصایح شیرین وسودمند شان را، مبنی برتمسک همیشگی برقرآن وپابندی به ارزشهای دینی وعقیدتی، آویزهء گوش کنیم ...!

استاد، ای رهبرگرامی، ای که نزدیک به یک سال است ازاین خاکدان رخت برکشیده ای !

اینک اشعهء زرین خورشید صبح نخستین روز پرمیمنت عید فطربه جهان منتشرشده واینک مسلمانان به شکرانه بودن در ضیافت خدا، وبه شکرانه شستشوی دل و روح درچشمه جوشان انوار صیام، سرشارازشوق وشور وسرور، سوی مساجد وعیدگاه ها روانند، تا عاجزانه جبین اخلاص وسپاس به بارگاه قدسی رب الناس بسایند.

آری، رهبر! صبح امروز، صبحی که مبارک است وپرفیض؛ روز ابرازامتنان درضمن ادای نماز، به بارگاه پرجلال وعظمت کبریایی است؛ روزانتشارجلوه خورشید سرور، درافق نیلگون دل وجانِ اصحاب ایمان، یعنی جمعیت پیروزمندی که از گردنه پرپیچ وخم یک آزمون بزرگ سی روزه عبورکردند!

خوشا به حال آنانی که ازاین امتحان الهی سربلند به درآمدند و در نبرد با وسوسه های  شیاطین لعین، فرق و پوزمنحوس آنان را، شجاعانه کوفتند وغبارتیرهء خواهشات زشت و هوای نفسانی را از خانه های دل روفتند و رنگی ازآدمیت سرافراز را بر خود گرفتند و کارشان لبیک گفتن و مصداق قرارگرفتن به این صلای سازندگی بود:

به حرمت  رمضان کوش اگر اهل  یقینی

همین مه است که آدم طبیعت ملک استش.

آری ای رهبر!

امروز، نخستین روزعید سعید صیام است وبه قول مولانای بزرگ:

روزه چون روزت کند روشن دل و صافی روان

روز عید  وصل  شه  را  ساخته   قربان   صیام؛

اینک مردم خدا جو، ازهرکوی و برزن وخانه ومسکن، گروه گروه، با پوشیدن لباس های تازه – در حاکی که چهره ازپرتو مهرصبح عید آراسته اند- برون می آیند. نظارۀ چنین صحنه ها، بسی تماشایی است و غرورانگیز. ویژه آندم که آدمی بنگرد همنوع او آراسته است و پاک و با صفا وعاری از چرک و آلودگی! چه قدر دلش می خواهد تا بنگرد، دل و ضمیر همه انسان ها نیزهمیش همین گونه پاک وبی آلایش باشد و نهادش یکقلم مزین با زیور اخلاق و درعین حال همواره  متبسم باشد وخندان، که سردار رسولان آن را " صدقه" برای برادر مسلمان عنوان کرده: ( تبسمک فی وجه اخیک صدقه )! وبه تعبیرابوالمعانی ، به دلیل "رمزاعجازی" که دراو نهفته است :

" شاید مسیح باشد پیغمبرتبسم" !

چه دلپذیراست ره سپردن در رکاب شکوهمند موکب طرب وسعادت، خاصه کسی که درمصاف سی روزه با ابلیس وسوسه گر، توانسته فتح وظفر را برای بوسه زدن از رکاب خویش وا دارد، وسعی بلیغ در یافتن محلی برای کاشتن بذر آگنده ازخشوع نیاز به درگاه رحمت گسترحضرت بی نیاز، به خرچ دهد و درجهت ایستادنِ عاشقانه درکنارجمعیتِ نمازگزار، و متعاقب آن برای به آغوش کشیدن آشنایان از سرمهر...، لحظه شماری کند!

وچه لذتبخش است راه افتادن برادر همره برادر وفرزندان همراه پدر، ودوست همره دوست ویار و یاور دراین روز!

اما ای رهبر! ای سفرکرده ما! ما را ویژه راقم دردمند را، دراین روزعید - که سالهاست رنج دور بودن از آغوش خانواده، آئینی شده است تحمیلی- از مواجه شدن با درد، چاره ای نیست واین درد، درسالهای قبل به گونه ای که امسال دوش ما را خم ساخته وبه پریشانی حواس ما پرداخته...، نبود. زیرا، ما با بودن درکنارتان و دیدن سیمای معصومانه و نورانی تان درصبحگاهِ پس ازفراغتِ نمازعید، دیو اندوه را سرمی بریدیم و فاتحاته به یک سو می فگندیم . اما امسال چه؟

معلوم است که عید، درآنجایی که "دل فسرده باشد و آرزوها درکنارش داغ ..." و یا ازمحیطی که "روزگار وصل رفته وطالع ناسازمانده باشد" - مستثنی از داشتن بار قدسی و دینی اش- نمی تواند بر میزان خوشی ها بیفزاید.

یاد عید های خوب گذشته مان به خیر! که می دیدیم ومی گفتیم: المنته لله ما را غمگساری درکنار است و رهبری دلسوز، و" درعالم اسباب" تکیه گاهی در پیش قرار دارد که با قبول هرگونه نا راحتی ها و مصائب، در طرد سپاهِ ویرانگر اضطراب و الم، جلودار است و با همنفسان عفریت جسورانه دست و پنجه نرم می کند! درست همانند پدر شجاع وخطر پذیری که تلاش می ورزد، تا فرزندان یا پاره های جگرش را ازگزند هرگونه مشکلات وآفات نجات بخشد! لذا همه، ویژه  آنانی که ازسایه داشتن پدر محروم بودند،  اندیشهء درد یتیم بودن را کمتر به سر می پروردند!

واین، بزرگترین سعادتی به شمارمی رفت که نصیب ما شده بود.

آری، پدر!

اینک مرا وجم غفیری از هوا داران وپیروان تو را، با فرا رسیدن این عید، حال وهوای دیگریست. درچنین روزهای خجسته ای که غم را نباید یارای ره یافتن برحریم دل مؤمن باشد، هستند بسی غم خستگانی چون من، که بی مونس وبی همدم اند و با درد و دریغ می نگرند، ازآغوش خوشی ها و آرامش وطمانینتی که می شد در روزگار حیات پربار تان از آنان برخوردار بود، به دور می شوند، و به گونهء نگارنده، غریب وار به گوشه ای می افتند و به مصداق این گفتۀ بیدل:

      از بیکسی نشینند، پامال سایهء  خویش  

دلیل واضح آن هم، همانگونه که گفته آمدیم:

     غمخوارشان دگرنیست بی بال وپرهمایند!

سیطرهء چنین وضع و حالت، باید که درد دوری شما را بیشترکند و برمیزان ناراحتی روحی ما بیفزاید وناگزیرمان سازد تا به یاد شما و به یاد نوازش ها و تبسم های ملیح  ومهربانیهای پدرگونهء تان دلتنگ باشیم.

آری؛

دل درغم حوادث، بی نوحه نیست یکدم

درد شکست ازاین بیش با دانه که باشد؟

ای مهرافول کرده ما!

باز اجازه می خواهم تا از زبانم تکرارشود: که ما جمعی از ارادتمندان تو را، چه درعید و برات و روزه و تحویل سال، و چه در روزهای دیگر آن، زنجیرگرانی از اندوه، به خود پیچانده و بدین باوریم که این درد کماکان امتداد خواهد یافت و به سهولت رهای مان نخواهد کرد و ازمیزان دلتنگی های مان نخواهد کاست. و این بیشتر ازآن سبب است که: بادرد و دریغ  فراوان  می نگریم:

"چهار سوی اعتبارات از زیانکاران  پراست"

و نظاره غیرقابل تحمل این  وضع ناگوار، ما را به یاد بیت دوست داشتنی شما می اندازد که همواره  ورد زبان  تان بود:

هرکی پاکج می گذارد خون دل ما می خوریم

شیشهء ناموس عالم،  در بغل  داریم ما.

صبح بلورین عید است، استاد!

چگونه می توانیم غمگینانه نیندیشیم: وقتی که نماز عید را درجمع مردمی متدین ادا کردیم، با کدام نیرو می توانیم به گونۀ سالهای پیش، شتابان، ره به سوی اقامتگاه مهراندود شما- که درحقیقت خانه آمال فرد فرد هوا داران تان نیز بود - راه بسپریم، تا ازعطرآغوش شما به بهانهء تبریک عید، هرچه بیشتر بهره ور شویم و شما هم با لب های همیشه خندان خویش -  که در روزهای عید شاهد شکفتن بیشتر و انتشارشمیم وافر این باغ می شدیم- مشتاقانه به روی ما گل لبخند می پاشیدید ومهرانگیز ترین آغوش و مهر وعاطفه و نوازش را ارزانی مان می داشتید  و درهمان حال و هوای دلپذیر بود که زخمه لبهای مان از سرشوق و شعف، شگفت نغمهء شادی را تار می زدند:

با  دل  قانع  خوشیم، از چمن اعتبار

غنچهء ما خفته است، باغ ارم دربغل.

بی مناسبت نخواهد بود اگر یاد کنم: چه شیرین ومباهات انگیزاست  یاد این خاطره های خوب، که با آمدن عیدهایی در دیارهجرت، مرا به اقامتگاه خویش فرا می خواندید و گاه خود شخصاً پشت درب منزل این ارادتمند تشریف می آوردید و ازاین کوچک می خواستید تا آماده برای رفتن دررکاب شما شود که روز عرض تهنیت وتبریکی عید به مهاجران و سرزدن به خانه های ایشان است...!

والحق، حاصل نوازش های دلسوزانه و تلاشهای جاودانه تان همواره این بود تا: هرکی نیت خیری برای هدف و آرمان و مردم و جامعه دارد، از کنار تان کسب فیض و شخصیت کند و فراز آید و عروج کند و به جایگاه بلندی رسد؛

هوا خواه  تو اکسیرسعادت در بغل  دارد

نفس بودم، سحرگل کردم ازنفس دعاهایت

 واین یکی ازبهترین اسلوب رهبری است که شما ازآن برخوردار بودید.

استاد مهر ورزم ! چگونه می توانم فراموش کنم و درصدر خاطرات شیرین به خط زرین  ننگارم: وقتی آگاهی یافتی که فرد دوم یکی از نمایندگی های سیاسی توظیف یافته ام، با محبت فرمودی: "چنین مواقف فرو تر از شخصیت تو قراردارند که نمی خواهمت با اینگونه مناصب دل خوش کنی. بل انتظار من و تنظیم ومردمت، خیلی ها بالاتر ازاین موقف ها ومنصب هاست..."

هان راستی، ناگفته نگذرم که یکی فرزندان نامور معنوی ات (مسعودشهید) نیز- برخلاف مدعیان راه تو و راه او- این گل عطرآگین را از باغ گستردهء خوی تو برچیده بود. یاد او نیز به خیر و روانش شاد!

ای پیشوای سفرکردۀ ما!

یاد آن روز های خوب خدا باد به خیر!

که تنها، نگارندۀ این سطور، نه!  بل هزاران هوا خواه وفا کیش تان، که درد دوری شما برای شان تحمل  ناپذیر شده، شکوه وعظمت وخوشی های عید را با بودن با شما، دو چندان احساس می کردند؛ شمایی که گلشن خنده های لطف اندود وعطر افشان تان همیشه شگوفان بود وخندان ، و شما به مثابهء دلسوز ترین باغبان، سعی به خرچ می دادید تا مجال روئیدن هیچ گل یأسی، در مزرع  قلب ارادتمندان تان، فراهم نیاید و گلزار طرب و امید همواره از یغمای صرصرغم، درامان بماند.  

راستی، چه پیشوای دلسوز ومهربانی بودید، رهبر!

هرگاه آدمی – به قول بیدل- "...نورنظرسامان کند وحقشناسی را چراغ دیده ایمان کند"، باما همصدا خواهد شد:

 شما نه تنها برای ما، بل برای هریتیمی، پدر بودید، آری پدر!

همانگونه که بودن تان " نامی بود مرهم برای تمامی زخم ها" یی که دست های فتنه می خواستند به وسیله تیغ های زهرآگین کین، هرآن به وسعت جراحات شان بیفزایند.

آری ای رهبر! ای بهترین "همره برای تنهایان"؛ یا کسانی که گرگ صفتان با نیرنگ ها وشگرد های مختلف می خواستند آنان را درهرگوشهء این خطهء خونین، به محاصره بکشند و قلب وسینه شان را وحشیانه بدرند و تکه تکه کنند..!

و به عبارتی، الحق که شما،" دادی بودید برای ستمدیدگان"...؛

و"انتقامی بودید برای کشته گان" که سالهای پیهم است خون مظلومیت شان ، زمین تشنه را سیراب می سازد...!

وهمنطور شما ای مراد و رهنما!  شما، آری شما، دلسوزترین" رهبری بودید برای رهجویان" ...؛

مگر کیست انکار ورزد که رهبرخردمند و وسیع النظری چون شما، نمی توانست تنها به گروه خاص و قوم و تیره خاص و مردم ولایت یا منطقه وحوزهء خاص، بیندیشد.

این حرف من نیست، بل اعتراف دوست و دشمن است که شما مربوط به همه مردم این میهن بودید، و شخصیت منحصر به فردی به شمار می رفتید که از ژرفای دل، تمییز رنگ و بو را حرام می پنداشتید، و مقصود تان این بود تا برهمه قوم و قبیله، محبت و توجه وعشق یکسان بورزید.واین نمونه ای ازعالیترین سجایای شما بود.

واقعاً طوری که به اثبات رسیده:

"صد فائده در پرده  اخلاق  نهان  است

مرهم  شده  بر هیأت ناسور ببینیم "

ومهترین سخن اینکه: این محبت و ابرازعلاقه یک سویه نبود؛ من بارها و بارها شاهد بودم که "پشتون" عاشقتراز "تاجیک" و "تُرک" ژرف تروگسترده ترازاقوام دیگر و"پشه ای"، " نورستانی" و سایراقوام، مشتاقتراز دیگران سعی می ورزیدند تا برای تان ابراز تمایل کنند وخود را نزدیکتربه شما وانمود سازند.

بنابراین، قلبِ بزرگ شما، به دریایی می مانست که همه ازاو می توانست بهره بردارد. با وجودی که دست های چرکینی هم بودند که  اراده می کردند تا گه  گاه جویی از گنداب را به سوی این بحرخروشان جاری سازند. ولی تاریخ گواه است که شما با هوشیاری خدا دادی که داشتید، می دانستید دربرابر چنین دسایس ورفتار های کودکانه جهلا، چه رفتارهای حکیمانه ای را به کار بندید. با چنین ویژگی هایی که نمونه وار برشمردیم، مگرمی شد درارتباط با شخصیت، التفات ومهربانیهای تان نگوییم:

گاه  گوهرمی فروشد گاه  توفان می کند

موجها بسیار دارد صاحب ما بحرخوست

این شاه بیت بریده ای ازیک غزل زیبا ازحضرت ابوالمعانی است که گویا وی آن را برا شما سروده بود. مطلع وچند بیت دیگر این غزل دلنشین، چنین است:

جاه اقبالی که ساز دستگاه های وهوست

نزد مردم جمع مال وپیش مردان آبروست

هرنهالی راست درخورد هوس بالیدنی

نخل همت هرکجا قدمی کشد طوبا نموست

کوه ازایثارسیم وزر چه نقصان می کشد

سربلند همت است واستقامت گنج اوست

شامل هرکس که شد تأیید فضل ایزدی

با دم تیغش سربی مغزمغروران کدوست...

   آری تو بزرگ بودی وبزرگ ساز، که افسوس قدر ومنزلت کمترشناخته آمد. امرواضح و مسلم است که ابلیس صفتان موجودیت بزرگان وحق گستران را نمی توانند برتابند؛ چنانچه دیدیم در واپسین روزهای حیات آبرومند تان، همانگونه که آرزوی بزرگ و دیرین تان بود، گماشته ای ازسوی شیطان یا توسط آدمگونه ای ازگروه خون آشامان، یا سفاکانی که همواره درصدد اند تا  اهریمنی تر از شیطان عمل کنند و بیرحم تر ازهرجلاد وآدمکش، به خون بیگناهان، دشنه و چنگ و دندان سرخ کنند، درکمین تزویزنشست، شیطان و یا همرهانی بدترازآن، که قدرت نگاه کردنش برشما و برعظمت شما و بزرگی وگستردگی نفوذ شما نبود، خون گلرنگ تان را وحشیانه برزمین ریخت؛ یعنی عزیزی را ازما گرفت که چنانِ طبیبی حاذق، "وسعت رنج هامان را می شناخت" و" اوج آرزو هامان  را در می یافت"...!

وما ازاین حادثه المناک وتکاندهنده تا هنوزازدیده خون می فشانیم ونمی توانیم غباراندوه وماتم را ازخود بتکانیم. و شایدهم ازسرتسلی برای خودمان است که گاه به زمزمه می نشینیم :

- راستی مگرنه چنین است که به گونه گفته «پرویزخرسند»:

« اگربه جای "هابیل" جمجمه "قابیل" پریشان می شد؛

اگربه جای "سیامک"، بچه دیو به خاک  وخون می غلطید؛

اگربه جای "سیاووش"، "سودابه" و"کیکاووس" به دریای آتش فرومی شدند ومی سوختند؛

اگربه جای "ابراهیم"[ علیه السلام]، انبوه بت های چوبین، هیمۀ کوه عظیم آتش می شدند؛

اگر به جای" حسین" [رضی الله عنه] واصحابش، "شمر" و"سنان"و" ابن زیاد" و...درصحرای تفتیدۀ نینوا بی سرو پاره پاره می ماندند؛

اگر به جای "خوب" و"خوبی" و"خوبان"، "بد" و"بدی" و"بدان" نابود می شدند؛

زمین جای ماندن و"زندگی" و"جاودانه زیستن" می شد.

...اما نشد تا "زمان" و"تقدیر" و"حق"... به ما بگویند که زمین، قرارگاه امن و جایگاه زندگی ابدی انسان نیست.» 

حاشیه رفتم، سخن از عید بود، رهبر!

 آری عید، که یکی ازمظاهر وسنت های آن پهن ساختن سفره های رنگین برای پذیرایی از بستگان و دوستان است.

هرگاه این کار به نیت کسب ثواب و استقبال ازعید، تعظیم یوم الله و تعمیم مهر والفت صادقانه، وبه نیت گسترش زمینه های اخوت اسلامی صورت گیرد، امریست ستودنی. اما آنچه در کتاب بزرگ فلسفه عید درج است، چیزی هم فرا ترازاین است که باید سخت بدانها توجه داشت و آن عبارت می باشد از:عمل کردن به فرموده های آفریدگاری که تاکید جدی بردستگیری ازفقیران و رسیدگی بر بینوایان دارد و این دین زندگیساز است که به ما دستور می فرماید: آمدن عید را مسلمان باید وسیله ای قرار دهد برای برداشتن کلیه مظاهر کینه و کدورت ودشمنی ها از میان همنوعان، خاصه همکیشان !

آنچه اشارت شد مختصری ازاین کتاب حجیم است. یک ورق دیگرش را هم نیز ناخوانده نباید گذشت که آن همانا ترویج مهر واخوت میان افراد جامعه است وکاشتن تخم صمیمیت وهمدلی، که از عمده  نیازمندی های یک جامعه قلمداد می شود....

مگر نه چنین است که روزگارمدیدی می شود ازادامه کدورت ها وبرادرکشی ها واوج کینه وعناد وفساد با ابعاد مختلف آن، سخت خسته شده ایم؟

 آیا چنین نیست که مظاهر زشتی ای که جامعه را به تباهی سوق می دهد و اعتماد و باور ها را یکقلم وارونه می سازد و برحجم مصائب و بدبختی های تباهکن می افزاید، لا تُعد ولاتحصی شده... ؟

دریغا! وضع مردم سرزمین ما، چیزی جزاین نیست. واین درحالی است که حاکمیت جو غمباراینچنینی عده ای از مردم دلسوز را سالهاست که بدان وا داشته تا در جهت اعادهء ارزش ها تلاش و سعی بیدریغ  ورزند ، هرچند عده ای را از این گونه کوشش ها وجانفشانی ها، نورامیدی در دل نمی تابد...!

هان، از پهن کردن سفره های رنگین می گفتیم، اجازه دهید تا این را نیزبیفزایم:

 ایکاش از رقابت در رنگین ساختن سفره های ظاهری کم می شد و ازمیزان روبه گسترش تلخی ها ومرارت ها و کدورت ها و دو رویی ها و ریا وکذب و فساد و نیرنگ و دروغ و...، کاسته می آمد ...!

برخی می پندارند که گویا "عید" همین است و یا "عید" یعنی تدارک جامه های فاخر و نو، آنهم زیستن دراوج غفلت و نداشتن هیچنوع پابندی به ارزش های والای اسلامی و نداشتن اعتنا به نیازمندی های بیچارگان!

درحالی که آموزه های دینی ما، ازعید و قرائت ما از دین،  باید به گونه ی دیگرباشد. یعنی به گونه ای که خدا وپیغمبرش امر فرموده و دین ازما می طلبد و باید بپذیریم که حقیقت این است:

لیس العید لمن لبس الجدید

ولکن العید لمن خاف الوعید

که عید دربرکردن لباس های جدید درتن نیست، بل گزینش تقوی و ترس خدا وفکر آخرت ونگرانی ازانجام زشتی هاست.

نباید پنداشته آید صاحب این قلم مخالف تدارک البسه نو و پهن ساختن میوه های رنگارنگ در روزهای عید است. نه! هرگز چنین نیست ، بلکه ماهم می گوییم که چنین  کارهایی باید انجام پذیرد، وبه حرمت عید کوشیده شود، اما درکنار آن آگاهی یافتن از فلسفه واقعی روزه حکمت صدقه ومفاهیم عالی عید و سایرشعایراسلامی مهمتراست که نباید ازآن طفره رفت ویا غافل ماند.

وقتی که سخن ازعید می رود، این را نیز نمی توان ازنظر دور داشت که متاسفانه می بینیم، درهر پنج قدمی ما و ارباب ثروت و یا کسانی که درمصرف های بیجا اصرار می ورزند، تا بدان وسیلهء فخرفروشی وناز ونخوت شان وباد درغبغب دمیدن شان بیشتر فراهم گردد...، انسانهای بیچاره و تهیدستی بی شماری هم می زیند که نه نانی برای سیرساختن شکم دارند ونه هم لباسی برای پوشاندن تن ونه هم کفشی برای پوشیدن پای! و این هم درحالیست  که– چنانچه قبلاً هم اشاره شد- در باور اسلامی ما، عید آگاهی یابی ازحال فقرا ومسکین ها است و درکنار آن دوری ازگناه های گوناگونی که مومن برای زدودنش همواره- خصوصاً- ازعنفوان تابش هلال رمضان با خدا تعهد می بندد تا از زشتی های ویرانگر، کناره گیرد وازگناهان اجتناب ورزد و ازگسترش بلاهای فساد گوناگون جلوگیری به عمل آورد...!

یک نکته جالب دیگر اینکه: درمیان ارباب قدرتی که سفره های رنگارنگ عیدی می گسترند، کسانی هم نیز هستند که باور به ارزش های اسلامی شان خیلی ضعیف است، ویا کسانی اند که حاضر به گرفتن روزه نبودند ونمازنمی خواندند وحتی نعمت عظمای باورمندی به فرضیت واهمیت روزه هم متاسفانه ازایشان سلب بود؛ نمی دانم  رنگین سازی سفره، از نظرآنان چه مفهومی دارد؟ جزاینکه بگوییم این عده آن را تاحد یک عرف وعنعنه پذیرا شده اند و یا هم این عمل را به تقلید دیگران انجام می دهند...!

ایکاش آقایون یا بزرگانی که به گستردن سفره رنگین برای سه روز، ایام عید دستورصادر ویا اهتمام به خرچ می دهند، باری به این فکرهم باشند که این سفره را برای چه کسانی – جزبرای عده محدودی از بستگان و رفقای خویش- هموارمی کنند...؟

ببخشید پدر! که بازهم سخنم به حاشیه کشید، که می گفتم: "عید" است ! ایامی که هلالش وحلولش مفهوم مهرورزی وکدورت شکنی را ارائه می دهد.

روزگاریست  که مردم کشورما عید دارند، اما روز های خوشی عیدهای مبارک شان در هاله ای ازاضطرابات وتشویش ها و آلام وغم و ماتم قرار دارد و رنج آورتر ازآن اینکه: اکثرخانه ها به دلیل سایه سهمگین مصایب وبی امنی ها وخصومت ها، به جای گستردن خوان نشاط، گلیم عزا و سوگ هموارمی سازند و از روزن خانه های شان، جز نوای غم  بیرون نمی تراود.

ازخدا می طلبیم که به یمن ماه پرفیضی که تا سال دیگربا مسلمانان وداع کرد، وبه برکت ایام خجسته عید، ایام رجوع به سوی خدا وادای شکر وسپاس، وبه برکت خون گلگون شما ای پدر وخون همه شهدای گلگون قبای راه اسلام و آزادی...، پس ازاین کبوترشکسته بالِ صلح وآرامی، در فراز کشورخون آلود ما به پرواز درآید و مردم ما پس ازاین شاهد جلوهء امنیت و رفاه و خوشی واطمئنان خاطر باشند .

به امید آنکه ما بیش ازاین ناظر انهدام کاخ بلند وپرعظمتِ انسانیت واخلاق وشرافت وسربلندی، نباشیم . آمین

(ملکزاد)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/11/19ساعت 10:47 قبل از ظهر  توسط ملکزاد  | 

کودتای هفتم ثور1357هجری- خورشیدی  ،یکی ازوقایع خونین ودرد انگیز و ازروزهای  سیاه وفاجعه باردرکشورما به شمارمی رود.

چنانچه شاهد بودیم دست اندرکاران این تراژیدی بزرگ ، هم زمان با دست یابی قدرت وحاکمیت با وحشت تمام کوشیدند تا آزادی ، رفاه وآرامش نسبی مردم را بال وپربشکنند وآشیانه های تنیده با مهرمردم را ، با بیرحمی تمام ، واژگون سازند.

داس جنایت وتطاول چندان برقلع وقمع جوانه های امید دست یازید که نه تنها سیمای سبز و مینونشان زیبا دیارما به موج خون، رنگین وغوطه ورگشت و جویباران، به زهر مصایب، فتنه ها وبلاها آلوده گردید وچشمه ساران به چرک آب سم ...، بلکه ساختاراجتماعی وچهرۀ زندگی مردم بیچاره نیز یکقلم دیگرگون وشیرازه های هستی ، یکسره ازهم پاشید.

بدین ترتیب نامردمان ستم سالار، درفاصلۀ کوتاهی نشان دادند که آنان را چه برنامه هایی حاوی منافی ارزش های انسانی ، اخلاقی و...، در دست اجراست وسررشته اموردر دست کی ها قراردارد؟

تبر جنایت فتته کاران ، بلااستثنا برفرق هرکس که نور ایمان واسلام به دلش می تابید، به خصوص آگهی سرمایگان فرود آمد.

چه انسان های بزرگ منشی که به جرم متابعت ازحق ، ازخانه های شان بیرون کشیده شدند وبه جمع نابود شدگان ملحق گشتند ویا نشانی از زنده ویا مرده بودن نگذاشتند.

با وقوع این فاجعه، قلمداران خودرا دربرابررسالت عظیمی دیگریافتند، خامه ها به حکم ندای ایمان وفرمان وجدان، به تعویض استراتیژی پرداختند وخروشیدنی آمیخته با درد و اعتراض را برخویش پیشه ساختند و بدین ترتیب پیغام رسای آنان با نفیرعام قیامگران گره خورد و همنوا شد با این صلای فرمانروای قلمرو شعر: شاد روان خلیل الله خلیلی، که سروده بود:

ذکر گل ونغمه بلبل بس است

قصۀ رامشگری گل بس است

یاد شب وقصۀ مهتاب بس

ذکرصراحی ومی ناب بس

آری: همزمان باتولد هیولای کمونیزم ونظام الحادگرای، تمام رسم و رۀ دیروزی، ازجمله آنچه درگسترۀ مطبوعات وفرهنگ حاکم بود، نیز واژگون گردید. محتویات شعر و ادب یکسره عوض شد . آهنگ سخن را لحنی دیگرمزج گشت و برقامت کلام وبیان کسوتی دیگر خیاطی شد وسیمایش به گونۀ دیگر آراسته آمد.

اینک سیری داریم به گلزمین سروده هایی که پس ازحاکمیت نظام الحادی وکمونستی ازخامه های درد آلود سخنوران با ایمان ، به روی صفحات کاغذ ریختند. این بحث سر دراز دارد و نمونه هایی که در زیر ارائه می گردد، بررسی آنها به هیچ وجه مبتنی بر تفکیک قوت و ضعف آثار سرایندگان آن نمی باشد، بلکه هدف ، نگرشی است در ساحت احساس قابل وصف  اهل کلام ، چه پخته وچه خام.

مسلماً درصف سنگرداران جهاد و مقاومت هم پخته سرایان را می توان یافت وهم آنهایی را که اشعارشان به گونه یی که مکتب ادب و بلاغت و بدیع و بیان اقتضا می کند، از قوت وتوانایی لازم  کمتر برخوردار است؛ اما آنچه مهم می باشد  این است که صداها آشنا اند وبرخاسته ازیک جغرافیا؛ جغرافیای جهاد ، ایمانداری ، خدا جویی، وطن دوستی وسرانجام آزادی طلبی ...!

بنابرین دراین جا پای داوری با عصای نقد ادبی ره نمی سپرد، بلکه مقصود انعکاس میزان احساس سرایشگران است که اینک نمونه های کلام آنها درباب آنچه اشارت رفت، با رعایت ترتیب الفبا، پیشکش می شود:

عبدالله آرزو شاعرورزیدۀ هرات، با وزش تند باد  مرگبارکمونیزم درافغانستان، پایمال غم می شود. چنان غمی که، خون جگررا ازدیدگانش فرومی چکاند وحتی زهره ومهتاب را دراین اندوه جانکاه شریک خویش می یابد.

غمنامه او درشعری تحت عنوان" طوفان مرگبار" باحسرت و دریغ بیشمار به تصویرکشانیده می شود. او وضعیت را چنان بحرانی، خطرناک و وحشت آورمی بیندکه دادن جزئی ترین بهانه به دست تازه به دوران رسیده های ملحد، ازجمله تماس با دوستان و آشنایان و برقراری زمینة دید و وادید درمسیر راه ها ومحل انجام ماموریت ها و رفتن به مساجد و عبادتگاه ها وغیره ...، پیامدی  جز دستگیری و کشانده شدن آنان، به زندانگاه های جهنمی را، ندارد.

زیرا نظام کمونستی با آغازین روز های استقرارش دراین مرزبوم، وانمود ساخته که دشمن سرسخت و آشتی ناپذیر اندیشمندان مسلمان وقلمداران مؤمن وخدا جوی است.آرزو غمناله اش را بدینگونه می آغازد:

بارد  زدیده خون جگر، بی شمر دریغ

دل گشته پایمال غم مستمر، دریغ

هر شب شود ز نالۀ من  زهره سوگوار

مهتاب گشته در غم من خون جگر دریغ

یک همدم و مصاحب من آه سینه سوز

یارو انیس دیگر من چشم تر، دریغ

«طوفان مرگ بار» بیشترینه بیانگر حدیث بهار غم است که دنباله آنرا در محبث مربوط به آن و همچنان، نیایش و مهاجرت، پی خواهیم گرفت. (ان شا الله)

   واز همین خانواده ادب پرور، سخنور اندیشمند و آگاه دیگری را می شناسیم که تراویده های فکری اش همواره بدلها چنگ زده و آثار گرانسنگش مبین توانمندی خامه و اندیشه او می باشد.

او، عبدالغفور آرزو است. متاسفم از این شاعر ورزیده و نویسنده و ادیب چیره دست جز دو قطعه شعر، پیرامون بحث مورد نظر نمونة دیگری در اختیار ندارم، تا مجال گفتگو با پیامش وسعت بیشتر می یافت.

چنانچه گفته آمدیم: موضوع بحث کنونی ما پیرامون 7 ثور است و سروده یی که آرزو بدان مناسبت انشاد کرده "هفت و هشت" عنوان دارد که شاعر آن را با الهام از این شعر استاد سخن خلیلی:

ناگهان از دور شبحی شد عیان

سایه آسا گاه پیدا  گاه نهان

سروده است که علم العجاله به گرینش یک بیت آن اکتفا می ورزیم و بقیه را به مباحث مربوطه مرور مینماییم. زیرا محتوای شعر، بیشتر پیرامون اختلاف و تفرقه می چرخد و نگرانی هایی که از این ناحیه متوجه آینده انقلاب اسلامی می باشد!

  انتخاب این بیت در این بحث بخاطر آن انجام گرفت که می تواند حاوی تعبیر وسیعتری باشد و دلیل دیگر اینکه: بیت مذکور تأثر شاعر را به روز گاری رجعت می دهد که نظام کمونستی بدبختانه در خاک کشور ما، پا گرفته بود و دگرگونی بزرگ در آن پدید آمده بود. چنانچه می گوید:

دیگر به تابش خورشید، صبر و تابی نیست

چریک صاعقه را مستی ای عتابی  نیست

تعبیر دیگر شعر را به گونه ای که با مطالعۀ مجموع شعر بدست می آید، چنین می یابیم: پرتو خورشید انقلاب اسلامی با گسترش ابر اختلاف در فضای مصفای صفوف مجاهدین، که جهاد ملت مسلمان با خلوص و صداقت آغاز یافته بود، رو به سوی تاریکی نهاد، و پای جوش وخروش و اخلاص و صداقت، با بروز بلای تازۀ دیگر لنگ گردید و این امر موجب ایجاد تأثر عمیق و اندوه بزرگ سخنوران درد آشنایی چون وی گردید.

شاعر به این باور است که با اینهم می توان به علاج این بیماری بزرگ پرداخت و انقلاب اسلامی را از افتادن به گرداب خطرات بزرگتر نجات بخشید.

  اینکه سخنسرای هراتی برای علاج این بیماری، چه نسخه یی ارائه می دهد، در بحث مورد نظر (وحدت) ـ که جستار دیگریست از سلسله جستار های ادب حماسی ـ پیشکش خواهیم کرد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کودتای هفتم ثور1357هجری- خورشیدی  ،یکی ازوقایع خونین ودرد انگیز و ازروزهای  سیاه وفاجعه باردرکشورما به شمارمی رود.

چنانچه شاهد بودیم دست اندرکاران این تراژیدی بزرگ ، هم زمان با دست یابی قدرت وحاکمیت با وحشت تمام کوشیدند تا آزادی ، رفاه وآرامش نسبی مردم را بال وپربشکنند وآشیانه های تنیده با مهرمردم را ، با بیرحمی تمام ، واژگون سازند.

داس جنایت وتطاول چندان برقلع وقمع جوانه های امید دست یازید که نه تنها سیمای سبزومینونشان زیبا دیارما به موج خون، رنگین وغوطه ورگشت و جویباران، به زهر مصایب، فتنه ها وبلاها آلوده گردید وچشمه ساران به چرک آب سم ...، بلکه ساختاراجتماعی وچهرۀ زندگی مردم بیچاره نیز یکقلم دیگرگون وشیرازه های هستی ، یکسره ازهم پاشید.

بدین ترتیب نامردمان ستم سالار، درفاصلۀ کوتاهی نشان داند که آنان را چه برنامه هایی حاوی منافی ارزش های انسانی ، اخلاقی و...، در دست اجراست وسررشته اموردر دست کی ها قراردارد؟

تبر جنایت فتته کاران ، بلااستثنا برفرق هرکس که نور ایمان واسلام به دلش می تابید، به خصوص آگهی سرمایگان فرود آمد.

چه انسان های بزرگ منشی که به جرم متابعت ازحق ، ازخانه های شان بیرون کشیده شدند وبه جمع نابود شدگان ملحق گشتند ویا نشانی از زنده ویا مرده بودن نگذاشتند.

با وقوع این فاجعه، قلمداران خودرا دربرابررسالت عظیمی دیگریافتند، خامه ها به حکم ندای ایمان وفرمان وجدان، به تعویض استراتیژی پرداختند وخروشیدنی آمیخته با درد و اعتراض را برخویش پیشه ساختند و بدین ترتیب پیغام رسای آنان با نفیرعام قیامگران گره خورد وهمنواشد با این صلای فرمانروای قلمرو شعر: شاد روان خلیل الله خلیلی، که سروده بود:

ذکر گل ونغمۀ بلبل بس است

قصۀ رامشگری گل بس است

یاد شب وقصۀ مهتاب بس

ذکرصراحی ومی ناب بس

آری: همزمان باتولد هیولای کمونیزم ونظام الحادگرای، تمام رسم ورۀ دیروزی، ازجمله آنچه درگستره مطبوعات وفرهنگ حاکم بود،نیزواژگون گردید. محتویات شعروادب یکسره عوض شد . آهنگ سخن را لحنی دیگرمزج گشت وبرقامت کلام وبیان کسوتی دیگر خیاطی شد وسیمایش به گونه دیگرآراسته آمد.

اینک سیری داریم به گلزمین سروده هایی که پس ازحاکمیت نظام الحادی وکمونستی ازخامه های درد آلود سخنوران با ایمان ، به روی صفحات کاغذ ریختند. این بحث سر دراز دارد و نمونه هایی که درزیر ارائه می گردد، بررسی آنها به هیچ وجه مبتنی بر تفکیک قوت و ضعف آثار سرایندگان آن نمی باشد، بلکه هدف ، نگرشی است در ساحت احساس قابل وصف  اهل کلام ، چه پخته وچه خام.

مسلماً درصف سنگرداران جهاد ومقاومت هم پخته سرایان را می توان یافت وهم آنهایی را که اشعارشان به گونه یی که مکتب ادب و بلاغت و بدیع و بیان اقتضا می کند، از قوت وتوانایی لازم  کمتر برخوردار است؛ اما آنچه مهم می باشد  این است که صداها آشنا اند وبرخاسته ازیک جغرافیا؛ جغرافیای جهاد ، ایمانداری ، خدا جویی، وطن دوستی وسرانجام آزادی طلبی ...!

بنابرین دراین جا پای داوری با عصای نقد ادبی ره نمی سپرد، بلکه مقصود انعکاس میزان احساس سرایشگران است که اینک نمونه های کلام آنها درباب آنچه اشارت رفت، با رعایت ترتیب الفبا، پیشکش می شود:

عبدالله آرزو شاعرورزیدۀ هرات، با وزش تند باد  مرگبارکمونیزم درافغانستان، پایمال غم می شود. چنان غمی که، خون جگررا ازدیدگانش فرومی چکاند وحتی زهره ومهتاب را دراین اندوه جانکاه شریک خویش می یابد.

غمنامه او درشعری تحت عنوان" طوفان مرگبار" باحسرت ودریغ بی شماربه تصویرکشانیده می شود. او وضعیت را چنان بحرانی، خطرناک ووحشت آورمی بیندکه دادن جزئی ترین بهانه به دست تازه به دوران رسیده های ملحد، ازجمله تماس با دوستان و آشنایان و برقراری زمینة دید و وادید درمسیر راه ها ومحل انجام ماموریت ها ورفتن به مساجد وعبادتگاه ها وغیره ...، پیامدی  جز دستگیری و کشانده شدن آنان، به زندانگاه های جهنمی را، ندارد.

زیرا نظام کمونستی با آغازین روز های استقرارش دراین مرزبوم، وانمود ساخته که دشمن سرسخت وآشتی ناپذیراندیشمندان مسلمان وقلمداران مؤمن وخدا جوی است.آرزوغمناله اش را بدینگونه می آغازد:

بارد زدیده خون جگر، بی شمردریغ

دل گشته پایمال غم مستمر، دریغ

هر شب شود ز نالۀ من  زهره سوگوار

مهتاب گشته در غم من خون جگر دریغ

یک همدم و مصاحب من آه سینه سوز

یارو انیس دیگر من چشم تر، دریغ

«طوفان مرگ بار» بیشترینه بیانگر حدیث بهار غم است که دنباله آنرا در محبث مربوط به آن و همچنان، نیایش و مهاجرت، پی خواهیم گرفت. (انشا الله)

   واز همین خانواده ادب پرور، سخنور اندیشمند و آگاه دیگری را می شناسیم که تراویده های فکری اش همواره بدلها چنگ زده و آثار گرانسنگش مبین توانمندی خامه و اندیشه او می باشد.

او، عبدالغفور آرزو است. متاسفم از این شاعر ورزیده و نویسنده و ادیب چیره دست جز دو قطعه شعر، پیرامون بحث مورد نظر نمونة دیگری در اختیار ندارم، تا مجال گفتگو با پیامش وسعت بیشتر می یافت.

چنانچه گفته آمدیم: موضوع بحث کنونی ما پیرامون 7 ثور است و سروده یی که آرزو بدان مناسبت انشاد کرده "هفت و هشت" عنوان دارد که شاعر آن را با الهام از این شعر استاد سخن خلیلی:

ناگهان از دور شبحی شد عیان

سایه آساگاه پیدا گاه نهان

سروده است که علم العجاله به گرینش یک بیت آن اکتفا می ورزیم و بقیه را به مباحث مربوطه مرور مینمایم. زیرا محتوای شعر، بیشتر پیرامون اختلاف و تفرقه می چرخد و نگرانی هایی که از این ناحیه متوجه آینده انقلاب اسلامی می باشد!

  انتخاب این بیت در این بحث بخاطر آن انجام گرفت که می تواند حاوی تعبیر وسیع تری باشد و دلیل دیگر اینکه: بیت مذکور تأثر شاعر را به روز گاری رجعت می دهد که نظام کمونستی بدبختانه در خاک کشور ما، پا گرفته بود و دگرگونی بزرگ در آن پدید آمده بود. چنانچه می گوید:

دیگر به تابش خورشید، صبر و تابی نیست

چریک صاعقه را مستی ای عتابی نیست

تعبیر دیگر شعر را به گونه ای که با مطالعۀ مجموع شعر بدست می آید، چنین می یابیم: پرتو خورشید انقلاب اسلامی با گسترش ابر اختلاف در فضای مصفای صفوف مجاهدین، که جهاد ملت مسلمان با خلوص و صداقت آغاز یافته بود، رو به سوی تاریکی نهاد، و پای جوش وخروش و اخلاص و صداقت، با بروز بلای تازۀ دیگر لنگ گردید و این امر موجب ایجاد تأثر عمیق و اندوه بزرگ سخنوران درد آشنایی چون وی گردید.

شاعر به این باور است که با اینهم می توان به علاج این بیماری بزرگ پرداخت و انقلاب اسلامی را از افتادن به گرداب خطرات بزرگتر نجات بخشید.

  اینکه سخنسرای هراتی برای علاج این بیماری، چه نسخه یی ارائه می دهد، در بحث مورد نظر (وحدت) ـ که جستار دیگریست از سلسله جستار های ادب حماسی ـ پیشکش خواهیم کرد.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/11/19ساعت 5:10 قبل از ظهر  توسط ملکزاد  | 

باز، سخن ازرفتن خورشیدیست که دیگربرنمی گردد.

خورشیدی که هفت سال پیش درهمین روز (هجدۀ سنبلۀ هشتاد) ازبرابرچشمان خون آلود واشک افشان دوستدارانش ناپدید گشت ورسم ماهی را درپیش گرفت که حضرت جامی درموردش سروده بود:

ساربان را دوش گفتم: ماه بی مهرم کجاست؟
گفت: آن محمل نشین در کــاروان دیگـر است

گفتـم: از دورش توانـم دید؟ گفت: ازمن مپرس
کــان زمـام اکنون به دست سـاربان دیگر است

آری، سخن درد آگین ازافتادن نگین ازتارک آسمان است وافتادن چین به گونۀ آفتاب ودرکلامی دیگر، تا کنون، که هفت سال ازتقویم زمان می گذرد،

در کشـــور ما مصیبتی هست به پا
خـورشید به دامن زمین افتاده است


واز هجرانش زمین وآسمان می گرید ودلها به خون وآتش نشسته است ٭. همانگونه که شادروان دکترعبدالاحمد جاوید، بزرگمرد درخور افتخارفرهنگی کشورما گفته بود:

" من دراین عمربسیارخود، کسی را به یاد ندارم که درمرگش، جمعی چنین باربار وزارزار گریسته باشند وبرسوگ عزیزانش نشسته؛ اما شهادت احمد شاه مسعود ازلون دیگری بود، گویا داغی بود سخت جانگدازکه شرح اشتیاق آن، سینه های شرحه شرحه ازفراق می خواهد."


مسعود، یکی ازعزیزترین دلها بود که مرد وزن گرویده اش شده بودند وبرایش دل بسته بودند واو را مظهرافتخارات بزرگ ومنبع آرامش قلب وروان خویش می دانستند. بنابراین، " تا این خاک است و این ملت [ قدرشناش و] پاک، حدیث ایثاروفداکاری، سربازی وجانفشانی او برسرزبانها خواهد بود و درطول روزگاران چون اسطورۀ رستم وسیاووش سینه به سینه نقل خواهد شد."

حدیث نیک وبد ما نوشته خواهد شد
زمانه را قلمی، دفتری ودیوانی است


هرچند این سرورجانبازان ویا کسی که سفربی بازگشتش جهانی را لرزاند، علی الظاهرازما بریده، اما هیچ تردیدی وجود ندارد که وی همواره – چه هفت سال بگذرد وچه هفتادسال وسده های دیگر- درزوایای ضمیرما ونسل های آیندۀ کشور، زنده است ونقشش در کارگاه دیده ها، برازنده! ٭٭

چنانچه، هفت سال است که دلهای خونین وداغدارعاشقان او غمگینانه می مویندوچنین نالش وافغان همچنان ادامه خواهد یافت:

رنگ توهنــوز در چمن هــــاست
بوی تو هنوز درسخن هـــــاست

ازمرگ توچــون بنفشه کوژاست
در هر طرفی که نارون هــــاست

پیـــراهــــــن پــــاره پارۀ گـــــل
در مــــاتم روی تو کفـــن هاست

آری!

اینجا سخن ازپیچیدن بوی دلاویز یار، درگلشن کلام سخنوران غمداراست. کلام دردخیزشاعرانی که هریکی را درسوگ جانسوز او، آوایی دیگراست ونوای غمزایی دیگر، ویا: هرکی را از رفتن او، سینه را داغی دگر!

درماتم خورشیدی که درآسمان روزگارما دیگر برنمی تابد.

اویی که اکنون درمیان ما نیست،

اویی که به قول دکترعبدالله عزام: پدیده یی بود تکرارناشدنی!

بزرگمردی که درفقدان او وامثال او، سخنوری این بیت زیبا را نذر لب کرده :

صبر بســیار ببـاید پـدر پیر فلک را
تا دگرمادرگیتی چــوتو فرزند بزاید

ودیگری گفته بود:

قرنهاباید که تا ازلطف حق پیدا شود
بایزیدی درخراســان واویسی درقرن

وسخنوری هم با الهام ازکلام آبدارعلامه اقبال افزوده بود:

پس ازوی نام وی گیرندودریابندومی گویند
جهانی را دگرگــــون کرد یک مرد فـداکاری

٭٭٭

چنانچه می دانیم، راجع به شهادت جانسوزقهرمان ملی کشور (شهید احمدشاه مسعود "رح ") سروده های فراوانی به وسیله چامه پردازان وسرایشگران انشاد ومقالات وتحقیقات گسترده یی به زبان های مختلف دنیا صورت گرفته است.

به این باورم، هرچه ازعمرجهان گذران می گذرد، جهانیان به جایگاه بلند مسعود بیشتر پی خواهند برد. حاصل این پژوهش، وشناخت وفرآورد این احساس وتاثر، همانا پدید آمدن صدها کتاب واثر ارزنده خواهدبود، چه در نثر وچه در شعر!

نگارندۀ نیم قرنۀ این سطوررا، درآستانه هشتمین سالروز افول خورشید شرق (مسعود بزرگ) اراده برآن رفت، سوگنامه هایی را که تا کنون ارباب درد یا غمنامه سرایان درباب فقدان این قهرمان، تراوش داده اند، به بازبینی وبازخوانی گیرد، تا ازمحتویات آن سوگسروده ها، درد زخم سنیه اش را - به یاد آن یارسفرکرده خویش - تازه گرداند.

این سیرمجدد وشمیدن بوی سخن کلام وهمدردان، مستلزم آن نیزتلقی گردید تا گل های رنگارنگی که ازشقایقزاراندیشۀ آنان رسته، گلهایی که بوی اندوه وسوگ عزیزما ازبرگ برگ آن بیرون می تراود، به پیشگاه سایر درد آشنایان نیزپیشکش شود، تا بدین وسیله درپهلوی اینکه سیمای ملکوتی مسعود و کارنامه های مشحون ازافتخار ومقام والای او، بار دیگر جلوه گرشود، تفاوت احساس هرغمنامه سرا - چه برای خود سراینده وچه برای دیگران - مورد سنجش وارزیابی قرارگیرد وتاثر عاطفی هرشاعر- به وسیلۀ شعرش - به نمایش درآید. هرچند موضوع کلیه سروده های مورد بحث کنونی، مشخص هستند وآن موضوع همانا پرداختن به مقام شامخ شهادت است، آنهم شهادت بزرگمردی که " اکنون نهال پیروزی، بهروزی [ عزت، افتخاروغرور واقتدارکنونی ] ما به خون او وجان نثاران همسنگرش، سیراب شده ورو به شگفتن گذاشته است."

چمنـــی که تا قیــامت گل او به بار بادا
صنمی که برجمالش دو جهان نثاربادا!

بناءً این درست است که به قول دکترسرورمولایی،" اکثرمعانی ومضامین شعری دریک زبان، میان شاعران مشترک است وآنچه شاعران را ازیکدیگرمتمایزمی کند، رنگ عاطفی خاصی است که هریک برهمان زمینه وموضوع مشترک می زنند."

اما این سخنسرایان حیثیت نقاشان مختلفی را دارند که سعی می ورزند تا دیده آید که برای ارائۀ چهرۀ مورد نظرشان ازچه موارد ومصالحی استفاده می برند و" تفاوت درجات رنگ وزاویۀ دید وحرکت قلم بر روی بوم نقاشی وپرداخت های خاصی وبسیارظریف که هریک انجام می دهند " چگونه انجام می پذیرد ؟

سیری درگلشن شهادتنامه هایی که به وسیلۀ اشک چشم ارادتمندان مسعود آبیاری گردیده، اجمالی است ونه هم مبتنی برارادۀ نقل اشعار، کناراین نوشته، ازمطلع تا مقطع.

با این توضیح باید گفت که: تصمیم ما گلچینی است، یا مکثی برروی برخی ازابیات یا بندهایی ازاشعار(نو)، همراه با توضیحی کوتاه برآنان، که با رعایت ترتیب الفبا پیشکش می گردد.

***

آرزو (عبدالغفور) را سروده یی است به نام «سوگ سپیدار» که درآن ازافتادن آتش به جنگل، سخن رفته که "صلابت کوه " نیز درشعله های آن می سوزد.

آرزو دراین شعربا زبان استعاره، بنای شکوه سرداده واز" تبرپروران چقماقی " نیز گفته هایی دارد که " بنای همت بشکوه " را آتش زده اند. پیامد چنین آتش افروزی – که آرش را به کام مرگ کشانده – گریه یی است که ازآسمان به گوش آید...!

ادامۀ شعر، قسمنامه است.

" قسم به آتش ققنوس پرورجنگل "، " قسم به سورۀ سرسبزدفترجنگل "!

قسم برای به اثبات رسانیدن این حقیقت که:

درفش عشق ازتداوم راهی که – آرش زمان – پیمود، بلند است....

وبرای متحقق ساختن این که:

آرش- یا قهرمان نامور و دلاوری که نامردانه به خونش افگندند- درس استقامت وپایداری، به سنگ سنگ وطن بخشید.

وازیمن شهادت اوست که:

" زبرگ برگ شقایق چکدچکامۀ خون "

توگویی،

" گرفته سیل شقایق سراسر جنگل "

ازبند سوم شعرمی توان شمیم نوید وتسلارا استشمام کرد که به قول شاعر: اگر "عقاب پرافشانده " واگر"ناخدا سکوت" اختیارکرده وبالاخره اگرمسعود قهرمان رۀ دیارباقی درپیش گرفته، اما تاهنوز"غریو غیرتش " در"دره درۀ این سرزمین" می پیچد و پیچش چنین نعره ها سرانجام منجربه ازپا فگندن دشمن خواهد شد. زیرا! به قول استاد خلیلی:

قطرۀ خون شهید است جهانی دیگر
شیرمــــــرد دگر و قلعه ستانی دیگر!

آرزو می گوید:

اگرعقاب پرافشاند کهکشان باقیست
وراز رونق پرواز، همچنــــــان باقیست

شاعردراین غمنامه، گویی به نقش قدم استاد سخن خلیلی راه رفته که آن مرحومی دررثای سپهسالارام البلاد: استاد ذبیح الله سروده بود:

سراگرخفت به خون شکرکه سنگرباقیست
بهرخـــــونخواهی او صد سردیگر با قیست

مـــــــلت مــــوء من سر باز دلاور باقیست
گنبد شیر خــدا، فاتــح خیـــــبر باقیست

به ادامۀ شعر "آرزو" می خوانیم:


خروش موج بلنداست وناخدا خاموش

دلی به وسعت دریای بیکران باقیست

نشان روشنی مرزعشق، نا پیدا ست

به یاد آرش آتش نفس، کمـان باقیست

به دره درۀ این سرزمین آتش وخون

غریو غیرت مسعود قهرمـــــان باقیست

***

از آریانفــــر (عزیزالله) – که کمترشاهد سیروسفرش به شهرشعریم – نیزسوگنامه یی درقالب شعرنو جلب توجه کرد که " جاودانه " اش نام داده.

درمتن" جاودانه " فرازهایی ازخاطرات حیات وکارنامه های سپه سالارتمثیل یافته. به این معنی که او می دیده وقتی سردارنامدارراه می سپرده، زمین درزیرپای او فّر وهیبتی دیگر می یافته، کوه ازشکوهش می غریده. شاعرسجایایی ازاو نیزنقل می کندکه فرمانده بزرگوار را نشانه یی ازگرایش وتمایل به سوی دنیا به مشاهده نمی رسید واو هیچنوع دغدغه یی برای اندوختن مال ومقام وزر، برسرنداشت:

...زندگی اما،

با توپیوندی حقیری داشت

کاین سان زود

روبه سوی خاک برگشتی.

آریافر، دربخش دیگراین اثر، به گونۀ سخنوران دیگری که درفوق ازآنان گفته آمدیم، حاوی مژده ایست برلب، که گویا می گوید: گرچه قهرمان به دیارجاودان شتافته، اما این باوررا باید خوب برسر پروراند که:

" کرگسان را تاب ماندن درحریم خانۀ خورشید

هرگزنیست!"

***

آهنگ هروی (کبیراحمد) را نیزدرفراق مسعودبزرگ خونابۀ دل ازدیده روان است، همانگونه که ملتی درسوگ او گریان است:

درماتم مسعود، شهید رۀ اســــلام
یک مـــلت آزاده به فریادوفغان است

اومتعاقباً به عاملین ترورسپهسالار، نفرین نثارمی کند وآنهارا مستوجب غضب الهی می داند.

آهنگ، قاتلانی را که ازپشت خنجرمی زنند، ولی جرئت مقابل شدن با حریف را ندارند، نامرد خطاب می کند وبه آنها هشدارمی دهد که باچنین اعمال بزدلانه وزبونانه نمی توانند به مقاصد شوم شان نایل آیند:

دشمــــن نبرد راه به سر منزل مقصود
مسعود اگرنیست، هدف بازهمان است

درابیات واپسین،صفحاتی ازتاریخ زرین جهاد وشهکاری های سردار نامدار: مسعود را برمی شمارد وجایگۀ اورا خلدبرین آرزومی کند.

شاعر معتقداست:

خدمات ارزندۀ مسعود تنها برای عقیده وکشورومردم خودش محدود نمی گردید، بلکه وی برای جهان و تاریخ بشریت نیزمصدرخدمات ارزنده وفراموش ناشدنی واقع گردید. بناءً اگر امروز:

فرزند فداکاروطن، گرزجهان رفت

به مصداق: کل نفسٍ ذایقه الموت (یعنی: هرنفس چشندۀ مرگ می باشد)-

این حکم قضا بوده وایجاب زمان است.

***

شهادت جانگدازمسعود ازنظر عزیزالله " ایما ": باربزرگ اندوهی است که تاریخ اوراهمیشه به دوش خواهد کشید. اما درعین حال خطاب به روح اومی گوید:

آنک عقاب بلند ت

برقله های شامخ گیتی

پروازمی کند.

این سرودۀ کوتاه که "فرزانه مرد خانۀ خورشید" نام دارد، مسعود، درچند جا باعبارت: « شهیدبزرگ» مخاطب گردیده.شهیدی که قامت استوار وی درطول حیات مبارزات پرافتخارش هرگز درپیش کسی خم نشد.

مبارزی که:

برسنگ سنگ ریخته از

کشتارگاه کرملین

دیواربرلین

نقشی زشصت اوست.

"ایما" سلامنامه یی زیرنام " قابیل خفته " نیزارائه داده که تاریخ انشادش به آغازین سال شهادت قهرمان ملی برمی گردد.

دراین سلامنامه، مسعود بزرگ به "مرد بالابلند"، "اسوۀ ایمان"،" آئینه دارصورت آزادۀ انسان "، " آفتاب شامگاهان غم وغربت "، " پیغامدار بی هماورد" و"رستم دروان" خطاب شده وازکلاه معروف به «پکول»ش که قهرمان آن را سمبول مبارزات خستگی ناپذیرخود قرارداده بود،نیزسخنی دراین شعردارد.

پکولی که روزی قهرمان ملی به حکم تعهد، او را مثال آورده وگفته بود:" اگربه اندازۀ همین کلاه هم جایی برای مبارزه ومقاومت باقی بود، برای دفاع ازاین خاک دست برخواهم کشید."

او، راستی هم به تعهدش وفا کرد و تاپای جان با وجود همۀ مشکلات وفشارها پا برجا وخلل ناپذیرماند وبرخلاف بسیاری ازکسانی که صحنه را برای دشمن رها کردند، درحالی که بخش عظیمی ازخاک وطنش به دست سپاه شب اشغال شده بود، مردانه دفاع کرد وخواب شیرین را به کام اشغالگران تلخ وزهرآگین ساخت.

به بندهایی ازاین سروده توجه می داریم:

سلام ای رستم دوران!

که اندرپیشگاه آن پکول تو

کله خوددلیران سپاه مشرق ومغرب

به خاک افتاده با خواری

وتاج شهنشاهان را

طلمسش خیره می سازد.

سلام

کنون استارۀ عقل فردای بخت خاوران دردست وعقل توست.

مبادا اهرمن قابیل را ازخواب خیزاند

مبادا!

" ایما" حینی که به دیارسویسیان رخت سفر برکشید،همچنان قصه خوان اندوه شد.قصه ها ازهجوم لشکرشب گفت، قصه سفربه دیارآزادی سرداد وقصه ازدرد زمانۀ مسعود... :

حقیقت ســـــــــــــفربه پای آزادی

سرود تک تک شبانۀ مســـــــعود

هجوم لشکرشب بودوتیرگی وقیام
تمام قصــــۀ درد زمانۀ مسعـــــــود

ونیزسخن از رفتن سپاهداری بزرگ گفت، سخن از زوال خورشید:

سپاهداربزرگ سپاه خاور رفت
بلنــــــد قــامت آزادۀ دلاور رفت

کسی نگفت سخن از زوال خورشیدی
کسی نکـــرد- شگفتا چه زود- باوررفت.

ودرآنجا وقتی خبرنشرزخم خوردنش را بی باورانه شنید، پرسید:

عقاب قله هایت را توان پرزدن باقیست ؟

که خونخواره صیادان

غریوان

پایکوبان

دست افشانند.

واین سوالی بود که درآن شب وروز، ذهن اکثرمردم را به خود مشغول ساخته بود.

واقعاً این مساله (یعنی نبودِ مسعود) تشویش بزرگی محسوب می شد که اندیشه هارا درمحاصره قرار داده بود وهرکسی ازجمع هواداران جهاد ومقاومت " ایما" سا، ازخود می پرسید:

دراین سنگینی یلدا

دراین توفانگۀ تاریخ

چراغ آشیانگاه عقابان

بازخواهد مرد؟

به همین دلیل بود، زمانی که روح بزرگ قهرمان ما عروج کرد، همسنگرانش تا یک هفته یارای افشای رفتنش را برخود نیافتند.
"ادامه دارد"

بخش دیگر از شاعری به نام بابرزی شروع می شود

.................................................

  • تعبیری است ازخداوندگاربلخ مولانا جلال الدین محمد (رح).
  • جمله واپسین با اندک تصرف ازشادروان پوهاند جاوید به عاریت گرفته شده است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/11/19ساعت 5:8 قبل از ظهر  توسط ملکزاد  | 

بازتقویم ورق خورد وبه پیشانی آن     نقشی ازخون شهید است پدیدارامروز

نسخه گردون بارِدیگر ازکهنگی ها ورق گشتاند واینک باز خاطرهشیرین کشوده شدن دروازۀ بزرگی در اذهان شگفت که از آن سرافرازان بلند قامت ما فاتحانه، وارد شهرآزادی شدند؛ شهرحماسه های کم نظیر، شهری که بهشت آرزوی آدمیزادان است، ودر زیبا ترین وبلند ترین جایگاه این شهر، سلطان باحشمت و بی بدیلی موسوم به " معجزه قرن" ، درسریر افتخارتکیه زده بود و ناظرگلپاشی مرد و زن منسوب به خانوادۀ جهاد وخانواده امت اسلامی، برمقدم طلایه داران عزت وسرافرازی!
« یاد آن"دم" که صبا در ره ما گل می ریخت / بر سرما ز در و بام و هوا گل می ریخت / گیتی آن شب اگر ازشادی ما شاد نبود / راستی تا سحراز شاخه چرا گل می ریخت ؟ / شادی عشرت ما باغ گل افشان شده بود /  که به پای تو و من ازهمه جا گل می ریخت »

به همین نحو درهرقدمی، زمزمه شور وشعفی به گوش می رسید واز هرزبانی طرفه آهنگ نشاط وسرود شوق برمی خاست ودرهرنفسی شنیده می شد که "زبانهای مشتاقان آزادی وعاشقان اسلام ، به سازتهنیت چنگ می زنند...!"

 منادیان رسا قامت آزادی، ضمن ادای تبریک وتهنیت، از سرشوق، به پیشوازمیلاد پرمیمنت وارستگی و رویش بهارشگوفه بارِفتح مبین، خطاب به خود و همسنگران فاتح وسرفراز خویش ووارثان واقعی انقلاب اسلامی- انقلابی که پوز یکی ازبزرگترین قدرت های خدا نا شناس گیتی را به زمین ذلت مالید- زمزمه های دلنشینی، بدین نحو نذر لب داشتند:

"ای جبهۀ حیرت زده محو چه خیالی/ با کعبه مقابل شده ای سجده ادا کن / تا بررخ خورشید توان چشم کشودن/ چون شبنم اگرآیینه ای هست جلاکن /گرم است هوای طرب از جوش سعادت / گرمروحه سامان کنی از بال هما کن/ ای شوق تو شکرانۀ این دولت جاوید/ درکف همه گر جان گرامیست فدا کن...!

این دگرگونی شکوهمند وبزرگ، جهان بشریت، خاصه دنیای غیراسلام را حیرت زده ساخت، جهانی که درمخیله و باورش نمی گنجید، ملتی کوچک اما باورمند به حقانیت خدای یکتا بتواند قدرتی بزرگ را به زانو درآورد وشعارخون برشمشیر پیروزاست را ، متحقق بگرداند. درحالی که این نصرت مولود وعده برحقی بود که خدا بربندگان اخلاصمندش ارزانی داشته که " فئه قلیل" یعنی جماعه ای اندک وتهیدست- اگربه خاطربرتری نام مقدس او به مبارزه ونبرد پردازند- می توانند در برابرنیرویی بزرگ و تا دندان مسلحی چون ارتش سرخ واتحاد جماهیر شوروی ( سابق ) ، ایستادگی کنند وسرانجام او را به هزیمت شرمبار وا دارند.

" شبگیرپولادیان" را، در رابطه با این موضوع چه تعبیرزیبایی است که درقالب سروده ای به اسلوب نو ارائه شده:

" به پنهای زمان بُد/ سالها این داستان جاری/ که دنیا شهرناپاکان بیشرم است/ وبرتخت بلند خوابگاه هاشان/ هزاران اهرمن کرداربی آزرم می رقصند/ به کانون سیاه گورها-/ هرروزجشن مردگان برپاست / که تا درسایه شب/ سرود انقراض دوده ی خورشید برخوانند./ ولی دورازهیاهو،/ درنهاگاه شکفتن ها؛/ سرود اختری درشامگه-/ این نغمه سرداد:/ "زمان چون کشتزاران،/ سبزرستنگاه جاویدست/ زمین درپرنیان سرد شب-/ آبستن فرزند خورشیداست!"

چنانچه گفته آمدیم، جهادی که به منظورکسب رضای خدا باشد، وعدۀ برحق اوست که مجاهدین را درسایۀ رحمت خویش قرارمی دهد. چنانچه درآیه 249 سوره مبارکه بقره می خوانیم:

"چه بسا گروهي اندك كه به اذن خدا بر گروهي بسيار چيره شده و خدا با صبركنندگان است."

آری ، فتح به یاری ومدد خدا ازآن سپاهیان خدا شده بود وما ازپی انتشار نوربلورین صبح پیروزی می دیدیم که هیچ کویی را نمی شد یافت درآن، گلبانگ روحبخش شور وهلهه وسرور نپیچد.

وارثان رنجکشیده جهاد برحق ملت مومن به ویژه باز ماندگان بیشتراز دوملیون شهید، بیوه زنان و یتیمان داغدار را– که در پیشا پیش این سرود خوانان قرار داشتند- حال وهوای دیگری بود، می سزید  تا این جمعیت بزرگ ونقش آفرین، از خود وجد وهیجان وسرود وصف ناپذیری  را سردهند وحقانیت راه واراده شان را به نمایش بگذارند و گلنغمه های جانبخش رهایی ونیکبختی را، تا گوش اسیران آن سوی مرزها واسیران جهان ( مردم آسیای میانه واروپای شرقی و...) برسانند؛ ملتهایی که با الهام ازخیزش های حماسه ساز وشورآفرین ملت مومن وسرافراز سرزمین ما، این درس را نیک فرا گرفته بودند که باید در برابرطاغوت ها برخاست وبا زورگویان درافتاد، تا به آندمی که به نعمت عظمای رهیدگی وسربلندی دست یافت. گلنغمه های نوید بخش را اینگونه می شد به دفترحافظه هایِ درّاک، ثبت کرد:

" منتظران بهار بوی شکفتن رسید / مژده به گلها بريد، يار به گلشن رسيد / لمعۀ مهر ازل، بر در و ديوار تافت / جام تجلي به دست، نور زايمن رسيد / نامه و پيغام را رسم تكلف نماند / فكرعبارت كه راست معني روشن رسيد / زين چمنستان كنون، بستن مژگان خطاست / آيینه صيقل زنيد ديده به ديدن رسيد /  "بيدل" از اسرار عشق، هيچكس آگاه نيست /  گاه گذشتن گذشت، وقت رسيدن رسيد ."

" اینک دریای آزادی درپیش روی ما می غرید وصدا مان می کرد تا دل به امواجش بسپاریم وهمه باهم باور کنیم که بی "آزادی" زندگی، تنها "بودن"ی زشت وغمبار وشرم آوراست. و" آزادی "را هیچ قدرتی – حتی اگرخوب ترین وپاکترین قدرتمندان ودولتمردان تاریخ هم باشند- هدیه مان نمی کنند، چرا که دیگر همه می دانند " آزادی" دادنی نیست گرفتنی است؛ پس بگیریمش." (*)

در بحبوحۀ این شور وشوق وتحول کم نظیر، آنچه بیشترمایۀ شگفت جهانیان گردید، این بود که سرافرازان آزادی جووحماسه سازما، علیرغمِ  رسم منفور وخون اندود ودلهره اندایی که کودتاگران نظام کمونستی، به آن باورمند بودند، درپی ابلاغ سرود گلبانگ نوید ونشربهارتهنیت، حالی ساختند:

" ما بهار آشتی خواهیم داشت"؛ ما ازآیین هستی ساز وسعادت آورخویش، فراگرفته آیم که درصدد انتقام ازمخالفان نیستیم، بل درپی صلحیم که خیرمؤمن دراوست ...!

آری! سخن ازآن روز زیبا وشیرین است که " روح سرخ طلوع، ازمجاری مسدود شب ، گذرمی کرد" ولی به دنیای تلخ شب باوران اندوهی به بزرگی هندوکش وبابا وسپین غر، طاری بود.

  شب باورانی که کودتای منحوس شان را " انقلاب !" می خواندند، انقلابی که " بود اسمش را مسمای دگر"، یعنی آن مشت جنایتگربه سرکردگی روسهای ویرانگر، طی چهارده سال برای مردم بیچاره ومسلمان ما جز مصیبت، رنج وبلا وآفت، ارمغان دیگری نیاوردند وبه قول واصف مجاهدان (استاد خلیلی): ازاین بازیگران دشمن آزادی مردم / چه بازی ها که هردم درلباس دوستان "دیدیم" / فضا ازآه مظلومان چو ابرقیرگون "دایم" / زمین ازخون محرومان همه لاله ستان "دیدیم" / بسا طفل گرسنه دوراز دامان مادرها / به جای نوک پستان نیش خنجردر دهان "دیدیم" ...،

آری، در افق دنیای این عاملین جنایت ومظاهر شرارت وشقاوت، شب ظلمانی دیگری حکفرما بود، شب غم بزرگ وترس ودلهره و...! که می دیدند چه مفتضحانه شکست می خورند، شکستِ ناقابل باور در برابر سلاح ایمان ؛ ودرمی یابند که خشم مردم که" آیت خشم خدا و مظهرقهر وجلال کبریاست"، چگونه تبلور می یابد؟  این نعمت بزرگ سعادت ورستگاری بود که "در غریبانه ترین لحظه ها وخونبارترین روزها وظلمانی ترین شب ها، به سراغ مان آمد وما توانستیم امید های مان را بسراییم " و چه تحول شگرف وعظیمی بود که شاهد تکوینش بودیم؛ تحولی که مردم زجرکشیده ما وملتهای گیتی، شاهد ذلیل شدن راهیان شب یا ارباب شرو اصحاب شیطان بودند وشاهد هزیمت وفرار ورسوایی باداران  آنان، که همواره طبل ابر قدرت بودن را به گوش ها می نواختند!

درطلوع آن صبح مباهات افروز، توقیق آن مارا رفیق گشته بود که سخاوتمندانه نعمت عظمای افتخارکم بدیل را بین جهان اسلام تقسیم کنیم وآنها را با خویش همنوا یابیم که همنعره باما، گلبانگ سرود وشوق برخوانند ومژده دهند که شایسته است تاتمامی رهروان توحید درکوچه کوچه ی سرزمین هایشان، شمیم دلنواز رهیدگی وسربلندی را انتشار دهند و ازفیض عطرجانپرور آن دماغ های خسته را شاد بگردانند.

آری چنین بود، آغاز رویش بهارسبزنصرت الهی، وچنین بود رویش دستان بلورین فتح، که با پرتاب نیزه های شکافنده نور، یکقلم مظاهرظلم وجنایت وبیدینی ورذیلت وفساد را–که ازپدیده های کمونیزم ونظام الحادی محسوب می گشت- آهسته آهسته برچیدند تا مجال را برای تسخیرخورشید پرفروغ حقیقت بیشتر فراهم گردانند؛ خورشیدی که خدای نصرتگر، نوید طلوعش را برای سپاهیان نور، داده بود و عاشقان سحر را اینگونه درانتظاردمیدنش قرار داده بود:

"... وما ازکسانی که جرم کردند انتقام گرفتیم وازازل یاری مومنین حقی بود برما "( یونس- 103)

آن روز پنجم ثوربود که شیپور برچیده شدن تومار سیاه رژیم کمونستی به صدا درآمد، روزی که سرآغاز  شكوفايي ملت بزرگ افغانستان قلمداد شد وطلایه داران نور، پیروزاعلام گردید و این قلم که به نمایندگی از سر افرازان نامدار وبا افتخارجهاد، به عنوان نخستین ترانه خوان آزادی از ورای امواج رادیو تلویزیون افغانستان معرفی شده بود، ندا در داد و درخواست کرد تا آفتاب آزادي و عدالت بر گوشه گوشة اين خاك پهناور بتابد و نظامی که در راه تحقق آن دوملیون شهید تقدیم شده، با صلابت وشکوه زاید الوصف پا بگیرد وبدینترتیب، عصرها و نسل‌هايي را كه در راه‌ اند در پناه مهرباني خود قراردهد.

راستی، چه روز شکوهباری بود آن روز، روزیکه زندگی ما درآغوش مهرانگیز وحماسه خیزآن غوطه می خورد وشاهد زیبای سروربا جلوه و آرایش خاص بررخ ما گل لبخند می پاشید وبه گونه تعبیرزیبای مشفق کاشانی:

"برون شد آفتابی تابناک از پردة غیبت / که مهر و مه به رخسارش کنند آیینه‌گردانی / زمین و آسمان، از چشمة فیاض یزدانی / یکی در کار گلریزی، یکی در پرتو افشانی / غبار تیرة شب درگذشت از چهرة گیتی / برآمد روز عالمگیر و عالمتاب یزدانی."

جای آن داشت که به همت والای رادمردان خدا جوی وسلحشوری که مرگ را درمشت گرفته بودند و رویین تنانی که تنها به نصرت الهی باور داشتند واین ایمان ودوست داشتن گوهرزیبای جهاد، رویین تن شان کرده بود، ببالیم وبرقوت ایمان خدا جویانی که گام به گام سرود سرخ رهایی می خواندند، بنازیم وبر درگه حق – که تنها یاری دهنده مجاهدان است - جبین اخلاص وشکران بساییم که لطف عمیمش شامل حال ما گشت و دستگیرمان شد تا فضایی برای دمیدن صبح امید فراهم آید وباغ بزرگ آرمان، با زیباترین جلوه ونمودش، به برگ وباربنشیند.

مسلماً وقتی آفتاب اراده ، چهرۀ منفورشبی دلگیر، شبی چنان غلیظ را بشوید و"حقیقت را یارای آن میسرآید که درهجوم بیرحم دروغ سربرافرازد" جارا برای چه چیزدیگری جزبالیدن وازبوی دلنواز شادی شمیدن می تواند خالی سازد، تا دیده آید که چگونه دیو وحشت آورظلمت، ازصدای پای  خدا باوران سخت کوش، رو به فرارمی نهد وطنین دلنشین گامهای استوارآنان زنجیرها را یکی یکی ازهم می گسلد وبستری مهیا می گرداند تا ایمانیان تمامی فریاد شان را درگلو بنشانند وبا صلابت وشکوه برای کلیه دربندان، بشارت دهند: اینک نجات! واینک نورساطع ازمشرق آزادی...!

چگونه می توان فراموش کرد وبه عظمت میلاد باسعادت آزادی وگسستن ازبند الحاد و وحشت کمونیزم ودهشت روس، حرمت ننهاد و نازان نشد که دیده های خدا جویان وچراغداران با اخلاص جهاد ازشوق تمام اشک شادی ازدیده می فشاندند، آنگونه که جهاد را مصدرشکوه وصلاح ورستگاری وعزت می دانستند، آزادی را نیزسعادت می دانند وبرموجودیت آن محبانه می بالند.

" مگر نه چنان است که آزادی بزرگترین موهبت الهی است وبه قول استاد سخن خلیلی:

خدای داد بشر را یکی خجسته گهر / که کرده اند به آزادیش ملل تعبیر / خدای کرد عنایت یکی گهربه جهان / که کرده اند بشر به آزادیش تفسیر"

ملتی که چهارده سال تمام همه هستی اش را وحتی جان شیرینش را درطبق ارادت نهد ودرراه عقیده وآرمانش نثارکند ، وقتی به نعمت بزرگی – که همانا رستن ازبندهای وحشتناک اسارت است وبلند بردن نام خدا درروی زمین...،مفتخرگردد- آیا می تواند در برابر دستاورد عظیم جهادش وحاصل آنهمه قربانیهای بی نظیرومبارزات بی امان وپیگیرش احساس خوشی ومباهات نکند و خود را فراز یافته در قله شامخ تحقق اهداف بزرگ وشیرین خویش نبیند و ازچشمه سارجوشان سرور جرعه جرعه سرنکشد وازعملی شدن وعده خدای منان " ان تنصرالله ینصرکم .." و ازجلوه انوار بشارت الهی " وقل جاءالحق وذهق الباطل..." جبهه شکربرزمین نساید ؟

مجاهدان عزیزی که معنی عمیق "انتظار" را فهمیده بودند می دانستند ایستاده شدن دربرابرتمامی ضد ارزش های اسلامی وانسانی، سعادت بارمی آورد ودراین راستا هیچ قدرتی نمی تواند راه ومسیراراده شان را بربندد...!

آیا ملتِ باشهامتی که در راستای به سررساندن آرمانهای والایش بزرگترین قربانی را تقدیم کرده بود، نمی توانست این را حق مسلم خود بشمارد و با شوق تمام بخواند و به تداوم زمزمه این سرود دلنواز، برای نسل امروز وفردا وفرداهای دیگر، تاکید بورزد:

ای دل نفست صبح شد آهنگ ثنا کن / ازغنچه چمن کردگلت، شکرخدا کن/ امروزکه آن ابرکرم ازسفرآمد/ ازخویش برون آ، طرب نشو ونما کن / ای حسرت دیدار کنون صبح تماشاست / تادیده تجلیکده سازی مژه واکن...!

ویا چگونه می شد زمزمه دلپذیرشادی شان را بانوای ملکوتی لسان الغیب حافظ پیوند نزند؟:

" صبا به تهنیت پیرمی فروش آمد / که موسم طرب و عیش و ناز و نوش آمد / هوا مسیح نفس گشت و باد نافه گشای / درخت سبز شد و مرغ درخروش آمد / به گوش هوش نیوش از من و به عشرت کوش / که این سخن سحر از هاتفم به گوش آمد... "

ناگفته نگذریم که: ازمیان ابیات دلنشینی که ازحافظ ارائه شد، این بیت آن سخنورخوش نوا، قابل تامل بیشتربود:

" زفکر تفرقه بازآی تا شوی مجموع / به حکم آن که چو شد اهرمن سروش آمد"

خصوصاً ازآنجهت که متاسفانه گروهی را با مخالفان سرسخت جهاد همسویی مشاهده می شد وصدای نفرتبار تفنگ شان ازیک سنگربلند می گشت وگوش عزیزآزادی را می خراشید..! ازآن رو پیامی که دراین شعردلکش حافظ نهفته بود، راهیان آزادی را برآن می خواند تامتوجه باشندو درحساس شرایط پیروزی، دست به اشتباه نیازند ودستخوش وسوسه های شیطان نگردند وسرور وشادی بی پایان مردم را به یاس واندوه مبدل نگردانند. زیرا، تفرقه، بلای بزرگی است که ستون فقرات یک ملت را می کشد، آنگونه که درآیه 46 سوره مبارکه انفال  به آن پرداخته شده :
" و(فرمان) خدا و پیامبرش را اطاعت نمایید! و نزاع (و کشمکش) نکنید، تا سست نشوید، و قدرت (و شوکت) شما از میان نرود! و صبر و استقامت کنید که خداوند با استقامت کنندگان است"

ولی دردا ودریغا که این نکته بسیارروشن وحیاتخش را، سایه شوم خود خواهی به تاریکی فرو برد واین پیام ارزنده را ازنظر پنهان ساخت:

 " اوّلين اثر اتّحاد اين است كه انسان احساس قدرت مى‌كند. اولين اثر تفرّق اين است كه باطن انسان را تهى مى‌كند؛ «و تذهب ريحكم »؛ تفرقه طراوت و نشاط يك انسان و يك ملت را از آنها مى‌گيرد." چنانچه درحدیثی می خوانیم :

« به خدا قسم میان هیچ امتی پس از پیامبرش اختلاف نیفتاد مگر آن كه اهل باطل بر طرفداران حق پیروز شدند.»

آری! دریغا، در میان موجی ازخوشی مردم که پای کوبان ودست افشان ازاین پیروزی بزرگ استقبال می کردند، دیده شد که در گرما گرم مژده تابش مهرفروزان آزادی ، دستان دیگری به کارگماشته شده که تبر به جان باغ گل سرخ حواله می دارند، تا جراحت وارده ازسوی بیخدایان، به زودی التیام نپذیرد. گویی باز لب های تازه شکفته را این پرسش جاری شد:

"چه کسی پشت درختان به کمین ایستاده است / نشود باز نشینیم به باغ گل سرخ / نکند سرو وسپیدار عزادار شوند / دامن باد بگیرد به چراغ گل سرخ ..." (ابوطالب مظفری)

دشمن را نظاره این عظمت وشکوه گران آمد وشیطان سفرۀ فریب دربرابرش گسترد و بدینترتیب گوشه ای ازدریای پهناور وزلالین فتح را آب گل آلود دسیسه آمیخت که یقینا این وضع ناگوار بوی زشت وتلخی را به مشامها می بیخت که برشربت گوارای فرحت مزج می شد. البته این بدان مفهوم نبود که گل های عطرافشان امید به سهولت وبه زودی پژمرده گردند. زیرا تلاش های مستمرازجانب پاسداران دلسوز مرزآزادی برای دفع این آشوب به راه افتاد. هرچند دست های توطئه، که ازآستین چرکین برخی از بقایای رژیم شکست خورده و منفور کمونستی برآمده ودست گروهی ازمبارزین ضدروسی دیروزی را می فشرد، وارد میدان شده بود؛ لذا برای دفع این فتنه لازم افتاد تا رنج بیشتری را پذیرا  گردیم وبازمتاسفانه با قلبی پرازخون وچشمانی مشحون ازاشک، ناظرجاری شدن خون انسانهای بیگناه درجویبارهای کابل باشیم!

واین رویداد ناگواروتاسفبار که نمی توانست به دور انتظاروپندار باشد، تاحدودی قادرگشت ازمیزان خوشحالی ما بکاهد، اما هرگزقادرنشد که افتخارمارا ازآنچه ازیمن قدوم فرخنده شاهد آزادی فرا چنگ آمده بود، کم رنگ سازد.

دردا که امسال به بهانه نبودامنیت ازتجلیل وتکریم این تحول پرافتخاربیشترازهرسال دیگر طفره  رفتند، واین جا را برای نگرانی ازعطیه بزرگ آزادی وسربلندی وافتخار، بیشترباز کرد که مبادا شگرد امسال رنگ سنت به خودپذیرد ودرسالهای آینده نیز ازاین روزبزرگ وشکوهمند ، تجلیل درست تربه عمل نیاید واین امر باعث نومیدی وتاثر بیشتروارثین جهاد وموجب خورسندی مزید دشمنان انقلاب کفرشکن ما واسلامی ما گردد! دشمنانی که همواره د رصدد توطئه بودندوهستند وهمواره می کوشند تا خس وخاشاک اتهاماتی را درمیسرراه مجاهدمردان ما بگسترانند.

درحالی که هشتم ثور مربوط به یک گروه خاص ویا تنظیم ویاحزب خاصی نبود ونیست ، بلکه منوط به کافه ملت مسلمان ما می باشد ، وافتخار ملیون ها انسانی که عاشقانه اسلام را دوست دارند وبه آزادی ارج می گذارند.

محروم ساختن یک ملت ازافتخاراتش شرط  مردانگی نیست ونه شرط پاسداری ازخون شهدا . بی تفاوتی دربرابر این تحولی که جهان را حیرت زده ساخت وابرقدرت شرق را به زمین نشاند وموجب خاموشی جنگ سرد گردید، جفا باید تلقی کرد.

مجاهدین به هیچ صورتی اغماض از ارزش ها را نمی توانند برتابند.درآن صورت این امر به  معنی آن خواهد بود که خدای نخواسته پای حرمتی به خون شهدای گلگون قبا درمیان آید.اینکه عده ای می خواهند به روی مشعل فروزان این ارزش وافتخار حجاب افگنند، برنامه ایست که همواره در راه عملی شدن آن تلاش جریان دارد. اما " چراغی را که ایزد برفروزد / هرآن کس پف کند رویش بسوزد!"

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بیست سال است، ازآن روز پرمیمنت  وازآن خاطره شیرین وروح انگیز می گذرد، روزی که پنجم ثور (71) فتحباب پیروزی بزرگ ما شد (□) وهشتم ثور روز اعلان دولت اسلامی ازسوی مجاهدین!

یقیناً آزادی ورسیدن به هدف، چه طرفه عطیه ی بزرگ وچه نعمت زییایی است که ما درراه تحققش بهای بسیار سنگینی را پرداخت کرده بودیم.

 اظهار تقدیم مقارن به دوملیون شهید درراه آن هدف مقدس، حرف ساده ای نیست که بتوان تنها آنرا به زبان بیان داشت. آیا این ملت بزرگ نبود که چهارده سال تمام با درد انگیزترین شرایط وسختی ها وناگواری ها ساخت ودرراه به ثمررسیدن آرمان والا وعزیزاسلام، ازجان مایه گذاشت؟

 چه قدرتی جزخدا وبه تائید خدا شیرمردانی که بی نام ونشان زیستند وبی نام ونشان درراه خدا پرپرشدند...، می توانست چنان هدیه بزرگ را به ما آرمغان بیاورد؟

اگر سپاهیانی قیام نمی کردند و آنان را اندیشه این نمی بود که عاشقانه ققنوسهای آزادی وآزاد زیستن شوند و فقط خدا راببینند واهداف والای الهی وانسانی را، درسرلوحه افتخارات بزرگ جهاد نقش بدارند، چگونه می شد تحولی چنان بزرگ وافتخاری چنان با شکوه وعظمت پدید آید؟

 ای کاش جامانده ها حرمت خون رفته ها راپاس دارند که متاسفانه کمتر به آن مبادرت می ورزند، که نمونه بارزش عدم تجلیل وبزرگداشت ازروز فتح بزرگ مجاهدین درروز هشت ثور وسقوط اندیشه منحط الحاد است .

امروز تلاش برای آنست تا نه تنها آنهمه افتخارات به باد فراموشی سپرده شود، بلکه  بیشترازپیش این سنگرداران پاکباز را بی شرمانه به تیغ اهانت بندند، یعنی آنهایی را که سنگ سنگ وخار خار این خونین دیار، همواره می ستود وگلدسته های تقدیر وتمجید را به پای آنان نثارمی کرد، گلدسته هایی را به یمن فتوحات چشمگیرشان وحماسه آفرینی های بی نظیرو مباهات آفرین شان میسرمی آمد:

ای به هربزم ازشکوه نصرتت هنگامه ای / بال فتح ازصبح اقبالت تبسم نامه ای / ناخن تیغ تو هرجا دست یازد برکشاد / گردن شاهان نمی گنجد به بند جامه ای / ششجهت آرایش یک گل مبارکباد تست / رنگ تودرهرنظر بوی درهرشامه ای..."

مگر نه چنان بود که برای تداوم این عزت وسرافرازی وفتح بزرگ، دستان لرزان مادران داغدیده وپدران اشکبار ویتیمان دردمند، هرشام وسحربردرگه حق بلند می گشت:

"یارب این صبحی که ازباغ سیادت کردگل / روز مهرش بیزوالی ، شام ماهش بیغمی "

درآن روز های مصیب باری که عفریت آدمخوار، با تمام توان درهر کوی و برزن ودرخانه خانه مردم بیدفاع ما آتش فتنه می ریخت  ومردوزن این سرزمین مظلوم را به خاک وخون می کشاند، چه کسی جزمجاهدان برهنه پایی که امروز در کمال خواری وبیچارگی به سرمی برند وداغ هرگونه تهمت ناجوانمردانه ازوطن گریخته ها را، پذیرامی شوند ...،ندای قرآن وندای مادر وطن را لبیک گفت و درروز هشتم ثوردرخت آزادی آبیاری کرد؟

یاد آن روز های خوب ومبارک جهاد ملت مسلمان ما بخیر، ملت مومن وسرافرازوتهیدستی که عاشقانه  حاضرشد تا به ندای ملکوتی خدا ومادر وطن لبیک گوید و خلعت برین وخدا پسند مجاهد بودن را به تن کند و خودرا آماده قربانی درراه خدا سازد.

یقین کامل است اگرچنین نمی شد، مارا بهره ای ازآزادی نبود ونصیبی جز ذلت وخواری نه...!

چنانچه مستحضریم، این ابراز آمادگی در راه جهاد درست درفرصتی میسرآمد که همه جا را ابرقیرگون یاس فرا گرفته بود وجمعی را جزفکر فرار ازکشور درسرنمی گنجید و همین گونه حال وطن چنان ابتر و وضع مردم چنان خراب بود که خامه ها را یارای به تصویرکشیدنش نبود واما شمه ای جنایاتی که به وسیله آدمکشان اعمال می شد، شاید بتوان قسماً دراین سرود غمناک استاد سخن خلیلی به نظاره نشست که ازسردرد سروده بود:

اين خاك تربخون شده ماتم سراي كيست؟ / وين مرغ پرشكسته، دل بينواي كيست؟ / چون اژدهای گرسنه دژهای آهنین  / بمهای مرگبار به صحن فضای کیست / درکوی وبام کیست که بارد تگرگ مرگ / صدگونه زهر ریخته درآبهای کیست؟/ زنجیر تاب داده زپولاد آتشین / برپا ودست دختر بیدست وپای کیست؟ / فرياد خلق تابه فلك رفت روز وشب / يكباركس نگفت كه آنجاسراي كيست؟/ پامال ظلم دشمن غدار بی خدا/ یک بار بین که مصحف مومن بهای کیست؟ / گلگون شرابها كه كشي سربه بزم غير / هان اي وطن فروش بگوخونبهاي كيست؟

درپهلوی آن برای زدودن فضای آغشته با درد ورنج ونکبت وماتم وجوی سراسر تاریک ووحشتزا، دلنوازترین ترانه ها همان بود که شنیده می شد:

" شرف هستی ما گوهرآزادی هست/ جان ودل درره آن گوهر یکدانه کنیم "

بازهم باید تکرارکرد که اگر چنین هدفی درسرنمی بود، وجهاد نقش تیرگی زدایی واسارت افگنی را به عهده نمی گرفت، بی نور فروزان او وبی تابش شمشیرایمان وجوشش اخلاص " کدامین خورشید می توانست شبی چنان غلیظ را بشوید ویا کدامین حقیقت می توانست دریورش بیرحم دروغ ، سربرافرازد؟"
آری، چه روز های مقدسی بود بودن درسنگر جهاد ومبارزه درراه خدا؛ یکی از مظاهردرخور وصف آن روزها این بودکه فقیر وغنی درراه برآورده شدن مرام شان یکی بودند و دریک صف قرارداشتند، وچه بسا که صادقانه می گفتند ومظاهرثبوتش نیزمشهود بود که باهم چون  برادرند. واژه برادر- که شاید این روزها بعضی به تمسخربه آن نگاه کنند - عهد اخوتی بود که قداست بالایی داشت پیمانی بود و تامرز شهادت امتداد داشت! فلهذا آن دوره زیبا یکی ازصفحات زرین تاریخ شکوهمند جهاد برحق وعزتزای ما بود وبرگی ازافتخارات بزرگ و وصف انگیزما...!
آن روز ها برای ما وهمه دوستداران آزادی برای همیشه سزاوار حرمت وپاسداری است وازهرجهت شایسته تعظیم کردن . حرمت وپاسداریش ویژه ازآن رهگذر لازم است که می نگریم  سنگر دیروز باطل نشده است ؛ دیروز دفاع از خاک وجان ومال وارزشها بود، امروز نیزهمچنان چنین است ، مزید براینکه باید بپذیریم ارزشها همچنان پا برجا هستند .

"چه زیبا ست درتمامت بهار وزیدن وصلای رسیدن ورنگ گرفتن را در پهنه داغ تابستان افشاندن!" واین حق مسلم آنانی بود وهست که همواره شعار شان بود:

" گردن آزادگان را تیغ بهترجای طوق / مرد حق را سرفرازی باشد از دار وطناب / درمسلمانی غلامی نیست فرمانش بدر /  درمسلمانی اسارت نیست زنجیرش بتاب! / قفل را بشکن که فرمان خدا در دست تست / بند را بگسل که مومن را نباشد بند وباب !"

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

................................................

(*)( پرویزخرسند/ پیغام زخم )

( □ ) توجه باید داشت که به تاریخ پنجم ثوراولین دسته مجاهدین، درسه استقامت ( فرهنگی، نظامی وسیاسی )، که درراس بخش نخست نگارنده این سطورقرار داشت ودرپیشاپیش بخش دوم آقای محمد قسیم خان فهیم – که بعداً به منصب مارشالی نایل آمد؛ ( معاون اول ریاست جمهوری کنونی کشور) همراه با فرماندهان مشهوری چون جنرال گدامحمد خان خالد وجنرال پناه خان شهید وجمع دیگری از فرماندهان که دراطراف کابل به جهاد می پرداختند...، ودربخش سیاسی دکترعبدالرحمن سابق وزیر هوانوردی ، وارد پایتخت کشور( کابل) شدند ودرآن روزعلاوه بربسیاری ازولایات واکثر پایگاه های نظامی، مناطق مهمی نظیر میدان هوایی خواجه رواش ومقررادیو- تلویزیون و...را، به تصرف خود درآوردند . درست درشامگاهان همان روز بود که پیام یا مژده سقوط رژیم کمونستی- که ازسوی اتحاد جماهیر شوروی سابق حمایت می شد- ابلاغ گردید ومردم اطمئنان حاصل کردند دیگرچیزی به نام رژیم کمونستی درافغانستان وجود ندارد وتقریباً کشورکلاً تحت تصرف مجاهدین درآمده است ؛ درهمان روز بود که بنابه فیصله رهبران جهادی، فرماندهانی که تحت رهبری شهید احمدشاه مسعود عهده دارتامین امنیت پایتخت کشور بودند، اعلان گردید که قدرت سیاسی کشوربه روز هشتم ثور به وسیله برخی از وزرای کابینه نجیب – که نامبرده به مقرنمایندگی سازمان ملل متحد درکابل پیاهنده شده بود- به دولت ممثل آقای پروفیسورصبغت الله خان مجددی انتقال می یابد.

بدینترتیب روز هشتم ثورطی مراسمی قدرت رسماً به مجاهدین انتقال یاقت ونگارنده به عنوان مسوول عمومی رادیو وتلویزیون وافغانفلم وسرپرست وزارت اطلاعات وکلتور برای مدتی این ماموریت خطیر را عهده دارشد. آغازین روزهای پیروزی برای من چنان شیرین وخوشگواراست که تاهنوزنزده سال ازآن می گذرد، نمی توانم تعریفی به آن ارائه دارم ومیزان گسترگی خوشحالی ومباهات را تخمین بزنم . هرچند پسانترها این خوشی بی انتها به ناراحتی تبدیل شد که در متن مقاله به آن ها اشاره است.

 

 

 

شياطين فنون باز در كار بستند
ميان تن و روح ديوار بستند
هراس از دم گرم خورشيد كردند
شبانگاهش از ملك تبعيد كردند

............................................................




مشفق کاشانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/11/19ساعت 5:6 قبل از ظهر  توسط ملکزاد  | 

 

مردِ برفینه سرِ کوچة ما،

همرة پیرزن خستة خویش-

بود همشانه روان،

درخط جادة طولانی درد...!

آن دو وقتی که سرِبحث به هم بکشودند

بازهم قصة شان،

گونة قصة تکراری دی بود و پریر،

قصة "استرس" و غربت و رنج...!

پیره زن، گاه سخن،

گهِ باریدن اشک،

وقتِ افشاندن آه،

گفت با همسرخویش:

بودن اینجا دانی؟

برسرشاخچۀ هستی ما،

برسر مزرع پژمردة دل...!

به جز از صاعقة غم نفزود.

 گفت: آیا خبری؟

باز یک سال دگر رفت و بپیوست به پار

آری، یک پاشنۀ پاییزی

که فرو ریخت ز دیوارۀ عمر گذرا

نه پسر سر بکشد بر درِ ما

نه به یاد من و تو دختر ما.

من و تو بسته در این دام و به پا زنجیر است

زندگی وه! چقدر خسته کن و دلگیراست.

قصه، آن روز چنان رفت در آغوش دوام

صبحگه چاشت شد و چاشت فرو بر درِ شام.

ناگهان گاهِ غروب

وقت باریدن باران سخن گشت پدید

دردی اندر دل بشکستة مرد

آنچنان درد، که یکباره اش ازپای فگند.

مرد با درد حزین،

از پی دوختن دیده سوی آن زن پیر

گفت آهسته چنین:

به نظرمی آید،

هست این لحظة تلخ،

آخرین لحظة دیدار، میان من و تو...!

واپسین قطرة باران سخن

که ز ابر لب او ریخت فرو،

ازپس نام خدا بود، فقط نام وطن.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/11/19ساعت 5:4 قبل از ظهر  توسط ملکزاد  | 

 

۳۱حمل الی اول ثورسال روان ، همایشی تحت عنوان : امن سازی مجدد افغانستان ، ازسوی بنیادشهید احمدشاه مسعود ( قهرمان ملی کشور) درکابل برگزارگردید.  

این نارسا بداین مناسبت  مزید برمطلبی که در ذیل ارائه می گردد ، طرحی در رابطه به چگونگی ایجاد امنیت درافغانستان تهیه دیده بود که مجال خواندنش درآن مجلس فراهم نگشت ، اما نشرمطلب زیر _ که به گونه چشمدید وگزارش درباره امنیت درقلمرو حاکمیت جمعیت اسلامی افغانستان دردوران جهاد به نگارش درآمده _ ازنظر ما بنا به دو دلیل ازاولویت برخوردار می باشد :    

یکی : اینکه ما درآستانه بزرگداشت ازپیروزی مجاهدین قرار داریم که بدون شک نقش رهبری قهرمان ملی درآن برجسته بود .

دوم : مطلب زیر باهمایش امن سازی دوبارۀ افغانستان درپرتواندیشه شهید احمدشاه مسعود پیوند دارد که درتاریخ  فوق الذکر راه اندازی شد .مساله یی که نسبت به هرچیز از جملۀ حادترین ومهمترین موضوعات به شمارمی رود .

***

سال 1369 هجری _ خورشیدی بود که بنا به دعوت فرمانده احمد شاه مسعود محیط هجرت را به قصد رفتن به داخل افغانستان ترک می گفتیم. سفر از پشاور تا مرکزیت فرماندهی احمد شاه مسعود که معمولاً با پای پیاده انجام می گرفت و گاه با اسب و الاغ از یک هفته الی ده روز را در بر می گرفت. در مسیر راه گاه با دسته يي از مجاهدين ملاقي مي شديم، که خود را از ولايت بدخشان معرفي مي داشتند، تعدادي هم از کندز و يا تخار، و گروپي هم خود را از ولايات سمت شمال کشور، وانمود مي کردند و به همين ترتيب هر کدام با مختصر سلام عليک و جور و به خير کردن، از هم جدا مي شديم. يا آنها از ما پيشي مي گرفتند و يا ما از آنها جلو مي افتاديم...

به کوه يا کوتل کران و منجان نزديک شديم. جايي که گفته مي شد چند سال قبل يکي از بزرگترين گارنيزيون هاي روس ها، در فراز آن مستقر بوده! گروپ کوچکي از مجاهدين، که فکر مي گرديد، لهجهء گويش شان به بدخشاني ها بيشتر شباهت داشت، در پاي اين کوه ها با ما مي پيوستند. پس از احوال پرسي مختصر، از طرز کنجکاوي و صحبت ما دريافتند که مي خواهيم اطلاعاتي در مورد فتح اين گارنيزيون، حاصل کنيم. يکي از آنها، که جوان تحصيل کرده يي معلوم مي شد، گفت:

فتح اين کوه بزرگ، که با تطبيق نقشه و هدايت آمرصاحب (منظورش شهید احمدشاه مسعودبود ) انجام گرفت، از بزرگترين فتوحات و دست آوردهاي جهاد به شمار مي رود. در اين عمليات، مجاهدين نام آور و فرماندهاني نظير استاد غلام محمد آرين پور امير جهاد بدخشان، داکتر سيد حسين از فرماندهان جهاد تخار، قاري عبدالمؤمن و قوماندان عبدالعزيز از خوست و فرنگ و تني چند از فرماندهان ديگر، شرکت داشتند و قوماندهء بخش هاي مختلف عمليات، به عهدهء آنها  قرار داشت. تعداد افراد دشمن در اين گارنيزيون، از چهار صد نفر، بيشتربودند. وي علاوه کرد:

    فتح اين قلهء شامخ و پر پيچ و خم، زماني صورت گرفت،که اکثريت قسمت آن مثل هميشه انباشته از برف و يخبندان بود. دشمن با توجه به اهميت منطقه، نه تنهاا فراد خود را بالاي اين کوه به  شکل « ديسانت » جا به جا ساخته بود، بلکه انتقال غذا و ضروريات روزمره شان نيز به وسيلهء هليکوپترها انجام مي گرفت.

به قول اين مجاهد، تصرف اين کوه، همانگونه که براي مجاهدين امر حياتي تلقي مي گرديد، خالي از تلفات و مشکلات هم نبود. اما چون پلان عمليات خيلي ها دقيق وسنجيده انجام يافته بود، با اتکا به انداخت اسلحهء سنگين، اقدام همآهنگ و به موقع، از چندين جانب، سر انجام، گارنيزيون مذکور به نفع مجاهدين سقوط کرد. هرچند تعدادي از مجاهدين به شمول قاري عبدالمؤمن و قوماندان عبدالعزيز و بعضي از مسؤولين برجستهء گروپ هاي عملياتي پس از حماسه آفريني هاي زياد، به نعمت بزرگ شهادت نايل آمدند."

اين مجاهد، در اخير صحبت هايش ـ در حالي که معلوم مي شد، ياد آن روز تاريخي و فراموش ناشدني، به تجديد تأثرش واداشته، افزود: اتفاقاً در آن روز، من خودم نيز به نحوي در اين جنگ حضور داشتم، هرچند آمر صاحب از نتيجهء جنگ و فتحي که نصيب مجاهدين شده بود، راضي بود، اما فقدان جمعي از يارانش او را  سخت متأثر و اندوهگين ساخت. به نحوي که مي ديديم قطرات درشت اشک از چشمانش به زمين فرو مي ريخت."

به دهکدهء« پيو »، که اولين قريه پس از سفر طولاني در برابر ما قرار گرفت، نزديک شديم. اين دهکده، ما را از به نزديک شدن به ولسوالي: ورسج تخار، اطمينان مي بخشيد. همسفري از پنجشير، که ساعاتي قبل با ما در راه يکجا شده بود، با دست خود، خانهء فقيرانه و هم شکلي را نشان داد،که درميان کلبه هاي محقری که از گل ساخته شده بود، قرار داشت. او ياد آور شد:

 « اينجا محل بود و باش فاميل آمر صاحب عمومي است."

ديدن آن کلبه، براي همه از آنرو، جالب توجه بود،که مسعود با چنان نام و آوازه و شهرت جهاني، سال هاي درازي مي شد، بي آلايشانه و هم رنگ مردم به زندگي خود  ادامه مي داد. به عبارهء ديگر او وانمود ساخته بود، به تجملات ظاهري و زرق و برق دنيايي، هيچگونه علاقه و دلچسپي يي نشان نمي دهد و از انديشيدن به مسايلي نظير داشتن خانه و زندگي خوب و آرام و برخوردار شدن از خدمه و احتشام و اشرافي منشي و امثال آن، بيزاري مي جويد و اين امر هم تا حدودي به ميزان محبوبيت او افزوده بود....

بعد از طي فرسخي از راه، متوجه شديم که دهکدهء مذکور از چند خانهء محدود تشکيل يافته و پشت آن ها به کوه هاي خاکي پيوسته،که سلسلهء آنها همچنان ادامه داشت. عابرين به طور عموم از رهروي مي گذشتند که در سمت مقابل خانه ها قرار داشت و دامنهء هر دو طرف کوه يا راهرو عمومي و منازل، سنگلاخ بزرگ و دور و درازي بود که ساعت ها مي شد که در آن طي منزل مي کرديم.

کميتهء فرهنگي شوراي نظار جمعيت اسلامي افغانستان، در ورسج موقعيت داشت. حوالي يازده بجه شب بود که از برابر آن عبور کرديم. بعد از احوال پرسي فشرده با اعضاي دفتر، که تا هنوز بيدار بودند و مصروف تماشاي فلم يکي از فتوحات مجاهدين، مجدداً راه تالقان را در پيش گرفتيم.

مهتاب با جلوهء خاصي از حجلهء سپهر، چهره مي ا فروخت و دشت و دره و کهسار ورسج و فرخار و امتداد مسير زيباي تالقان را، حريري از نور و روشنايي مي پوشاند. درياي مست و خروشان، که ساعت هاي متوالي مي شد همگام با ما به حرکت افتاده بود، هر آن، سرود دلاويزي به گوش ها مي چکاند. برگ هاي زرد درختان مسير راه، که آخرين روزهاي آويختن شان به گردن شاخسار بود، در عين پيري چنان از بادهء نور مهتاب سرمست و از شنيدن موسيقي دلنواز باد ملايم شبانگاهي، مستانه کف مي زدند و قلندرانه مي رقصيدند که، گاهي از اوج مستي و زماني از فرط خستگي و واماندگي، بي اختيار خود را، از آغوش درخت ها، رها مي ساختند و مستانه به شانهء دريا سوار مي شدند و يا چرخان به پاي سنگي مي غلطيدند و يا زمزمه کنان، به مقدم راهروان مي افتادند...!

چشمم را بار ديگر براي چريدن مزرع سبز آسمان فرستادم. ديدم ماه شب چهارده، هر گونه نقد کرشمه يي را که در بساط هستي اندوخته بود، در اين شب به يادماندني، سخاوتمندانه به زمين مي ريخت. دمي عکس رخ زيبا و جذابش، به آئينهء بزرگ رود، فرو مي غلتيد، گويي حرف هايي از باب صفايي و طهارت، ميان آن دو، رد و بدل مي شد. هر يکي در تماشاگهء خلقت، خود را برتر از يک ديگر وانمود مي ساختند. رود، با طينت طغيانگرش، صخره را با خروشي بلند، به داوري مي طلبيد، تا وانمايد:

- که آيا همه چيز از "او" کام نمي جويند و از سخاوتش بهره نمي اندوزند؟ کيست که "او" را  از دل با خويش نخواند و يا براي فرونشاندن عطش، خود را نيازمند به زلال  آن نداند...؟

مهتاب، همچون فرمانرواي مقتدر، با خونسردي دکان لبخند کشوده بود، که او عروس جهان آرا در سينهء پروسعت آفاق است و قايم مقام خورشيد، که ظلمت را در قلمرو آن، ياراي پايش نيست.

منشأ ناز او بيشتر از آن بود،که مي انگاشت هزاران ستارهء ديگر، چون سپاهي مطيع در دور و برش حلقه زده اند...

فرصت جدال آن دو، زود گذر بود. زيرا کشمکش را قرين مصلحت نمي انگاشت، مي ديدم ماه، اين مظهر عشق و دل داده گي، دست لطيف و آداب دانش را، براي آشتي دوباره پيش مي کرد. صميميت آن دو، دوباره باز مي گرديد، و همسفر با ما، زمزمه هاي دلپذير شان و خوانش قصه هاي دور و دراز، از رموز آفرينش، بي محابا، همرنگ دو دولداده بهم، پي گرفته مي شد.

ادامه دارد

وارد حدود جغرافيايي فرخار شديم. تأسيس مکاتب و پايگاه هاي تعليمي در پهلوي يک تعداد دفاتر و بخش هاي اداري و قضايي و امثال آن، از جمله ابتکاراتي به حساب مي رفت که چندين دوره شاگرد از آنها فارغ التحصيل شده بودند.

پايگاه هاي ياد شده، تنها مکاتب نظامي، يا آموزشگاه هاي رزمي نبودند. بلکه مدارس اسلامي و تعليم گاه هاي قرآن و حديث نيز به حساب مي رفتند.... به اين معني: هر شاگردي که از اين کانون هاي تربيتي و آموزشي، سند فراغت به دست مي آورد، تنها مرد جنگ و متخصص در فنون آن، عرض اندام نمي کرد. بلکه مرد انديشه و فکر و آشنا به مسايل و موضوعات ديني وسیاسی  نيز بار مي آمد!

من، به هنگام بودنم در پشاور يا محيط هجرت، قصه هاي دلچسپي از قهرماني ها و حماسه آفريني هاي سنگرداران، تشکيلات منظم و امنيتي که در قلمرو تحت امر انجنير احمدشاه مسعود، حاکم بود؛   ادامه در ص7

شنيده بودم. اکنون قصه ها به گونهء واقعيت، در برابر من قرار مي گرفتند. يکي از نکات حائز اهميت و جالب توجه اين که: از آغاز سفر تا دقايقي که ساعاتي بعد وارد شهر تالقان مي شديم، امنيت کامل در مسير راه برقرار بود. در آن راه دور و درازي که حتي، در خلال چهار، يا پنج ساعت در دل پيچيده ترين دره ها و بيابان هاي طولاني و قلل کوه و کوتل، يک نفر مجاهد و يا يک راهرو عادي مي توانست، قيمتي ترين اشياء، از جمله پول، راديو، تايپ، کامره هاي ويديويي و عکسبرداري، ساعت و اسلحه و امثال آن را با خود حمل کند. اما با هيچ مانع و مزاحمت مواجه نگردد!

مولوي عبدالودود، که از ورسج به قصد ورود به تالقان با من همسفر شده بود، ضمن صحبت راجع به مسايل عديده، از جمله وضعيت شمالشرق کشور و مجاهدين مربوط، مي گفت:

امنيت چنان در سراسر اين مناطق حاکم است که کسي نمي تواند به سوي مال کسی، نگاه چپي بيندازد.

او گوشهء ديگري از اين امنيت را به سفر مسؤول عمومي جبهات ربط داد، که خود شاهد آن بوده:

-   يکي از روزها، از فرخار به طرف شهر تالقان مي رفتم. گسترش سايه ها در دامنهء دره ها و سينهء کهسار، خبر از نزديکي غروب آفتاب مي داد. اما فضا تا هنوز روشن بود و آخرين اشعهء زرينش از ستيغ کوه هاي مرتفع، بوسه مي ربود. يکبار از دور متوجه شدم، مردي سوار بر اسب، يکه و تنها از مقابل من مي آيد. ديدن چکمن و پکول شتري رنگش و...، شباهت زيادي به «آمر صاحب عمومی » داشت. با خود گفتم: اين رهگذر مسلم است که شخص نامبرده نيست. زيرا او نبايد تنها سفر کند. خاصه در اين راه طولاني و پرخم و پيچ و تاريکي يي که در حال گرفتن زمين در زير بال خود است!

 تا هنوز از گفتگوي تنهايي فارغ نشده بودم، که اسب حامل وي، چهار خيز گرد نه ای را که در برابرش قرار داشت، پيمود و پس از لحظه يي کوتاه در برابرم سبز شد.

با تعجب، پس از سلام پرسيدم:

-     آمر صاحب،  شما؟

-     عليک فرمود و گفت:... خواستم سري به خانه بزنم. ان شاء الله فردا برخواهم گشت.

-     گفتم: آيا مصلحت است که در اين راه دور و دراز، تنها سفر بکنيد؟ چرا همسفري با خود نگرفتيد؟

-     لبخندي زد و با بلند انداختن شانه هاي عریضش فرمود:

-     خدا پشت و پناه ما...

لحظاتي، حرف هايي از اين طرف و آن طرف ميان ما مبادله گشت. پيش از اينکه با هم خدا حافظي کنيم، گفتم:

      - ببخشيد وقت تان را گرفتم و شما سفر درازي هم در پيش داريد.

 با زمزمهء اين شعر حافظ:

به جان دوست که غم پردهء شما ندرد

گر اعتماد بر الطاف کار ساز کنيد

تازيانه يي به پشت اسب سفيد رنگش نواخت. گرد و غباري از زير سم آن حيوان تيز تک به هوا بلند گرديد و به پيش تاخت. با خود گفتم:

اين است جرأت و این است امنيت، يا بزرگترين نعمت خدا براي انسان! نعمتي که حاصل خون دل و زحمت کشي هاي اين مرد خداست. خداوند در پناهش نگهدارد... واقعاً اين را مي گويند: مجاهد يا شير مردي که راه ها را از وجود شغالان مرغ دزد و خس دزد، پاک کرده...! بي آلايشي اش را ببين که نمي خواهد مثل ديگران کش و فشي داشته باشد. در حالي که خوردترين سرگروپ، بدون چند نفر مسلح نمي تواند، از جايي به جايي سفر کند...!"

حرف هايي بود واقعي که با هيجاني تحسين آميز، به سوي من پرتاب مي شد. لحظاتي رشته هاي صحبت ما از هم گسيخت و جا را براي فکر کردن، خالي کرد... فکر در بارهء کساني که اميدها به اداره و تصميم آنها و افکار بلند اوشان گره خورده...

و فکر دربارهء کسي که:

"شجاعت جـرعه نوش ساغر اوست

سخاوت مشـت ايثار از زر اوسـت

برد خورشيد با اين رنگ کاهي

زشمعش نسخهء زرين کلاهي"

بلند شدن صداي همسفرم مرا به خود آورد:

-... تا تالقان راه زيادي در پيش نداریم. بعد از اين که به خير به آنجا رسيدي و با مردم کوچه و بازار و خصوصاً يک تعداد مجاهدين، طرح آشنايي ريختي، خواهي شنيد که مسعود با آفريدن شهکارها و ايجاد مصؤونيت و رفاه، چه قدم هاي استواري را فرا پيش نهاده و تا چه حد موفق شده عظمت خود را بالاي ديگران تحميل نمايد؟

گفتمش: ترديدي ندارم. اين تنها من و شما نخواهيم بود،که از پل اعتراف با برافراشتن  بيرق تقدير، عبور مي کنيم. حتي دشمنان او امروز ناگزير شده اند، در برابر بزرگي و شهامت و ديد افق تسخير و آينده سنج او، گردن بنهند و چهرهء او را، چنانچه هست، به جهان بنمايانند.

مولانا، با جنباندن سر به حرفهايم نقش تأييد گذاشت و دريافت که فطرت کنجکاوم براي سير به باغستان رواياتي از آن دست، رغبت بيشتري از خود بروز مي دهد:

 -... به خاطر کوتاه شدن راه، جالب خواهد بود، تا قصهء ديگري در اينجا نقل کنم که شايد نشنيده باشي:

گفتم: بفرماييد!

او پس از صاف کردن گلو، افزود: حتماً نام قوماندان بشير بغلاني، که فرماندهي است مربوط حزب حکمتيار، شنيده يي؟

-     چرا ني؟ نامش را زياد شنيده ام.

-   يکي از قوماندان هاي او، که در عين حال مسؤول ارتباط و مخابره اش نيز مي باشد، در يکي ازجنگ ها، شديداً زخم مي بردارد. بشير در مورد اعزام او به پشاور غرض تداوي، همه راه ها، را نا ممکن مي انگارد. نه از طريق کابل اعزام او به دليل حاکميت رژيم وابسته به روس، ميسر است و نه هم از راه هاي صعب العبور و بسيار دراز و خطرناکي که وقتاً فوقتاً گروپ هاي او در رفت و آمدند. مجروح براي رفتن به پشاور، به راهي محتاج است که تکليف آن نسبت به راه هاي ديگر کمتر است.

بشير خان ناگزير مي شود با يکي از قوماندان هايش به نام ملا عزت (ملاغيرت) در زمينه داخل مشوره شود. ملا عزت با شناخت و ارتباط اخلاقي يي که با برخي از قوماندان هاي جمعيت دارد، مي گويد، حاضر است مجروح را با ضمانت از طريق تالقان و بالآخره توپخانه، به پشاور بفرستد. زيرا سفر از طريق تخار و بدخشان تا توپخانه اکثراً ذريعهء موتر نيز مي تواند صورت بگيرد.

بشير خان با تعجب سوال مي کند: "چگونه ممکن است، با وجود دشمني بزرگي که بين حزب و جمعيت وجود دارد، دشمني يي که منجر به کشت و خون تعداد زيادي از افراد دو طرف شده، ضمانتي درميان باشد؟"

قوماندان قهقهه يي سر مي دهد و مي افزايد: " تا جایی که معلوم شده، جمعيتي ها دشمن مسلمان شان را تنها در سنگر و جبههء نبرد مي آزمايند، نه خارج از سنگر! من آنچه گفتم بر سر آن با هر شرطي که مي گوئيد، ايستاده هستم."

يکي از خصوصيات ملا اين بود که در هيچ جنگ تنظيمي شرکت نمي جست. مي گفت: اين اسلحه و مرمي ها براي شکار دشمنان اسلام و آزادي است. نه به خاطر قدرت و منطقه و حاکميت فلان و بهمان...

وي درميان مردم خود از نفوذ زيادي برخوردار بود و قوت نظامي اش را هم به آساني نمي شد، مضمحل ساخت. اتفاقاً بشير خان و قوماندان هاي ديگر از احزاب جهادي برايش احترام مي گذاشتند و نمي توانستند به روي حرف ها و خواسته هاي او، به سهولت، به اصطلاح، "في" بگيرند...

بشير بغلاني پيشنهاد او را مي پذيرد. قوماندان مذکور نامه يي با قلم خود مي نويسد. مقدمات سفر مريض همراه با دو، سه نفر افراد غير مسلح فراهم مي شود تا با سپري کردن شب در تالقان، فردا راه توپخانه را به قصد پاکستان در پيش گيرند.

فصل تابستان بود و روزهاي پخته شدن ميوه هاي رنگارنگ سر درختي، و هواي شب معتدل بود. اکثر مردم ترجيح مي دادند، چهار ديواری هاي خانه را به قصد خوابيدن بالاي صفه هاي منازل و بر سر تختي هاي ميداني، ترک گويند.

اعضاي وابسته به جناح حکمتيار با وجودي که نامه يي از آن قوماندان، با خود داشتند، ترجيح می دهند که آن شب را در صحن چمن شهر تالقان سپري کنند. اين کار را بيشتر (به زعم خود) از آن جهت انجام دهند، که مبادا طرف توجه افراد جمعيت قرار بگيرند و يا در هوتل ها مورد بازجويي واقع گردند. در آن صورت – به زعم خود شان - (چون  شناسنامه يي جز با مهر و نشان حزب اسلامي، همراه نداشتند!) مورد اذیت قرارخواهند گرفت !!

هنگام سحر، وقتي که با تصميم حرکت، از جا بر مي خيزند، فرد مسلحي را بالاي خود ايستاده مي يابند. آثار اضطراب و دستپاچگي بر پيکرشان چيره مي شود. اما مجاهد مسلح بلافاصله براي شان وانمود مي کند، که وي مسؤوليت امنيت آنها را به عهده داشته است. او علاوه مي دارد:

"مطلع شديم شما مسافر هستيد و سفري در پيش داريد. حالا پيش از اين که حرکت کنيد، لطفاً پول و تمام لوازم سفري را که با خود داشتيد، بررسي کنيد که مبادا خداي نخواسته چيزي مفقود شده باشد و من تا لحظه يي که از تالقان خارج مي شويد، مسؤوليت امنيت تان را به دوش دارم. هرگاه شکايتي هست و يا نيازي به کمک،  در خدمت شما هستم!"

مسافران از پاسدار تشکر مي کنند و اطمينان مي دهند، چيزي از ايشان بي جا نشده و اجازه مي طلبند،  تا راه خود را دنبال کنند....

فرمانده مذکور، پس از آن که معالجه اش تکميل مي شود، دوباره از همان راه وارد بغلان مي گردد. او پيش خود مي انديشد: در برابر افرادي که در عرض راه برايش همکاري و رهنمايي هاي لازم کردند، بايد اداي دين کند و پاسخ اخلاق نيک آنها را با ياد آوري نيکو، بدهد. رشتهء سخن را به دست مي گيرد و با تفصيل آنچه را که در راه ديده و شنيده، گزارش مي دهد. شنيدن ره آورد سفرش - در پهلوي اينکه رشک انگيز است- خالي از دلچسپي براي جم غفيري از حاضرين مجلس نيز نيست.

او در آخرين کلامش مي افزايد:

"اميدوارم همهء ما اين واقعيت را ـ هرچند تلخ است ـ اما بايد بپذيريم که: آيندهء افغانستان از مسعود است!

شنيدن اين جمله، چون پتک بر فرق بعضي، به خصوص آنهايي که به زعم خود، به پيروي از شعار اميرشان، مدعي آوردن مدينهء فاضله و حکومت ناب اسلامي اند! فرود مي آيد. اما نظر به چند دليل، يکي اينکه: به موجوديت وي در جبهه جداً نياز دارند و ثانياً به خاطر اين که: او از خويشاوندان و همنشينان نزديک و طرف اعتماد بشير خان مي باشد، خشم دروني خود را فرو مي بلعند و سکوت اختيار مي کنند و اگر نه اظهار جمله يي با آن محتوا و لحن صريح، نمي تواند مفهومي جز پذيرفتن مشکلات زياد و دردسرهاي بي شمار به جان گويندهء آن، داشته باشد.

***

     آهسته آهسته به شهر تالقان نزديک شديم. بعد از عبور دو راهي فرخار ـ کشم، به تنگي يي وارد گرديديم که به« تنگي فرخار» شهرت دارد. اين محل، حادثه آشناست. مشهد جمعي از فرماندان ورزيدهء جمعيت اسلامي که بعد از بازگشت از اجلاس پنجم شوراي سرنوشت ساز فرماندهان، مورد حملهء افراد وابسته به حکمتيار قرار گرفته بودند.

شهادت اين فرماندهان سرشناس چون: قاضي اسلامي الدين حامد، دوکتور سيد حسين، سرمعلم طارق، داملا عبدالودود و ياران ديگرشان حربهء بزرگي بود که بر پيکر نيرومند نهضت اسلامي وارد آمد. اما ديري نگذشت قاتلين، که در رأس سيد جمال قرار داشت، به چنگ انتقام الهي گير افتادند، با صدور فتوایی از سوی مجمع علماي ديني، به چوبهء دار کشانيده شدند...

با ورود به تالقان شب هنگام احمد شاه مسعود همراه با دکتور عبدالله عبدالله وقوماندان گدا محمد خالد، به دیدنم آمد وپس از صحبت وگفتگوی طولانی، از من تقاضا فرمود که ریاست کمیته، یا بخش فرهنگی شورای نظار را به عهده گیرم .

 

نمونه یی از  امنیت در قلمرو حاکمیت مجاهدین

بخش دوم

وارد حدود جغرافيايي فرخار شديم. تأسيس مکاتب و پايگاه هاي تعليمي در پهلوي يک تعداد دفاتر و بخش هاي اداري و قضايي و امثال آن، از جمله ابتکاراتي به حساب مي رفت که چندين دوره شاگرد از آنها فارغ التحصيل شده بودند.

پايگاه هاي ياد شده، تنها مکاتب نظامي، يا آموزشگاه هاي رزمي نبودند. بلکه مدارس اسلامي و تعليم گاه هاي قرآن و حديث نيز به حساب مي رفتند.... به اين معني: هر شاگردي که از اين کانون هاي تربيتي و آموزشي، سند فراغت به دست مي آورد، تنها مرد جنگ و متخصص در فنون آن، عرض اندام نمي کرد. بلکه مرد انديشه و فکر و آشنا به مسايل و موضوعات ديني وسیاسی  نيز بار مي آمد!

من، به هنگام بودنم در پشاور يا محيط هجرت، روایات دلچسپي از قهرماني ها و حماسه آفريني هاي سنگرداران، تشکيلات منظم و امنيتي که در قلمرو تحت امر انجنير احمدشاه مسعود، حاکم بود؛ شنيده بودم. اکنون قصه ها به گونهء واقعيت، در برابر من قرار مي گرفتند. يکي از نکات حائز اهميت و جالب توجه بود اين که: از آغاز سفر تا دقايقي که ساعاتي بعد وارد شهر تالقان مي شديم، امنيت کامل در مسير راه برقرار بود. در آن راه دور و درازي که حتي، در خلال چهار، يا پنج ساعت در دل پيچيده ترين دره ها و بيابان هاي طولاني و قلل کوه و کوتل، يک نفر مجاهد و يا يک راهرو عادي مي توانست، قيمتي ترين اشياء، از جمله پول، راديو، تايپ، کامره هاي ويديويي و عکسبرداري، ساعت و اسلحه و امثال آن را با خود حمل کند. اما با هيچ مانع و مزاحمت مواجه نگردد!

مولوي عبدالودود، که از ورسج به قصد ورود به تالقان با من همسفر شده بود، ضمن صحبت راجع به مسايل عديده، از جمله وضعيت شمالشرق کشور و مجاهدين مربوط، مي گفت:

امنيت چنان در سراسر اين مناطق حاکم است که کسي نمي تواند به سوي مال کسی، نگاه چپي بيندازد.

او گوشهء ديگري از اين امنيت را به سفر مسؤول عمومي جبهات ربط داد، که خود شاهد آن بوده:

-   يکي از روزها، از فرخار به طرف شهر تالقان مي رفتم. گسترش سايه ها در دامنهء دره ها و سينهء کهسار، خبر از نزديکي غروب آفتاب مي داد. اما فضا تا هنوز روشن بود و آخرين اشعهء زرينش از ستيغ کوه هاي مرتفع، بوسه مي ربود. يکبار از دور متوجه شدم، مردي سوار بر اسب، يکه و تنها از مقابل من مي آيد. ديدن چکمن و پکول شتري رنگش و...، شباهت زيادي به «آمر صاحب عمومی » داشت. با خود گفتم: اين رهگذر مسلم است که شخص نامبرده نيست. زيرا او نبايد تنها سفر کند. خاصه در اين راه طولاني و پرخم و پيچ و تاريکي يي که در حال گرفتن زمين در زير بال خود است!

 تا هنوز از گفتگوي تنهايي فارغ نشده بودم، که اسب حامل وي، چهار خيز گرد نه ای را که در برابرش قرار داشت، پيمود و پس از لحظه يي کوتاه در برابرم سبز شد.

با تعجب، پس از سلام پرسيدم:

-     آمر صاحب،  شما؟

-     عليک فرمود و گفت:... خواستم سري به خانه بزنم. ان شاء الله فردا برخواهم گشت.

-     گفتم: آيا مصلحت است که در اين راه دور و دراز، تنها سفر بکنيد؟ چرا همسفري با خود نگرفتيد؟

-     لبخندي زد و با بلند انداختن شانه هاي عریضش فرمود:

-     خدا پشت و پناه ما...

لحظاتي، حرف هايي از اين طرف و آن طرف ميان ما مبادله گشت. پيش از اينکه با هم خدا حافظي کنيم، گفتم:

      - ببخشيد وقت تان را گرفتم و شما سفر درازي هم در پيش داريد.

 با زمزمهء اين شعر حافظ:

به جان دوست که غم پردهء شما ندرد

گر اعتماد بر الطاف کار ساز کنيد

- تازيانه يي به پشت اسب سفيد رنگش نواخت. گرد و غباري از زير سم آن حيوان تيز تک به هوا بلند گرديد و به پيش تاخت. با خود گفتم:

اين است جرأت و این است امنيت، يا بزرگترين نعمت خدا براي انسان! نعمتي که حاصل خون دل و زحمت کشي هاي اين مرد خداست. خداوند در پناهش نگهدارد... واقعاً اين را مي گويند: مجاهد يا شير مردي که راه ها را از وجود شغالان مرغ دزد و خس دزد، پاک کرده...! بي آلايشي اش را ببين که نمي خواهد مثل ديگران کش و فشي داشته باشد. در حالي که خوردترين سرگروپ، بدون چند نفر مسلح نمي تواند، از جايي به جايي سفر کند...!"

حرف هايي بود واقعي که با هيجاني تحسين آميز، به سوي من پرتاب مي شد. لحظاتي رشته هاي صحبت ما از هم گسيخت و جا را براي فکر کردن، خالي کرد... فکر در بارهء کساني که اميدها به اداره و تصميم آنها و افکار بلند اوشان گره خورده...

و فکر دربارهء کسي که:

"شجاعت جـرعه نوش ساغر اوست

سخاوت مشـت ايثار از زر اوسـت

برد خورشيد با اين رنگ کاهي

زشمعش نسخهء زرين کلاهي"

بلند شدن صداي همسفرم مرا به خود آورد:

-... تا تالقان راه زيادي در پيش نداریم. بعد از اين که به خير به آنجا رسيدي و با مردم کوچه و بازار و خصوصاً يک تعداد مجاهدين، طرح آشنايي ريختي، خواهي شنيد که مسعود با آفريدن شهکارها و ايجاد مصؤونيت و رفاه، چه قدم هاي استواري را فرا پيش نهاده و تا چه حد موفق شده عظمت خود را بالاي ديگران تحميل نمايد؟

گفتمش: ترديدي ندارم. اين تنها من و شما نخواهيم بود،که از پل اعتراف با برافراشتن  بيرق تقدير، عبور مي کنيم. حتي دشمنان او امروز ناگزير شده اند، در برابر بزرگي و شهامت و ديد افق تسخير و آينده سنج او، گردن بنهند و چهرهء او را، چنانچه هست، به جهان بنمايانند.

مولانا، با جنباندن سر به حرفهايم مهر تأييد گذاشت و دريافت که فطرت کنجکاوم براي سير به باغستان رواياتي از آن دست، رغبت بيشتري از خود بروز مي دهد:

 -... به خاطر کوتاه شدن راه، جالب خواهد بود، تا قصهء ديگري در اينجا نقل کنم که شايد نشنيده باشي:

گفتم: بفرماييد!

او پس از صاف کردن گلو، افزود: حتماً نام قوماندان بشير بغلاني، که فرماندهي است مربوط حزب حکمتيار، شنيده يي؟

-     چرا ني؟ نامش را زياد شنيده ام.

-   يکي از قوماندان هاي او، که در عين حال مسؤول ارتباط و مخابره اش نيز مي باشد، در يکي ازجنگ ها، شديداً زخم مي بردارد. بشير در مورد اعزام او به پشاور غرض تداوي، همه راه ها، را نا ممکن مي انگارد. نه از طريق کابل اعزام او به دليل حاکميت رژيم وابسته به روس، ميسر است و نه هم از راه هاي صعب العبور و بسيار دراز و خطرناکي که وقتاً فوقتاً گروپ هاي او در رفت و آمدند. مجروح براي رفتن به پشاور، به راهي محتاج است که تکليف آن نسبت به راه هاي ديگر کمتر است.

بشير خان ناگزير مي شود با يکي از قوماندان هايش به نام ملا عزت (ملاغيرت) در زمينه داخل مشوره شود. ملا عزت با شناخت و ارتباط اخلاقي يي که با برخي از قوماندان هاي جمعيت دارد، مي گويد، حاضر است مجروح را با ضمانت از طريق تالقان و بالآخره توپخانه، به پشاور بفرستد. زيرا سفر از طريق تخار و بدخشان تا توپخانه اکثراً ذريعهء موتر نيز مي تواند صورت بگيرد.

بشير خان با تعجب سوال مي کند: "چگونه ممکن است، با وجود دشمني بزرگي که بين حزب و جمعيت وجود دارد، دشمني يي که منجر به کشت و خون تعداد زيادي از افراد دو طرف شده، ضمانتي درميان باشد؟"

قوماندان قهقهه يي سر مي دهد و مي افزايد: " تا جایی که معلوم شده، جمعيتي ها دشمن مسلمان شان را تنها در سنگر و جبههء نبرد مي آزمايند، نه خارج از سنگر! من آنچه گفتم بر سر آن با هر شرطي که مي گوئيد، ايستاده هستم."

يکي از خصوصيات ملا اين بود که در هيچ جنگ تنظيمي شرکت نمي جست. مي گفت: اين اسلحه و مرمي ها براي شکار دشمنان اسلام و آزادي است. نه به خاطر قدرت و منطقه و حاکميت فلان و بهمان...

وي درميان مردم خود از نفوذ زيادي برخوردار بود و قوت نظامي اش را هم به آساني نمي شد، مضمحل ساخت. اتفاقاً بشير خان و قوماندان هاي ديگر از احزاب جهادي برايش احترام مي گذاشتند و نمي توانستند به روي حرف ها و خواسته هاي او، به سهولت، به اصطلاح، "في" بگيرند...

بشير بغلاني پيشنهاد او را مي پذيرد. قوماندان مذکور نامه يي با قلم خود مي نويسد. مقدمات سفر مريض همراه با دو، سه نفر افراد غير مسلح فراهم مي شود تا با سپري کردن شب در تالقان، فردا راه توپخانه را به قصد پاکستان در پيش گيرند.

فصل تابستان بود و روزهاي پخته شدن ميوه هاي رنگارنگ سر درختي، و هواي شب معتدل بود. اکثر مردم ترجيح مي دادند، چهار ديواری هاي خانه را به قصد خوابيدن بالاي صفه هاي منازل و بر سر تختي هاي ميداني، ترک گويند.

اعضاي وابسته به جناح حکمتيار با وجودي که نامه يي از آن قوماندان، با خود داشتند، ترجيح می دهند که آن شب را در صحن چمن شهر تالقان سپري کنند. اين کار را بيشتر (به زعم خود) از آن جهت انجام دهند، که مبادا طرف توجه افراد جمعيت قرار بگيرند و يا در هوتل ها مورد بازجويي واقع گردند. در آن صورت – به زعم خود شان - (چون  شناسنامه يي جز با مهر و نشان حزب اسلامي، همراه نداشتند!) مورد اذیت قرارخواهند گرفت !!

هنگام سحر، وقتي که با تصميم حرکت، از جا بر مي خيزند، فرد مسلحي را بالاي خود ايستاده مي يابند. آثار اضطراب و دستپاچگي بر پيکرشان چيره مي شود. اما مجاهد مسلح بلافاصله براي شان وانمود مي کند، که وي مسؤوليت امنيت آنها را به عهده داشته است. او علاوه مي دارد:

"مطلع شديم شما مسافر هستيد و سفري در پيش داريد. حالا پيش از اين که حرکت کنيد، لطفاً پول و تمام لوازم سفري را که با خود داشتيد، بررسي کنيد که مبادا خداي نخواسته چيزي مفقود شده باشد و من تا لحظه يي که از تالقان خارج مي شويد، مسؤوليت امنيت تان را به دوش دارم. هرگاه شکايتي هست و يا نيازي به کمک،  در خدمت شما هستم!"

مسافران از پاسدار تشکر مي کنند و اطمينان مي دهند، چيزي از ايشان بي جا نشده و اجازه مي طلبند،  تا راه خود را دنبال کنند....

فرمانده مذکور، پس از آن که معالجه اش تکميل مي شود، دوباره از همان راه وارد بغلان مي گردد. او پيش خود مي انديشد: در برابر افرادي که در عرض راه برايش همکاري و رهنمايي هاي لازم کردند، بايد اداي دين کند و پاسخ اخلاق نيک آنها را با ياد آوري نيکو، بدهد. رشتهء سخن را به دست مي گيرد و با تفصيل آنچه را که در راه ديده و شنيده، گزارش مي دهد. شنيدن ره آورد سفرش - در پهلوي اينکه رشک برانگيز است- خالي از دلچسپي براي جم غفيري از حاضرين مجلس نيز نيست.

او در آخرين کلامش مي افزايد:

"اميدوارم همهء ما اين واقعيت را ـ هرچند تلخ است ـ اما بايد بپذيريم که: آيندهء افغانستان از مسعود است!

شنيدن اين جمله، چون پتک بر فرق بعضي، به خصوص آنهايي که به زعم خود، به پيروي از شعار اميرشان، مدعي آوردن مدينهء فاضله و حکومت ناب اسلامي اند! فرود مي آيد. اما نظر به چند دليل، يکي اينکه: به موجوديت وي در جبهه جداً نياز دارند و ثانياً به خاطر اين که: او از خويشاوندان و همنشينان نزديک و طرف اعتماد بشير خان مي باشد، خشم دروني خود را فرو مي بلعند و سکوت اختيار مي کنند و اگر نه اظهار جمله يي با آن محتوا و لحن صريح، نمي تواند مفهومي جز پذيرفتن مشکلات زياد و دردسرهاي بي شمار به جان گويندهء آن، داشته باشد.

***

     آهسته آهسته به شهر تالقان نزديک شديم. بعد از عبور دو راهي فرخار ـ کشم، به تنگي يي وارد گرديديم که به« تنگي فرخار» شهرت دارد. اين محل، حادثه آشناست. مشهد جمعي از فرماندان ورزيدهء جمعيت اسلامي که بعد از بازگشت از اجلاس پنجم شوراي سرنوشت ساز فرماندهان، مورد حملهء افراد وابسته به حکمتيار قرار گرفته بودند.

شهادت اين فرماندهان سرشناس چون: قاضي اسلامي الدين حامد، دوکتور سيد حسين، سرمعلم طارق، داملا عبدالودود و ياران ديگرشان حربهء بزرگي بود که بر پيکر نيرومند نهضت اسلامي وارد آمد. اما ديري نگذشت قاتلين، که در رأس سيد جمال قرار داشت، به چنگ انتقام الهي گير افتادند، با صدور فتوایی از سوی مجمع علماي ديني، به چوبهء دار کشانيده شدند...

با ورود به تالقان شب هنگام احمد شاه مسعود همراه با دکتور عبدالله عبدالله وقوماندان گدا محمد خالد، به دیدنم آمد وپس از صحبت وگفتگوی طولانی، از من تقاضا فرمود که ریاست کمیته، یا بخش فرهنگی شورای نظار را به عهده گیرم .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/11/19ساعت 5:2 قبل از ظهر  توسط ملکزاد  | 

بر گیرنده یکی از روش های برگیرندۀ شاعران خداجوی دعوت به خیرو نیکی است؛ با کاربرد آن گویی چراغی بر کف می گیرند تاتوانسته باشند پرتوی درامتداد دهلیز تاریک زندگی همنوعان شان برافروزند و بدین ترتیب قدمی در راه انجام رسالت بزرگ بردارند . مثلاً وقتی که بیدل می گوید:

باتشنه لبی ساز مجو آبی ازاین بحر یعنی بحر طمع، بحری که سر کشیدن جرعه ای از آن، به ذلت و خواری می انجامد؛ در جنب توصیۀ خود دلیلی مقنع هم دارد و آن این که فرو بردن جرعه ای از این آب زهراندود، حلقوم آدمی را چنان فشار می دهد که پنداری در گردابی افتاده است ونجات از آن به سادگی میسر نیست. مصرع دوم این شعر،‌گویای همین نکته بارزمی باشد که ما بدان اشارت داشتیم: تاحلق ترا تنگ چو گرداب نگیرد

ویا مثلاً می گوید:

امل را چند سازی کاروان سالار خواهش ها

نفس خود محملت بیش ازدوساعت بر نمی دارد

ویا:

مکشا جریدۀ حاجتت بر دوستان ز کف غرض

بنویس نامه آبرو به سیاهی کلف غرض

بگذر زمطلب هرزه دو به زیارت دل صاف رو

زطواف کعبه چه حاصلت که توچنبری به دف غرض

همینطور ده ها بیت و سروده دیگر مشابه به آنها، توصیه هایی اند برای خیر، برای فضیلت و رشد معنوی انسان. آری ! شاعررسالتمند ومومن وانساندوست، دعوتگرراه حق وعدالت است؛ ازهمین روست که اقبال برای آن ارج والایی قایل می باشد؛ زیرا او،‌ ازجمع کسانی است که سعی می ورزند تا با نواختن زنگ خطر عوامل مفسد واخلالگربه گوش مردم ٰ‌آنها را متوجه تهدیدات محیطی واجتماعی ساخته و اهتمام به امور آنها را از جمله برجسته ترین مسؤولیت های خود می داند.

زیرا چنین سخنور از جمله همان شعرایی است که به مصداق فرموده دکتر اقبال لاهوری : فطرتش سراپا جستجوست واز دم او غنچه های آرزو گل می کند:

شاعر اندر سینۀ ملت چو دل

ملتی بی شاعری انبار گل

دعوت به خیرازبرجسته ترین صفات امت اسلامی است ودوری ازآنچه منشاء انحطاط به شمارمی رود. به این دستور قرآنی توجه کنیم :

شما باید امتی باشید که دعوت به خیرکنند و امربه معروف ونهی ازمنکر می کنند ورستگاران همان جماعت اند.( آل عمران –آیه 101)

به تاسی ازفرموده قرآن عظیم الشان است که بیدل – چنانچه درسطور وبحث های گذشته تذکردادیم - همواره انسان را به سوی سعادت وسربلندی وعلو همت، دعوت می کند وفرامی خواند که مبادا به ذلت تن در دهند وقصرروح بلند خویش را با دستان خویش ویران سازند. مثلا، پیش کردن دست نیاز وطلب کمک وخیرات برای مشکلات، اقدامی است که با آوای حزین ناله گون توام می باشد، درعین اینکه فرا ویا بلندشدن دست ارباب کرم وفرو شدن دست نیازمند ومحتاج ازبدترین مناظروصحنه های دلخراشی است که به وقوع می پیوندد وحتی نظاره گران صحنه را نیزمنزجر ومتاثرمی گرداند. چنانچه بیدل راجع به این مساله اشاره ای دارد که به آن می پردازیم : حسرت دل کرد برما پنجه قاتل بلند

می شود دست کرم با ناله سایل بلند

این شاعربلند آوازه بدین باورست که انسان اگراحتیاج ونیازمندی خودرا به کسی عرض کرد ، نه تنها اسباب اذیت خود وتعذیب روح خود را فراهم می آورد، بلکه مراتب آزار دیگران را نیز فراهم می سازد، ‌‌باید از آن اجتناب ورزید:

به عرض احتیاج آزار طبع کس مده بیدل !

نفس چون با غرض جوشید گفتن بارمی گردد

بیدل می خواهد تا دریوزه گران ازآنچه خدا برایشان داده، قانع باشند. قناعت ازنظر او بهترین چشمه ای است زلال و یاقوت گون که شاعرهرگز از خشکیدنش نگران نیست:

چشمه فیض قناعت غم خشکی نکشد

آب یا قوت به صد سال نمی گردد کم

آیا این ممکن است که اسیر دست طمع، بتواند گلی از باغ عزت برچیند؟

پاسخش را باز از پدر معنی ها می شنویم:

کس از باغ طمع بیدل ندارد حاصل عزت

چوشبنم زین چمن باسیر چشمیها قناعت کن!

به باور او اگر کسی تشنه هامون حرص بود، نیک بداند که به جای فیض، گرد دیگری جز فلاکت و بدبختی بر سرش فرو نمی بارد:

بیدل از تشنه کامی حرص تو دورنیست

گر بارد از سهپر فلاکت به جای فیض

آرامی روحی وحصول گنج پنهان، جز با قناعت فراهم نمی شود؛ پس پای مرکب حرص در میان گل ولای فروباید برد و راه خویش بر گرفت و رفت تا از بارغم و رنج رهایی یافت و راحت شد:

حرص واماند از تردد، راحت استقبال کرد

پای خر در گل فرو شد گنج پنهان یافتم

از نظر قران نیز نیل بر آزادی یا رهایی در محیط درونی، درامان ماندن از آثار اسارتبار و انحطاط آور آز و حرص است:

«وکسی که خود را از آز درونش پاس و در امان بدارد، چنین کسانی همان پیروزمندان رستگارانند.»( حشر/9- تغابن/16)

آنانی که زندگی پست دنیاداری را، نسبت به زندگی انسانی و طیبه مقدم شمرده و به زندان ذلتبار حرص می افتند، به مفهوم آنست که خودرا اسیر آن قرار داده اند ویکی از استعداد های خود را به دست انحطاط سپرده اند. پس دانسته آمد که دوری از حرص، فراهم ساز زمینه های رستگاری و سربلندی است.

استاد جلال الدین فارسی می گوید:

هرکس به اسارت آز درآمده باشد، بیشتر به اسارت شیطان در آمده است که اسارتی فرهنگی است .

این دانشمند و در جای دیگر آزمندان و شکم پرستان را هم قبیلۀ ابلیس می داند که همواره به گرد شکم در طواف اند. چنانچه می گوید:

شکم پرستان بر گرد شکم در طوافند « آنان همقبیلۀ ابلیس اند» زیرا آداب و رسوم و تشریفات خوردن و آشامیدن را از شیطان فرا گرفته اند.

« کسی که به اسارت سائقه جنسی در آید، چشم چرانی هم می کند و متجاوز به نوامیس دیگران هم هست.» باالهام از دساتیر بزرگان سعی باید ورزید تا از بند سایق جنسی وارهید و در طریق رشد معنوی کوشید. زیرا تنظیم چنین امور به مفهوم تأمین آزادی انسانها می باشد.

هر که به ترک خرد ورزی پرداخت وبه اسارت علایق پست (اهواء) در آمد،‌ نمی توان از صف جانورانش جدا نگاشت و یا موجودی آزادش پنداشت!

در جای دیگری استاد فارسی، مستکبران و دنیاداران را از عوامل مخل و مفسد در محیط اجتماعی و بین المللی می داند که « اصرو اغلال» را بر تودۀ های مستضعف و ستمدیده بار کرده اندو بار سنگین مسؤولیت این سیاست تبهکارانه را بر دوش دارند و بشر را دگرگون ساخته تغییر داده و ابطال کنند وضمن عقد قرار دادی با مستضعفان بار مسؤولیت اسارت و ذلت پذیری آنان را به عهده بگیرند» و همچنان به قول این دانشور:

پذیرفتن آثار سوء عوامل مخل و مفسد محیط، وقبول « اصرواغلال» یا الزامات سیاسی و تقنینی طاغوت و ستمگر مستکبر پس از مرگ به صورت بار های سنگینی بر روح فشار می آورد ومستکبران و دنیاداران وطاغوت ها نه تنها بارسنگینی ذلت و اسارت بر توده های ناتوان و فقیر و محروم را نیز بر روح خویش حمل خواهند کرد،بلکه فشارش مایه داغی و اشتعال وسوزش جهنم برزخی و قیامتشان است.

واپسین گفتار خود پیرامون پاسداری از قلمرو آزادی روح را، با سروده های شور انگیز و زیبای ابوالمعانی عبدالقادر بیدل ، پایان می بریم آنی که چونان آموزگاری دلسوز در مکتب کامگاری و سربلند زیستن حضورسبز دارد.

او نفیرعام می دهد که مصمم تر ازهرزمان دیگربا رسن شجاعت کمراراده را بربندیم ووارد میدان شویم تا در نبرد سختی که پیشروداریم ، فتح ازرکاب ما بوسه برزند.

اینجا ارتش نیرومند آز با سازوبرگ تمام دربرابرما صف آرایی دارد . اگرجسورانه ایستادگی ورزیم ، قله شامخ غلبه عروجگاه ما خواهد بود ومنشورپیروزی به نام رقم خواهد خورد.

پس به پیش همرکاب فرمانده نیرومند استغنا تا رسیدن به سرزمین زیبای

آزادی،

آزادی معنوی،

آزادی روح:

بی نم خجلت نمی باشد سروکارطمع

جنس استغنا عرض دارد به بازار طمع

غیرنومیدی علاج اینقدر امراض چیست

عالمی پرمی زند درنبض بیمار طمع

آسمان خمیازه یاس توخرمن می کند

ای هوس بردار دست ازشکل انبارطمع

بی نیازی تابع اندیشه اغراض نیست

خدمت همت محال است ازپرستار طمع

بهرتعمیرخیالی کزنفس ویرانتر است

خاک دهر ازآبرو گل کرد معمار طمع

زجرعبرت نیست تنبیه سماجت پیشه گان

لب گزیدن نشکند دندان اظهار طمع

بی نیازی بیدل آخر احتیاج آمد به لب

محرم راز غنایم کرد آثار طمع.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/11/19ساعت 5:0 قبل از ظهر  توسط ملکزاد  | 

سخن از چیرگی ابر فراگیر بلای دگر است.

سخن از ریزش تگرگ مصایب بر فراز بام و در مردم بیچاره به هر شام و سحر...!

 سخن از کشتن و بستن است و افگندن انسان خداجوی ، به زندانگاه های وحشتناک به وسیله آدم کشانی ملحد، بدون داشتن هیچ گناه!

سخن از یورش وحشیانه و سبوعانه قشون فتنه در حریم بوم وبر است.

بوم و بری که همواره حریم عزت  و شرف و شأن ایمانداران بوده  و سده های متوالی زادگاه مهرگستر عاشقان قرآن و آزادی دوستان!

سخن از روزی است که: " ناقوس جای نغمه حق نوحه گر بشد"

سخن از آن روز فاجعه باری است که عفریت بر سریر مراد تکیه زد و در بستر نفرتبار شبی تاریک ومملو از جنایت و کشتار آرمید، تا در هر نفسی به ناله  های جانسوزو ضجه های زار بیگناهان  گوش بسپارد و از آن لذت ها برد و فریاد مظلومانه خدا جویانی را- که از فرود آمدن پیهم تازیانه های ارباب شرارت ، یکی پی دیگر نقش بر زمین می شدند و با خون سرخ شان نفرین نامه بر جبین زور گویان خداناشناس
 می نوشتند.

چه شب های حول انگیز و یاس افزایی بود. شبهای سیاهی که  ستاره های سپهر جاری شدن جویبار سرشکِ در بند شدگان را نظاره می کردند و می دیدند که خون سرخ مظلومان درو دیوار شکنجه گاه ها را رنگین می سازد و گوشت پاره های انسانهای بی گناه به هر سو پراگنده می شود در آن شب های ماتمبار فقط  ستاره های حزین و درد آشنا بودند که بر بیکسی نعش های تکه تکه شده می گریستند و بیگناهی شان را با آب دیده می نوشتند و بدینترتیب طوماری طویل از سوگنامه فراهم می ساختند تا آن را به دست لرزان و خسته سحر بسپارند و برشانه بادِ نالان و مغموم بگذارند تا چنین روی داد های و حشتبار و تکاندهنده را به حافظه بسپارند و آنرا به محضر خورشیدی که هر صبح غمگینانه بر می تافت، پیشکش کند. و آفتابِ غمگین ، اخبار سوگبار آنچه به دست پلید ار باب جهل و جنایت می گذشت را به گوشها بخواند و ابلاغ کند که شب باوران کینه توز و وطن سوز، دست اندرکارچه فجایع
ننگینی اند...؟

و بگوید :

"بینم به بلخ دود و شرر  تا به آسمان"

" بینم به بامیان که زخون مبارزان

گردیده سرخ تا فلک از جور ظالمان

"بینم هرات را که شده مهد معرفت

قصاب گه ملحد طغیان گر » کنون

در پنجشیر خانۀ شیران چوبگذرم

بینم به سنگ سنگ شده محشری به پا

بنهم به غزنه گوش، سنایی کند بیان

شرح جهاد مرد و زن و دختران کنون"

 آمو به موج موج کند مویه روز و شب

باری چو باز می کنم آنسو تر ار دوچشم*

همان بود که ستیغ کوهسار غرور آفرین و دشت و دامان میهن سنگر گاه رزم آ وران شد.  قیام ها و خیزش های حماسه زا، تنها محدود به دهات و فراز کوهپایه ها نشد، بلکه خیزش های غرور افزا در قلب شهرها وخیابانها نیز راه افتاد که مشهور ترین این حرکت های ضد کمونیستی و ضد الحاد، قیام  24 حوت هرات و سه حوت کابل و نورستان و کنر وسایر ولایات ـ که یکی پی دیگر به راه افتاد ـ  به حساب می روند.

از آنجایی که این سلسله بحث راجع به وقوع کودتای ثور است و عکس العمل مردم مسلمان در برابر آن، از جمله قملداران، لذا به اساس رعایت ترتیب الفبا نوبت  به استاد شاد روان محمد یوسف آئینه می رسد که اشعار ناب و شور انگیز زیادی در باب افشای چهره های کمونستان و اهداف گمراه کن آنان در نثر و شعر به رشته تحریر در آورده که سخن این بحث پیرامون  شعر« جهاد من » می چرخد.

استاد آئینه در این شعر، بابی از تاریخ جنگ جهانی را بر می کشاید که به قول او، راوی آن کسی در سرزمینی «اتریش» است. جنگی که قتل و کشتار وتباهی و ویرانی های  بی شماری را در پی داشت و نتیجه آن در این بیت اینگونه بازتاب یافته است:

"زیر هر خشت یکی شهر خراب است نهان

ته هر گام در افتاده یکی سینه و سر"

جنگ افروزانی که استاد آئینه چهره آنان را این گونه تعریف می کند:

طرفه آنست که هر جانی و جبار جسور

عزت آنست که هر آدمی خای اژدر

یا "سزار" است و جهان فاتح و لشکر سالار

 یا سوار است و جهانسوز و امیرو افسر

این تلی سازد از اجساد دگر کله منار

 و آن کند عالم و آدم به دمی خاکستر

...و یکی از قدرت های تجاوز گری که با حمله به کشور ما ثابت ساخت که "کله منار سازی" و" جهان سوزی" یعنی چه ؟  ـ متجاوزی بود که به تاریخ شش جدی 1358 به این کشور کوچک، فقیرو مسلمان، اما دارای همت والا و ایمان قوی، یورش آورد.

غایۀ این تصمیم شوم و بیشرمانه و نا عاقبت اندیشانه استیلای این سرزمین بود و متعاقب آن رسیدن به آب های گرم، که از نظر آنها گویا افغانستان پس از اشغال، به عنوان بهترین تختۀ خیز برای دستیابی به این آرمان قلمداد شده بود.

جرئت حمله به کشور ما زمانی در ذهن تجاوز گر شمال خلق شد که حلقه به گوشان آنها و ضعیت کشور و مردم مارا به گونۀ دیگری به باداران شان ترسیم کرده بودند.

به عبارۀ دیگر خلقی ها و پرچمی ها برای سران وقت کرملین وانمود ساخته بودند که گویا زمینه اشغال سرزمین شیر مردان برای ارتش سرخ کاملاً مساعد است و مردم این مرزوبوم، و رود عساکر متجاوزین، تانکها وتجهیزات نظامی آنها را با ریختن دسته های گل استقبال خواهند کرد!

 از اثر  چنین محاسبۀ پوچ و غلط و فریب خوردن و غرور بود که روسها در دام شکست  فضحت بار و مصائب و تباهی ها افتادند که با لنتیجه چاره یی جز فرار ذلتبار نیافتند.

البته این بحث به تفصیل بیشتری نیاز مند است که ان شاءالله به موقعش ( در بررسی شعر جهاد بعد از تجاوز ارتش سرخ) شرح خواهیم داد. اما جستار کنونی ربط دارد به کودتای ثور 1357 و جنایات منسوبین احزاب کمونستی در افغانستان.

همان گونه که در گفتار قبلی یاد دهانی شده بود، بحث « شعر بعد از کودتای ثور» با رعایت ترتیب الفبا پی گرفته می شود که در اینجا نوبت سیر به گلزار سخن استاد یوسف آئینه است.

"جهاد من" یکی از ده ها سروده وی است در باب موضوع فوق، این شعر حاوی شرح و بسطی است در مورد جنایات آدم کشان و جنگ افروزان با استناد به تاریخ که واپسین ابیات آن به جهاد ملت مومن و مسلمان افغانستان مربوط می شود به کشتار و تباهی وسیه کاری ها و ویرانگری ها که به قول او "جانشیان استالین" به مردم کشور ارمغان آوردند.

جنایاتی که قلم از اظهار و شرح و بیان آن ننگ و عار می کند.

استاد می گوید:  این جنایت ها مستلزم راه اندازی جهاد است چه با قلم و چه با سلاح که هر دو فریضه یی است بر دوش ملت مؤمن  بر خدا.

 چنانچه اشاره می کند:

قلم و تیغ مجاهد دل روسی بشگافت

تا پریدند ز کابل چو هوام و چو ذهاب 

  لیک جاریست جهاد من گم کرده وطن

با قلم تا که رود پنجۀ من زیر تراب  

این جهاد من و ارباب قلم در وطن است

آه از آن شرم که افتد به قلم وقت جواب 

  اینکه استاد " آئینه" چه پیام ها روح انگیز در این سروده دلکش وشور آفرین دارد، از لابلای قسمتی از سروده یاد شده اش در خواهیم یافت:

جا نشینان ستالین به درنگ وبه شتاب

آمد و رفت چو بر آب زند خیمه حباب

تا کشد کشور آزادۀ ما را در خون

جلوه ها کرد در این با دیه مانند سراب

یار و همسایه و اعوان و برادر بودند

وعده و عشوه پر مهر، چو دوشیزۀ شاب

سالها رفت بر این عشق سیاسی که کند

راه خود باز، به صد حیله در این ملک خراب

شد به سر معبر "سالنگ" و دو آمو بندر

ساخت میدان هوا، خاص جت و میگ غراب

ناگهان شد به صدا کوس کودتا بازان

سره شد کار رفیقان کمونیست مأب

 کود تایی به سفیدی و به سرخی دو سه بار

از کرملین، به کابل پس هم شد پرتاب

 رفت بر باد تره کی و امین و داؤد

روس با آتش و خون شد بدر از زیر نقاب

 زان سپس رحم نکردند به یار و دیار

گفتی بر کشور ما صاعقه ریزد زسحاب

دست دشمن به هوا و به زمین کاشته مرگ

فاقه و مرگ و زمستان نه توان ماند و نه تاب

 وطن مردم آزادۀ اسلام سرشت

گشت در آتش بیداد کمونیزم کباب

همه دانست که " بر ژنیف "غدار چه کرد      

همه فهمید ز اسرار فراسوی حجاب

هموطن بار سفر جانب پاکستان بست

تا در آنجای کند بهر وطن فکر صواب

 هر کرا قدرت بر داشتن اسلحه بود

پیرو برنای، چه در  شیب و چه در عین شباب

 همه گردید "مجاهد" که زند بر دشمن

آتش کینه دیرینه چو امواج شهاب

 قلم و تیغ مجاهد دل روسی بشگافت

تا پریدند ز کابل چو هوام و چو ذهاب

هتلر گر چه"  نبرد من" تو در دنیا

گشت نا کام و فروخفت در اوراق کتاب

لیک جاری است جهاد من کم گرده و طن

با قلم تا که رود پنجۀ من زیر تراب

گویم آن ظلم که بر ملت افغان کردند

از "پلی گون" و "پلچرخی" و انواع عقاب

گویم از زنده به گوران ته سقف و ستون

گویم از تیر تروریستی و از دار و طناب

از شهیدان مجاهد که فتادند به خاک

و ز مهاجر که بشد کشته همه پا به رکاب

و آن رذایل که بود خاصة هر روس پلید

با قلم شرح دهم تا که شناسند اعقاب

آورم قصۀ خون نامه و آتش نامه

جنگ نامرئی امواج و جسدهای مذاب

این جهاد من و ارباب قلم در وطنست

آه از آن شرم که افتد به قلم وقت جواب 

------------

* ابیات فوق از شعر "آفتاب" استاد سخن شاد روان خلیل الله خلیلی می باشد با تصرفاتی اندک نقل شده است.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/11/19ساعت 4:58 قبل از ظهر  توسط ملکزاد  | 


بابرزی درغمنامه یی اوصاف واهداف قهرمان ملی کشور را اینگونه بر می شمارد:
ستا آرمان ملی وحدت ؤ
د دی خاوری حفــاظت ؤ
وخطاب به او می افزاید: درپهلوی داشتن اوصاف نیکی چون:تلاش وجان بازی در راه خدا و در راه حفظ وطن وتحقق آرمانهای ملی – که با مقاومت سرسختانه وبی نظیر وارادۀ خلل ناپذیرت همراه بود- در برابر تجاوزات دشمن چون کوه مقاوم واستوار ماندی، فلهذا شایستۀ هرگونه تقدیر وستایشی.
شاعر درابیات دیگرمنظومۀ خود، مسعود را شخصیتی معرفی می دارد که: همۀ مردم کشورش را دوست داشت وبه گونۀ باور علامه اقبال لاهوری "رح": تمیز رنگ وبو را بر خود حرام می دانست وهمه ساکنین زاد وبومش را پروردۀ یک چمن وانمود می کرد:
تاته هر افغان محبوب ؤ تله زان غوندی مسعود ؤ
یو ارمان او یو وجود ؤ ستا احساس ورور ولی ؤ
صفت های خوب دیگر مسعود دراین شعر، صداقت وپرهیزگاری وی وانمود گردیده وهکذا شجاعت ومردانگی و پایبندی اش بر دساتیرشریعت.
بابرزی می گوید: مسعود هرگز به گرایشات سمتی ومنطقوی معتقد نبود، بلکه همۀ مناطق - ازشمال گرفته تاجنوب و از شرق گرفته تاغربِ وطن را، چون مردمک دیده دوست داشت و به آن ها عشق می ورزید.
بحث پیرامون سرودۀ بابرزی را با نقل یک بیت دیگری ازمرثیه اش پایان می بریم:
ستا نظر د صداقت ؤ به نصیب دی شهادت ؤ.
***
احمد نواز بختیار درشعری به مناسبت شهادت قهرمان ملی کشور، زیرعنوان: "تبارعشق" – که به اسلوب نو سروده و در فرازهایی هم کوشیده تا خود را تحت تاثیرسروده های سهراب سپهری وانمود سازد - تصویری از یک دهکدۀ متروک را ارائه می دهد که درآن عابری تنها، رنج سفر را برخویش هموارساخته است.
دهی که به قول او:
دگر آنجا حضور آدمی با هیچ یک سان است
زیرا، آنجا:
... هجرت، داستان زندگی را برده است ازیاد
بساط ده خاموش است
سرا و برکه [هم] خالی
وی به ادامه می افزاید:
یادی ازکبوترهای صبگاهیست
که آنجا آب می خوردند
وبا اذان از اوج سپیداربلند ده
به سوی آسمان ها بال می گشودند
یعنی: درچنین ده متروک، کبوترهایی که سپیده دمان برای آب خوردن ازجویبارها وچشمه ساران فرود می آمدند وبا بلندشدن گلبانگ اذان فجر ازمناره ها، به سوی آسمان آبی بال وپرمی کشودند، جا را برای بوم ها خالی کرده اند.
گرچه هدف از سیر باغ کلام سخنوران دراین نوشته – طوری که درسخن آغازین گفته بودیم - به منظورنقد وتحلیل چکیده های آنها نمی باشد، بلکه به مقصد تزئین سفرۀ بحث حاضر به وسیله گلدسته هایی ازاشعارآنها وفهم میزان تأثرواندوه ودرد ایشان درقبال یک حادثۀ بزرگ انجام می پذیرد، اما درمواردی ازجمله دراین شعر، به اذن ارباب سخن وسراینده " تبارعشق " می خواهم اشارت کوتاهی داشته باشم که امید وارم آنچه ارائه می شود، سخنی خارج ازبحث تلقی نگردد:
این سروده، که بندهایی ازآن علاوه بر اینکه تاحدودی ازپیچیدگی همراه است ودربعضی جاها ترکیبات دور از ذهن جلب توجه می کند، درعین حال به باور نگارنده اخذ بند هایی وحذف بند های دیگر ممکن است عنصر اصلی داستانی را ازبین ببرد. ولی با اینهم ناگزیریم که قاعده شکنی را- که برای نوشتن این مطلب فرا پیش گرفته ایم - کناربگذاریم. در غیرآن نوشتۀ ما حکم نقد و بررسی را به خود می گیرد، تا آرایش دادن بحث کنونی (انعکاس سیمای ملکوتی قهرمان ملی کشور درآئینه شعر)!
با این تذکرصرف با آوردن نکته یی که در فوق ازآن اشارت رفت، به اصل موضوع برمی گردیم، و آن اینکه:
طوری که در بالا گفته آمدیم، سخنان بختیار در مواری ازسپهری تاثیر پذیرفته که نمونه آن را می توان دربندهای آتی مشاهده کرد:
یادی ازکبوترهای صبگاهیست
که آنجا آب می خوردند
وبا اذان از اوج سپیداربلند ده
به سوی آسمان ها بال می گشودند
سهراب سپهری دربندی از سروده یی زیرعنوان: " وچه تنها " می گوید:
« تنها من وسرانگشتم درچشمۀ یاد وکبوترها لب آب.»
اینجا – طوری که حجت عماد در اثر " به باغ همسفران " (ص 302) می نگارد: کبوتر استعاره ازانسانهایی است که ازخاطرات شاعراستفاده می کنند. آب استعاره ازخاطرات است.
در شعر" تبارعشق " نیز به باور نگارنده، در دهکده یی که متروک شده، آنچه بیشتر جلب توجه می کند و غم و اندوه را برای بیننده و یا به عابر، بیشتر بر می انگیزد، هجرت انسان ها است و متروک شدن دهکده به وسیلۀ آدم ها، تا نبود کبوترها (پرنده ها).
مرور بندهای دیگرشعر می تواند تائیدی برنوشتۀ فوق باشد:
دگردرآستان مسجد،
ازبیداری شب زنده داران نیست آوازی
وفریاد صفیربوم ها هنگامۀ جاریست.
شاعر علاوه می دارد:
آنجه دراین ده باقیست، رؤیا است وشبح مرگ وغبار یاس وتنها چیزی که به نظرمی رسد، زبانه های آتش است:
...وآتش داستان ده را تا آسمان فریاد می دارد.
مشاهدۀ این منظره، عابر را به حیرت فرو می برد، عرق از فرط بهت ازسرو رویش فرو می بارد و نفس درسینه اش تنگی می کند.
مرد را احساس شدید عطش دست می دهد... در اثنایی که اندوه سخت گلویش را فشرده،سروشی – که با نوازشی ویژه توأم است – درگوشش می رسد که او را به سوی "جلگۀ نور" فرا می خواند:
بیا اینجا ورودت را مبارکباد می گوییم
که سالارتبارعشق روحت را
چونان آیینه خواهد ساخت
و آوازش پیام سبز آزادی
وگامش قامت کاخ بلند استواری هاست.
هاتف ازعابر می طلبد تا دل و دماغ را با آب عشق وچشمۀ ایمان جلا بخشد.
اما، او ازشیندن چنین پیغام والا و یا سروشی که برگوشش رسیده، به اغما می رود....
بخش بعدی منظومه، سخن از کشوده شدن نگاه عابر به چهرۀ خورشید دارد و دربند های دیگرآن یاد آوری می گردد که عابر، شاهد منظرۀ جالب دیگری نیزبوده، یعنی می دیده که سالار،یا کسی که عابر وی را سوژۀ جستارش قرار داده، ازچه مقام ومرتبت والایی برخوردار بوده است وکسی که برخوردار از چنین مقام باشد، چگونه باید تکریم گردد؟ مسلماً چنین کس یا شخصیت، نه تنها شایستۀ تکریم ازسوی آدم ها است، بلکه:
آسمان عرضه کند شرح مبارکباد ش
خاک نازد که خدا داده چنین اولادش
حور گل دسته نماید به بهشت ازیادش
طرفه شاگرد که شدحضرت حق استادش
در وصف چنین شهید ویا دارنده چنین مقام والا وگرامی می سزد که گفته شود:
ای خوشا مرد که آوردۀ بدراست وحنین
سبق مهر و وفا خوانده ز پیکار حسین *
به برخی از بندهای دیگر سرودۀ "بختیار" توجه می کنیم :
قسم به رویش سبزگیاهان باد
که من اورا سوارموج های نور دیدم
ومن دستان آن سالار را با اشک بوسیدم...
ازاین اشارات به خوبی می توان درک کرد که ماحصل کلام شاعر، توصیف جایگاه والای شهیدان است. شهیدانی که به قول شادروان استادخلیلی:
"...گل سرخ چمن رحمانند ومایۀ ناز زمین، مخفرت انسانند "
"کشتۀ یک نگه ازپیشگۀ جانا نند ـ کشتگانند ولی زندۀ جاویدانند "
وبه عبارت روشنتر: اشاره به عروج ملکوتی بزرگمردی است که عمری در راه خدا واعلای کلمۀ آن و آزادی وسربلندی به جهاد پرداخت وسرانجام به مهمانی خالقش شتافت.
ویا کسی که:
او اسطورۀ قرن بود و
وفرماندار بی مرز نیایش های بی پایان.
بند های واپسین این سروده،ضمن اینکه بازتابی است ازپیامدهای تهاجم اهریمن ومقاومت سرسختانه سپهداران روئین تن...ترغبیی است برای اینکه دراندیشۀ عروج باید بود وچونان او، ازفراز قلۀ کوهی دل ازقفس سینه بیرون ساخت و با خون سرخ خویش به لوح آفاق نوشت :
" برای لحظۀ دیدار
حریم بندهارا پاره باید کرد
غبارخاک را زآیینه باید شست
...صدای دوست می آید!
یارانم! خداحافظ
مرا آنجا می خواهند
به بام صبح آزادی
به باغ آبی وصلت
...ویا شاید برای شستن این بارغم
نذری باز در کار است..."
***
اکثر شعرا را رسم براینست که: وقتی گرفتار دردی بزرگ ومصیبتی جانفرسا می شوند، بنای آه وشکوه ازآسمان ویا گردون سرمی دهند.
 کوهدامنی نیز در رثای سپهسالار عزیز اسلام: احمد شاه مسعود (رح) با مطلعی که مصرع اولش ازاستاد خلیلی به عاریت گرفته شده، فغان ازآسمان دارد:
فغان ز سنگد لی های آسمان کــبود
که باز بر رخ ما باب درد وغصه گشود
سخنان سوزناک استاد خلیلی که ازشکایتنامه های اساتید پیشینِ سخن متاثراست، مزید برمصراعی که شادروان بیرنگ کوهدامنی به عنوان حسن مطلع سوگنامه اش قرار داده – خطاب به آسمان لب به چنین ناله ها، فراوان کشوده است:
از درد والم بسوخت جانم
ای چرخ بس است امتحانم
ونیز:
برازنده تر کیست زان راد مردی
که داد خود ازچرخ گردون ستاند
ویا مثلاً در رثای دوست وهمدیار خود: گل پاچا الفت و متعاقباً به یاد سلطان محمود غزنوی (رحمت خدا برروانش باد) چنین می موید:
تو نورچشم وطن بودی ای دریغ، که چرخ
جفا نمود و ترا زیر خاک تیره نهــــــــاد
بنگر که چرخ شعبده بازش نمود خاک
این جا که بود عرصۀ صد گونه لعبتش
با این تفصیل براصل موضوع – که همانا بحث پیرامون شعر پررنگ شادروان بیرنگ بود – برمی گردیم. کسی که شاید بعد ازوفات او، دوستانش در فقدان وی نیز چنین گریسته باشند.
شاعری که روایت می کنند: غم های فراوانی برسرخرمن غمهایش انباشته بود. چنانچه می گفت:
غمان ما نه یکی بود، نی دوتا، نی دو صد
ویا:
نه شب به دیدۀ من آیتی زلطف و نه صبح
ویکی ازآن غمهای بزرگی که به دوش او وهزاران آزادیجوی دیگر سنگینی کرد، غنودن آفتابی بود که در آسمان نیلگون آزادگان می تابید.
دو – سه بیت زیرین، تاکید بیشتربرسوز درونی وی راجع به شهادت سپهسالار مجاهدان (مسعود بزرگ رح) دارد:
چه روی داد خدا یا! که بازنقش نه بست؟
سرود بر لب ساحل، ترانه بر لب رود
پرنده رفت و دریغ از پیام و پروازش
دگرزباغ ودرخت وگل وبهار، چه سود؟
چگونه خو بکنم مرگ تو، نبود ترا؟
که این بلیه کشد از نهاد آدم دود
گرفتم اینکه کنم آه را به سینه نهان
کجا برم تو بگو؟ دیدگان اشک آلود
سخن بعدی او نفرین نامه یی برای قاتلان قهرمان ملی ماست و متعاقب آن کاربرد دقیق واژگانی که در آیینۀ آنها جلوۀ اعمال پارسایان وخدا ترسان، پدیدار است:
عبادت، سجود، تکبیر،قیام و قعود...
واژگان مقدسی که قهرمان ملی مارا بدانها الفت وگرایش خاصی بود. چنان الفت و گرایشی که آن سفر کرده محبوب (مسعود بزرگ) می کوشید تا همواره آنهارا، مصداق نشست ها برخاست ها و محور اندیشه های شباروزی اش، قرار دهد.
به عبارت دیگر، مسعود یعنی نمونۀ بارز تقوی با انجام کلیه ارکان عبادت، ادای نمازهای فرضی ونفلی که توأم می باشد با بلند ساختن تکبیرات وبجا آوردن قیام ها و قعودها همراه با تمامت خضوع وخشوع وگریه های نیاز وعذر و زاری، برای کسب رضای پروردگار یکتا ومهرورز... ؛ اما این کوردلان جاهل بودند که نمی دانستند، او چقدر به خدایش عشق می ورزد و اهداف مقدسی که در قبال مبارزات خداجویانه اش وجود دارد، چه ها می باشد؟
به زیبایی واژه های یادشده نظر بیندازید که قامت شعر را چقدر نیکو وموزون ساخته است:
مگر دو باره بیاید، به هـــــــر دقیقه کند
به دشت، لاله عبادت، به دره، سبزه سجود
درخت کاج به تکبیر او، کشوده زبان
درخت بید و صنوبر کند قیام و قعود
بیرنگ معتقد است: کسی را یارای انکار از شخصیت وبزرگی مسعود نیست. آنگونه که کس نمی تواند منکرجلوۀ مهتاب درآسمان باشد.
بزرگمرد، یا " یعقوب لیث " دیگری که " کمانوران خراسان " اکنون درعزای آن، سیه پوش اند.
در ابیات دیگری می خوانیم که: غم درسینۀ درد مند"بیرنگ" باز تراکم می کند. غمی که او تاب شرح دادنش را برخود نمی یابد. زیرا دیگر کسی که سزاوار بود تا به یادش تاسحر بیدار ماند، بدرود گفته. آری کسی ازجهان رفته که به سان او فرزند دلاور و نام آوری :
دگر نه مادر گیتی بیاورد به وجود.
به دنبالۀ غمناله های بیرنگ گوش می سپاریم:
دگر به یاد چه کس صبح را شوم بیدار
سپیده ها و شفق ها و لحظه ها، بدرود
چگــونه شرح کنم سرگذشت تلخ ترا
غمت گداخت تن وماتمت، روان فرسود.
واپسین ابیات سوگنامۀ بیرنگ، شراره هایی درتیر دعا است که ازکمان سینۀ پرسوزش بیرون می پرد. به امید آنکه با آن بتواند نسل ثمود وقبیلۀ عاد را بسوزاند:
ایا خدای! دگر باره باد را بگو
بکش قبیلۀ عاد وبکش تو نسل ثمود
بیا وحبس کن انفاس خود، طلیعۀ صبح
درون سینه که قلب "خدایگان" آسود
گواه سطوت او، کوه و دره وجنگل
دراین قضه چه خواهی دگر دلیل وشهود
بکن هلاک خدایا! دوباره باز فگن
درآتش غضبت، نسل یاوۀ « نمرود»
پیام بیرنگ به یاران ودوستان مسعود بزرگ وآنانی که مدعی ادامۀ راه او هستند، چنین است:
دو باره سبزشود زیر پای او خورشید
کسی که راه ترا، بعد رفتنت پیمود.
بحث پیرامون مرثیۀ مرحوم بیرنگ را، با تقدیم واپسین بیت سوگسرود آن به مناسبت شهادت جانگدازقهرمان ملی افغانستان، نقطۀ پایان می گذاریم وروان ازما بریدگان عزیز را شاد می خوانیم:
زمین به لرزه در آید، سپهرگردد خم
اگرکه مویه کنم سر، به ماتم "مسعود"
***
بیژنپور (رحمت الله) را هم مرثیه ایست درشهادت جانگداز سردار سرافرازان جهاد برحق مردم افغانستان: (مسعود قهرمان).
مطلع سخن او آراسته با توصیف وستایش هایی برای آن سرافراز است. توصیفی که برحق شایستۀ آن یار سفرکرده می باشد:
جهاندار، سپهداردلیر، سرافراز، امید مردم، رستم زمانه و بزرگمردی که در قاف روزگار جایش بود، وامثال آن...
ویا دربیت زیر، خطاب به سپه سالار:
سریرتارک این ملک خانۀ تست
فراز بام جهان، آشیانـــۀ تست
شاعر درابیات دیگر می گوید:
تو کسی هستی که بر وجودت آریانا می نازد و به داشتن شخصیت سربلندی به سان تو فخر می کند:
زمین آرین ازتو به خویش می نازد
تو سربلندی و برتو همیش می نازد
یکی ازدلایل نازشِ آرین این است که:
کمان قامت تاریخ را توکردی راست
وتا به روز قیامت، قیادتت بر پاست
پایان نامۀ شعر، اعطای هدیه به کودکان دیار اوست و به قول او: بهترین هدیه برای ایشان نام مسعود است. " ادامه دارد"
...........................................................................
* ابیاتی ازشادروان استاد خلیلی.


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/11/19ساعت 4:56 قبل از ظهر  توسط ملکزاد  | 

  

 

معنویت یکی از جلوه های متعالی و سرچشمۀ نیکی ها می باشد که با دستِ لطفِ پروردگار، در ضمیر آدمی به ودیعت گذاشته شده است. انسان این "نقطۀ اوج آفرینش" عشق به خدا، پیامبر عظیم الشأن، عبادات خاشعانه، جهاد در راه برتری نام مقدس او و خدمت به خلق را "ثقل نگاه های زیبا شناس" خود قرار می دهد. این"رفعت وارجمندی" همواره برای شعرایی که خواهان گرایش به سوی معنویتند، " منشاء الهامات فراوان" می باشد و به گفتۀ دکتر رضا راشد : از آنجایی که عمده ترین خویشکاری ادبیات هم انسان سازی است، برای رسیدن به این هدف لازم است از سویی عناصر و عواملی را بجوید که از جنبه های عاطفی و هم از جهات دیگر با دل های همگان آشنا باشد."

پیامبران الهی« علیهم السلام » ارمغان آورندگان معنویت برای ابنای بشراند. تعالیم معنوی ای که واپسین فرستادۀ خدا" صلی الله علیه وسلم" به ارمغان آورد، به عنوان جامع ترین وکامل ترین و گسترده ترین تعالیم معنوی ای بود که از سوی خدا به بشریت هدیه گردید. حال از این بگوییم که معنویت چیست؟ معنویت فراتر ازکلمات است که به عقیدۀ برخی، واژه ها نمی توانند قادر به تشریح آن باشند. به عبارۀ دیگر، معنویت عبارت از چیزی بزرگتر از خود را، در اندرون خویش یافتن است، که کلام را پای از ارائۀ سخن در مورد آن، می لنگد. عده ای از ارباب فضل" معنویت" را « عبور ازظواهر هستی » نام نهاده اند. شیخ اجل سعدی را، است :

به جهان خرم ازآنم که جهان خرم از اوست

عاشقم برهمه عالم که همه عالم از اوست

روحانیت، ضد دنیاگرایی و دینی بودن، جلوه هایی است منبعث از" معنویت" ! و از نظر برخی دیگر : "حقیقت عالم" و عناصری نظیر : ایمان به غیب، ایمان به خداوند یکتا، باور به احکام شریعت و عمل به آنها و مهربانی با انسان ها و اخلاق حمیده، عدالت، دفاع از مظلومین و ایستادگی در برابر ظلم و جنایت...، متجلی شونده در زیر چتر بلورین معنویت اند.

از آنجایی که معنویت و همراه با او مقام رفیع شهادت و جلوه های آن دو در کلام سخنوران، محور جستارما را تشکیل می دهد، فلهذا برآن می شویم تا نمونه هایی ارائه می دهیم که بازتابی ا ند از سه موضوع یاد شده.

علامه اقبال لاهوری (رح) از گلشن معنویت، دسته های گلی را بر چیده است که از آن ها عطر جان پرور استغنا و همت عالی و سربلند زیستن، اینگونه به مشام می رسد :

همچو آیینه مشو محو جمال دگران

از دل و دیده فرو شوی خیال دگران

در جهان بال و پر خود خویش گشودن آموز

که پریدن نتوان با پر و بال دگران.

نقش معنویت سازنده است و تجلی آن در اندیشه و ضمیرآن موجب برازندگی و رشد شخصیت و بزرگی آن می شود. می گویند : قدرت معنوی، نه تنها حاوی برترین و نیرومند ترین قدرت است، بلکه اساسی ترین عامل انسجام و دوام جوامع و تشکل های انسانی نیز می باشد. به همین دلیل پیامبران بزرگ، به عنوان "عامل پیوند و محور معنویت، موفق ترین، انسجام دهنده ترین و تحکیم بخشنده ترین روابط میان انسانی معرفی شده اند."

نتیجه می توان گرفت که : پیروزی انسان ها درگرو پایبندی دوامدار و درکِ عمیقِ ارزشمندی معنویت است. هرگاه پای چنین وابستگی و پایبندی، و شناختِ ارزشمندی آن درمیان نباشد، یورش گرگ های هار آفت را برای به خطرانداختن جان انسان، و تهدید روان آن بعید نمی توان انگاشت.

آندست از شعرای متعهدی که توانسته اند در جایگاه بلند« تلامیذ الرحمن » قرار بگیرند، این عروج و موفقیت را از دساتیر ارزنده و زندگیساز اسلام و متابعت از روش حسنۀ پیامبراسلام ( صلی الله علیه وسلم) فرا چنگ آورده اند. صفت چنین سخنوران، ممدوح است. در جای دیگری استاد سخن (خلیلی) در مورد آن اینگونه پرداخته است :

هست شاعر ساز فطرت را مبارك نغمه ای

كزدم جان بخش چندين مرده را احيا كند

شعر آهنگ دل است و نغمهء روح بشر

در نواي دل جهان را عاشق و شيدا كند

اين جهان باشد كتاب عشق سرتا پاي آن

شاعر اين الفاظ دلكش را به ما معني كند

هر كجا عشق است شاعر مي كند آنجا مقام

هر كجا حسن است آنجا آشيان بر پا كند.

استاد به این باوراست : گاه شعر تاثیری بر می انگیزد که شنونده را سخت تحت تاثیر می آورد، ولو گویندۀ آن صاحب عقیده اسلامی نباشد. در پیوند با چند بیتی که از شاد روان خلیلی نقل شد، این نکته را نیز می توان به آن افزود : ارتباط معنویت- که دارای اهمیتی حیاتی است- به مصداق قول" ویلیام وست"، همیشه با مذهب رابطه ندارد. یک نگاه کوتاه به تاریخ ادبیات گذشته به تایید "سیرۀ ابن هشام" بازگوکنندۀ این نکتۀ بارز است؛ یعنی :

تاثیرآفرینی و برخوردار بودن محتوای شعر، از معنویت،گفته ویلیام را، مهرتائید می گذارد. بعضی از خصایص اشعار دورانِ آغازین تابش خورشید اسلام نیز استوار برهمین بنا و روحیه بوده است که از آن جمله می باشد سرودۀ سخنوری موسوم به " قتیله بنت حارث"، که در عهد حیات پربار و شریفۀ حضرت سرور کائنات می زیسته است. به روایت سیرۀ ابن هشام، با شنیده شدن شعرِ آن شاعره به وسیلۀ سرور و سردار راستان" صلی الله علیه وسلم"، که انشادکرده بود :

یا راکباً ان الاثیل مظنه

من صبح خامسه و انت موفق

(ترجمه) : ای سواری که در صبح روز پنجم سفر به جایی رسیده ای که گمان می رود قبر و آرامگاه اوست." آن حضرت " صلی الله علیه وسلم" فرمود : اگر این سروده را قبل از کشته شدن نضر شنیده بودم، عفوش می کردم.

برخی از ابیات این قصیده- با وجودی که در قطب مخالف آیین آن حضرت قرار دارد- حاوی نکات جالب و درعین حال احساس بر انگیز است. چنانچه :

ابلغ بها میتاً بان تحیه

ما ان تزال بها النجائب تخفق

(ترجمه) : سلام و درود مرا به او برسان. انسان های اصیل همیشه نمی میرند."

منی الیک وعبره مسفوحه

جادت بواکفها و اخری تخنُق

(ترجمه) : سلام و تهیت من برتو باد ! درغم تو، سیل اشکم ریزان است و دلم ملتهب."

هل یسمعنی النضر إن نادیته

أم کیف، میت لا ینطق

ترجمه) : آیا نضر ندای مرا می شنود یا نه؟ مرده ای است که حرف نمی زند."

أ محمد یا خیر ضن کریمه

فی قومها والفحل فحل معرق

(ترجمه) : ای محمد ! ای بهترین فرزندان قریش و فرزند بهترین شجاعان اصیل !"

ما کان ضرک لو مننت وربما

من الفتی وهو المغیظ المحنق

ترجمه) : چه می شد اگرمنت می نهادی و برادرم را نمی کشتی چه بسا که جوانمرد به هنگام خشم، بخشش کند."

ظلت سيوف بني أبيه تنوشه

لله أرحـــامٌ هناك تشقق

ترجمه) : همچنان شمشیرخویشاوندانش می جنگند، آنجا نزدیکانی است که خود را فدا می کنند."

صبراً يقاد إلى المنيـة متعباً

رسف المقيد وهو عانٍ موثق

ترجمه) : شکیبا باش او به سوی مرگ روانه می شود، در حالی که رنجور است و دستش بسته و در اسارت است."

أو كنت قابل فديـةٍ فلينفقن

بأعز ما يغلو لديك وينفق

ترجمه) : آیا اگر فدیه ای می پذیرفتی، ما گرانترین چیز را به تو می دادیم."

فالنضر اقرب من اسرت قرابه

واحقهم إن کان عتق یعتق

ترجمه) : نضراز بین اسرایی که گرفته بودی نزدیک ترین بود به تو و سزاوار بودکه آزادش می کردی." برادرِ این شاعره- که بعد از اسارت کشته شده بود- نضر بن حارث نام داشت که پیامبراکرم " صلی الله علیه وسلم" او را مهدورالدم قلمداد فرموده بود.

محمد رایع حسنی ندوی می گوید :" قصیدۀ " بانت سعاد" – که به دلجویی از پیامبر بزرگوار اسلام « صلی الله علیه وسلم » و نشان دادن تواضع انشاد گردیده بود- نیز از جمله سروده هایی بود که مورد قبول آن حضرت واقع شد و از جملۀ آثار ماندگار درادبیات اسلامی قلمداد گردید که با نقل یک بیت آن اکتفا و به اصل موضوع برمی گردیم :

بانت سعاد فقلبی الیوم متبول

متیم اثرها لم یفد مکبولٌ

ترجمه آن اینست : (وسعاد رفت و امروز دلم دیوانۀ عشق اوست و در دام او اسیراست و این اسیر را کس به فدیه آزاد نکرده است." از معاصران بگوییم، ازسخنور نامور سرزمین خون و شهادت ( افغانستان)، شادروان استاد خلیلی، آنی که در بسیاری از سروده های آبدار خود، خصوصاً اشعار جهادی اش مصداق این بیتِ دلنشین خود شده است :

شعرآهنگ دلست و نغمۀ روح بشر

بر نوای دل جهان را عاشق و شیدا کند.

استاد با سرایش برخی از اشعار بلندش توانسته است در جمع کسانی قرار گیرد که در تبارز معنویت و رشد کمال انسانی، سعی بیدریغ داشته و به گونۀ مولانا و سعدی و حافظ و بیدل و امثالهم، در ارائۀ سامانه های معنوی و ارزش ها گام های استواری را فراپیش نهد. در میان این سرحلقۀ سخنسازان حماسه و جهاد افغانستان، مفاهیمی ملاحظه می گردد که موضوع آن ها دفاع ازحق است و روح ایثارگری و پشتیبانی از مظلومان و بیکسان و پیوند همدلی و همنوایی.

استاد خلیلی رفتن در چنین مسیر ارجمند را، جزء رسالت خویش قرار داده است و به وضوح ابلاغ کرده که برای یک مسلمان فرقی نمی کند همنوع هم کیشش در کجای کرۀ خاکی زیست دارد و منوط به کدام تیره و تبار می باشد؟ !

این درس برگرفته شده از ارشادیست که اسلام عزیز مارا به عنوان مسلمان به سوی آن فرا می خواند. دین سعادتباری که برای پیروانش وانمودکرده، آنچه ارزشمند است عقیده است و حق شناسی و نوع پروری و برخوردار بودن از معنویت، نه جغرافیا و نه هم مرز و زبان... !

به ترجمۀ این حدیث متبرکه توجه مبذول داریم که رسول اکرم " صلی الله علیه وسلم" فرموده اند : " مثَل مؤمنان در دوستی و ابراز رحمت و عاطفه به یکدیگر، مثل پیکر است. هرگاه عضوی ازآن دردمند شود، دیگر اعضای پیکر با بیخوابی و تب با آن عضو همدردی می کنند."

شاعر بزرگ سعدی(رح) با الهام ازاین ارشاد پربار و زندگیساز، چه خوب زیبا سروده است :

بنی آدم اعضای یکدیگرند

که در آفرینش ز یک گوهرند

چوعضوی به درد آورد روزگار

دگر عضو ها را نماند قرار

توکز محنت دیگران بی غمی

نشاید که نامت نهند آدمی.

به این باورم : اگر استاد امروز زنده می بود، اندوهش را در قبال کشته شدن مردم مظلوم سوریه و...، نیز تبارز می داد، در عین اینکه از پیروزی هایی که در قبال "بهارعربی" نصیب درد خستگان برخی از کشورهای عربی گردیده بود، به نعمتِ خورسندی دست می یافت. آری، وی همینگونه رسالت خود می دانست تا احساسات خود را، از پیروزی بزرگ ملت مصر، به رهبری اخوان المسلمین، به نمایش بگذارد.

علامه اقبال – مسقط الرأسش سیالکوت لاهور است- نیز تمیز رنگ و بو را برخود و همکیشان خود حرام می شمارد :

نه افغانیم و نه ترک و تتاریم

چمن زادیم و از یک شاخساریم

تمیز رنگ و بو برما حرام است

که ما پروردۀ یک نو بهاریم.

و صائب تبریزی هم می گفت :

تاروپود عالم امکان به هم پیوسته است

عالمی را شاد کرد آنکس که یک دل شادکرد

چنانچه اشاره شد، خلیلی تنها از درد ملت مظلوم خود نمی موید، بلکه از بیچارگی ها و از دیدن وشنیدن حالت زار و غم انگیز انسان ها در کرۀ خاکی نیزگریه سر می دهد. شعر :" تقدیم به شهدای الجزایر" از همین دست سروده هاست. قبل از ارائۀ ابیاتی از این شعر، باید متذکر گردید که : در تاریخ بشر جنگ های خونین و حوادث فاجعه باری اتفاق افتاده که موجب ریختن جوی های خون در روی زمین گردیده است.

انقلاب اسلامی افغانستان برضد اتحاد جماهیرشوروی سابق و پیش از آن حرکت و قیام آزادیخواهانۀ مردم مسلمان ما برضد قشون انگلیس، انقلاب الجزایر، لیبیا و عراق علیه استعمار فرانسه و ایتالیا و بریتانیا، جنگ اعراب و اسرائیل و اشغال سرزمین های اسلامی توسط رژیم صهیونستی، هرکدام رویدادهایی اند خونین؛ که در نتیجۀ آن هزاران انسان به کام مرگ کشانیده شده اند.

سخن از شعر خلیلی است در باب شهدای الجزایر. از تاریخ انشاد این شعر به بیشتر از پنجاه سال می گذرد. به گواه اسناد تاریخی، در نوامبرسال 1954 زیر پرچم اسلام انقلابی پدید آمد که رهبری آن را جوان رشید و قهرمانی به نام عبدالقادر به عهده داشت. پس از دستگیری عبدالقادر، احمد مسالی حاج، احمد بن بلال، ازجملۀ سایر فعالان یا سران نهضت استقلال طلبی الجزایر محسوب می شدند.

انقلابیون الجزایر با شعار اسلام توانستند مردم زیادی را به گرد خویش جمع کنند که دراین راستا نقش دهقانان چمشگیر و گسترده تر بود. این انقلاب- که علیه استعمار فرانسه راه اندازی شده بود- از سال 1954 الی 1961 حدود بیشتر از هشت سال به طول انجامید.

به تاریخ هفدهم اکتوبر سال 1961 برابر با 1340هـ ش، ارتش فرانسه چنان به قتل و کشتار و جنایت دست یازید که وجب وجب خاک آن به خون بیگناهان الجزایر رنگین گشت. اما نظامیان فرانسه از هیچنوع خشونت و خونریزی و قتل عام – که شامل به دریا انداختن گروه های زیادی از مردم و افگندن تعداد زیادی از آنها به گورهای دسته جمعی می گردید- فروگذاشت نکردند.

قربانیان این جنایت و قتل عام تنها انقلابیون الجزایر نبودند، بلکه کودکان و زنان و پیرمردان نیز می شد. دراین انقلاب، رهبری دختر مبارز الجزایری به نام : " جمیله بوپاشا" در میان زنان تحسین برانگیز بود.

استاد خلیلی تأثر عمیق خود را در قبال قتل عام مردم الجزایر توسط نظامیان الجزایر، در سرودۀ سوزناکی – با پرسشی اعتراض آمیز- اینگونه بازتاب داده است :

تیغ بهرام زین کبود حصار

بهرکیفر حصار نخواهد شد؟

از تف آه الجزایریان

شعله ها در جهان نخواهد شد؟

آبیار نهال آزادی

اشک این بیکسان نخواهد شد؟

از صدای شکستن دل ها

آسمان در فغان نخواهد شد؟

آن که فرمان به خون مردم راند

خاکش اندر جهان نخواهد شد؟

از سر لاشۀ رعونت و آز

دفع این کرگسان نخواهد شد؟

با شنیدن سروده هایی از این قبیل و نمونه هایی که در فوق ارائه گردید، شنونده- به گفته دکتر راشد نویسندۀ کتاب " پرتوهایی از قرآن و حدیث در ادب فارسی"- متیقن می گردد که : "هنری ترین و بهترین قالب بیانی هم برای نمایش ها همانا شعر است " پدیدۀ موثری که عواطف انسانی و احساس را با اسلوب زیبایی باهم گره می زند.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/11/16ساعت 11:8 بعد از ظهر  توسط ملکزاد  | 

 

غم وشادی، پدیده هایی اند برخاسته  از" انفعالات وکیفیات نفسانی "، که با تمامی انسانها سروکاری متفاوت دارد؛ طوری که هیچکسی را نمی توان ازآن مستثنی دانست. اما برای عارف به دلیل برخوردار بودنش از روح بلند و با صلابت، فراتر از اندوه و مسرت دیگران است. روح وی نه غم های دنیوی را بر می تابد و نه هم شادی های دنیوی را، که زود گذرند و سپنج گونه!

از همین روست که گفته شده:"غم"و"درد" از دید عارفان شربتی اند از دارو خانۀ عشق، که درصاف کردن سینه نقشی به سزا دارند. چنان عشقی که: کتابش را به غیراز" یک ورق نیست  /   درآن هم نکته ای جز نام حق نیست"(1) 

عارف بیشتر روی درد تکیه دارد واین درد همانا یاد حق است وانس با ذات پروردگار، که آن را درد عرفانی خوانند، دردِ بازگشت به سوی حق وبه سوی خدا، دردِ مناجات و وصال به بارگاه حق !

قرآن مطلب فوق را اینگونه تعبیرمی کند: "بدانید که فقط وفقط دلها با یاد خدا از اضطراب ودلهره ونا راحتی، آرام می گیرد"(آیۀ 28 سورۀ رعد).

ازدید شیخ فریدالدین عطارنیشابوری، "درد" چنان جایگاه و برتری به انسان ارزانی می دارد که قدسیان قادر به دست یافتن بدان نیستند. عطار پس ازآنکه به معرفی وصفت عاشق می پردازد ومی گوید:

عاشق آتش بر همه خرمن زند

اره بر فرقش نهند او تن زند

درد و خون دل بباید عشق را

قصهٔ مشکل بباید عشق را

ذرهٔ عشق از همه آفاق به

ذرهٔ درد از همه عشاق به

وی با معرفی قدسیان، جایگاه آنان را با دردمندان به مقایسه می گیرد. آنگاه آنچه به دست می آید این خواهد شد که:"درد انسان، آن درد خدایی است که اگر پرده های اشتباه ازجلو چشمش کنار رود و معشوق خود را پیدا کند، به صورت عبادتهای عاشقانه در می آید."(2)

اینک به اصل ابیات مورد نظر توجه می داریم:

قدسیان را عشق هست و درد نیست

درد را جز آدمی درخورد نیست

هرکه او خواهان درد کار نیست

از درخت عشق برخوردار نیست

گرتو هستی اصل عشق ومرد راه

درد خواه و درد خواه و درد خواه.

درنگرگاه صوفیان، عشق را باحُزن پیوندیست ژرف. دربرخی از آثارصوفیه در ارتباط با توأمیت غم وعشق مطالبی وجود دارد که آثار دیگران را بر خوردار از چنین ویژه گی ها نمی توان یافت. چنانچه به اساس پژوهشی که توسط محمد رضا برزگرخالقی- نویسندۀ مقالۀ تحقیقیِ«غم از دیدگاه مولانا» صورت گرفته، می خوانیم: "عشق پیش ازآن که به جایی درآید، حزن را می فرستد تا جایش را تمییز کند. "

در رسالۀ "مونس العشاق فی حقیقت العشق" سهروردی (3) "حزن وکیل عشق نامیده شده. زیرا به قول او:" حزن و اندوه وغم می توانند سینه وآیینۀ دل را صاف کنند."

در رساله ای که نام برده شد، داستانیست شیرین وزیبا پیرامون"عشق"،"حُسن" و"حُزن" ورابطۀ آن سه با انسان وسرگذشت آن سه که سهروردی آنان را برادران همدیگر یاد کرده است.این سه برادر را سخنانی است به زبان حال، که طور فشرده به آنها پرداخته می شود:

داستان اصلی- طوری که دکتر دینانی در مورد آن نگاشته – با چگونگی خلقت عشق ودو برادراو ( حُسن وحُزن) آغازمی شود.

گرعشق نبودی وسخن عشق نبودی

چندین سخن نغز که گفتی که شنیدی؟

ور باد نبودی که سرزلف ربودی

رخسارۀ معشوق به عاشق که نمودی. 

درفصل نخست رسالۀ متذکره عوامل پدید آمدن آن «سه برادر» ازسوی سهروردی اینگونه تصریح شده: "حزن"درمرحلۀ سوم گوهرعقل قرار دارد. درهمین مرحله، یعنی مرحلۀ "شناخت حق" و"شناخت خود" است که "شناخت "آنکه نبود، پس ببود" صورت می بندد.

سهروردی می گوید: " ازآن صفت که به شناخت حق تعالی تعلق داشت، حُسن پدید آمد که آن را " نیکویی" خوانند وازآن صفت که به شناخت خود تعلق داشت عشق پدیدآمد که آن را "مهر"  خوانند واز آن صفت که نبود، پس ببود، تعلق داشت، حزن پدید آمد که آن را "اندوه" خوانند واین هرسه که از یک چشمه پدید آمده اند، برادران یکدیگراند."

در داستان سهروردی، راجع به عشق وبالاخص راجع به "حزن"- که موضوع جستارما را تشکیل می دهد- نکات جالبی ارائه شده که از نقل پهلو های دیگرآن به دلیل جلوگیری از اطناب کلام می پرهیزیم.

در کلیات شمس غم هایی به وسیلۀ مولانا اشاره شده که منبعث ازعشق است.

توأمیت غم عشق حکم خویشی وهم نسبی عاشق را دارد:

هرطائفه با قومی خویشی ونسب دارند

من با غم عشق تو خوشی ونسب دارم

وگاهی داشتن چنین غم را همردیف نماز وروزه می داند که مطقعی نیست، بل استمرار دارد. چنانچه در بیتی ازکلیات شمس می خوانیم :

بده آن آب از کوزه ، که نه عشقی است دو روزه

چو نماز است وچو روزه ،غم تو واجب وملزم.

...............................................................

(1) - بیتی از پروین اعتصامی با اندک تصرف در مصرع نخست.

(2) - بررسی منشاء ارزشهای انسانی- سایت طهور.

(3) - (حکیم و عارف بزرگ قرن ششم شیخ شهاب الدین ابوالفتوح یحیی ابن حبش ابن امیرک سهروردی (549 - 587 ق(

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/11/16ساعت 10:34 بعد از ظهر  توسط ملکزاد  | 

 

یکی از ویژه گی هایی که عُرفا دارا می باشند، برخوردار بودن آنها از روان های بلند است. به بیان دیگر: عارفان گروهی اند که رواق دل های شان با چلچراغ روح های قوی ونیرومند فروزان است.

آنجا که روح، بزرگی و نیرومندیش را متجلی ساخت، به قول استاد ابوالقاسم پاینده (۱۲۹۲- ۱۳۶۳) جلوۀ آن را نیز می توان دلپذیرتر و زیبا تر نگریست.

 

انبیاء وعارفان وغم وشادی از نگرگاه آنان:

دراین جستار برآنیم تا سخن از سروران دین گفته آییم وازعارفان و بررسی غم وشادی از نگرگاهِ آنان! 

با نگاهی به قرآن الشأن وتأمل برآن می توان به این حقیقت دست یافت که در چهارده جای راجع به اینکه اولیای خدا از داشتن نگرانی واندوه فارغند، اشاره گردیده است و از آن جمله آیت 62 سوره مبارکۀ "یونس" می باشد که ترجمه اش این است:

" آگاه باشید( دوستان و) اولیای خدا، نه ترسی برآنهاست ونه اندوهگین می شوند."

یعنی آنانی که از جملۀ دوستداران خدا هستند وخدا دوستدار و حاکم دل های آنهاست، یک زندگی عاری از غم و غصه ونگرانی را دارا می باشند. این افراد نه در مورد گذشته، غم وغصه دارند ونه هم درمورد آینده نگران اند. همان گونه که محمدرضا بزرگرخالقی نویسندۀ مقالۀ تحقیقی" این همه غم ها که اندر سینه هاست..." به نقل آن نکتۀ مهم پرداخته: "اولیای خداهستی خود را به کلی تسلیم تصرفات الهی گردانیده اند ودامن همت را ازالتفات به وجودی که طالب حظ جسمانی یا رحمانی بود، پاک افشانیده، بنابراین حزن وخوف را که به سبب ظهور این دو صفت، که طلب حظ  روحانی یا جسمانی است- زیرا حزن به جهت فوات حظوظ بود در ماضی یا درحال، وخوف درجهت فوات آن در استقبال- ازایشان برداشته شود."(1)

 سزاوار است تا متأکد گردیم: دلهره و اضطراب هرگز قادر به رهیابی به قلمرو زندگی انبیاء واولیا نمی باشد. زیرا آنها براین باور واثق دارند که همۀ حوادث این عالم منوط به اذن ذات بیچونی است که هردو جهان را آفریده وهیچ چیزی تغییر نمی پذیرد ومتحقق نمی گردد، الّا به ارادۀ او تعالی!

با توجه به آنچه اشاره گردید، سوال پیش می آید: در صورتی که غم نتواند اذن ورود به ساحت قدسی قلوب انبیای کرام (علیهم السلام) و دلهای اولیای خدا راه بیابد، پس این چگونه غمی است که مثلاً پیامبر واپسین و اوالوالعزم اسلام «صلی الله علیه وسلم» از آن پناه جُسته اند.(2) و یا آن حضرت در مرگ فرزندان شان (ابراهیم) اندوهگین شده اند ویاهم چرا قرآن از حزن حضرت یعقوب علیه السلام درفراق فرزند شان حضرت یوسف ( علیه السلام) یاد آور شده و...؟

و یا شاید پرسیده شود: چگونه است که دربرخی از آیات قرآن کریم ترس وحُزن به پیامبران نسبت داده شده، نظیر این آیۀ مبارکه:" هنگامی که دید دست آنها به آن نمی رسد ( واز آن نمی خورند، کار) آنها را زشت شمرد و در دل احساس ترس نمود. به او گفتند: نترس ما برای قوم لوط فرستاده شده ایم."( سورۀ هود- آیت 70) ویا درآیۀ 21 سورۀ (طه) وهمچنان آیۀ 68 همین سوره و آیاتی دیگر در سوره های"نمل" و"قصص"، بیانگر رویش دست ترس بر دل های مبارک حضرات انبیاء می باشد...؟!

و همچنان پرسش هایی ازاین نحو به ارتباط صوفیه یا عارفان مطرح می شود که چرا گاه برخی از پیشگامان فِرَق تصوف، نظیرشیخ"سری سقطی" (3) برای درخواست غم چنان مُصّر و جدّی بود که آرزو می نمود تا خدا اندوه همۀ مردمان را نصیب او گرداند. چنانچه در تذکره الاولیاء ازاین بزرگمرد نقل گردیده: " خواهم که آنچه بردل مردمان است، بردل منستی ازاندوه؛ تا ایشان فارغ بودندی از اندوه." 

و یا وقتی که یکی از مریدانش به سمتی آهنگ سفر می کرد، خطاب به او گفت:" هرجا که اندهگنی را دیدی از من سلام کن"! واین جمله افاده دهندۀ عمق همنوایی با ارباب غم و مقولۀ غم است.

ویا هم شیخ فضیل ابن عیاض (4) به این عقیده بود که :

"پیران گفته اند برهرچیزی زکات است و زکات عقل، درازی اندوه بود."

مزید براین دو عارف، عارفان دیگری نیزهمین گونه می اندیشیدند؛ از جمله شیخ ابوالقاسم قشیری (5)از قول استاد خود ابوعلی دقاق (6) چنین نقل کرده است:

" اندوهگن درماهی راه خدا چندان ببرد که بی اندوهی به سالهای بسیار نبرد."

پاسخ برای همه اینگونه پرسش ها این است که: غم وشادی انبیاء و اولیاء یا عارفان و دوستان خداوند، حکایت دیگری دارد. مزید بر آن توجه باید داشت که این دوست های الهی نیز به گونۀ انسان های دیگر- به دلیل داشتن زندگانی وبسر بردن دراین جهان مادی- نمی توانند مستثنی از قوانین این نظام زیست داشته باشند و از پدیده هایی چون سختی ها ورنج ها و آلام و اندوه ومصائب به دور باشند. زیرا حزن و اندوه، حالتی است که به اثر مصایب و ناملائمات بر قلب هر انسانی عارض می گردد؛ اما حزن انبیای کرام و عارفان خدا رسیده از سلک غم هایی به شمار می روند که پیامد های مقدسش، همانا تطهیرقلب است وتزکیه درون وعروج به سوی قلۀ شامخ کمال وعظمت وکاملاً مبرا از غم دنیا زدگی که انسان های ضعیف بدان گرفتار آیند.

نمونه هایی ازاین گونه غم ها،یکی هم – چنانچه قبلاً اشاره شد- غم حضرت یعقوب «علیه السلام» در فراق جانگداز فرزند شان حضرت یوسف «علیه السلام»است، که تداوم چنین غم وهجران درد اندود، باعث سپید شدن چشمان مبارک آن حضرت گردید. پیداست که حزنی از این نمط ، حزنی که قرآن شریف از زبان حضرت یعقوب «علیه السلام» نقل فرموده، (حزن من به سوی خداست) (7) بی نهایت مقدس می باشد و ازهرحیث در خور تقدیر و احترام! به همین نحو می توان به نتیجه رسید که چنین غم – طوری که در مقاله یاد شده  بیان گردیده است- "به اختیار انسان حاصل نمی شود، بلکه از محدودۀ افعال اختیاری انسان خارج است."

یا هم می توان غم واپسین فرستادۀ خدا- نبی رحمت«صلی الله علیه وسلم» مثال زد که جناب شان در مورد درگذشت فرزند شان فرمودند:

"نفس، محزون و غمگین است و قلب درجزع و بیقراری؛ ای ابراهیم! همۀ ما در مرگت محزونیم، ولی سخنی که موجب سخط باری تعالی گردد، به زبان نمی آوریم."

نکتۀ واپسینی را که آن حضرت ارائه فرمودند، مستلزم تعمق و امعان نظر دقیق است : سخنی که موجب سخط (غضب گرفتن و راضی نشدن) الهی شود از آن می پرهیزیم و این برخاسته ازغمی است مطلوب و محمود و محبوب، و قطرات اشکی که از اثرآن به دامن وگریبان فرو می چکد، ناشی از درد انسانیت است که یاد حق را با خود به همراه دارد. یاد حق منشاء آرامش روح است ؛ حالتی است که شکوه و اوج و رفعت وجلال  و پرواز به سوی خدای بی همتا را در قبال دارد ونهایتاً به گفتۀ مینا باهنر: "این غم و حزن اثر متعالی و سازنده ای در انسان برجای می گذارد که حاصل آن چیزی جز سرور و نشاط واقعی نیست !"

حدیث دیگری است که حافظ بن حجر در فتح الباری ج 11 ص 143 درج کرده و(هکذا، المستدرک علی الصحیحین – کتاب الجنایز). حدیث مذکور از لحاظ مراتب، "حَسَن" دانسته شده، محتوای آن چنین است:

حضرت رسول اکرم به ابوذر  دستور می دهند: "ای اباذر! بر جنازه ها نماز بگزار،شاید این کار، تو را غمگین سازد. زیرا که انسان غمگین در زیرسایۀ خدا است."

بانو مینا باهنر (8) در تحقیقی که در باب  اخلاق معاشرت و به طور مشخص پیرامون غم وشادی دارد، به ارائۀ نکات جالبی پرداخته است که فراز های آن را اینجا نقل می کنیم:

" قرآن کریم با معرفی چهره حزن انبیاء و اولیاء الله حزن آنها را حزنی متعادل ، جهت دار و واقعی بیان می کند. آیات 22 و 23 سورة مبارکۀ حدید اشاره به این مسئله مهم دارد که هر رنج و مصیبتی اعم از قحطی و آفت و فقر و یا ترس و غم و درد که به انسانها می رسد همه در کتاب یا لوح محفوظ پیش از دنیا ثبت شده ودر واقع اشاره به قضا و قدر الهی می کند و در نتیجه ، حاصل اعتقاد به این قضیه را نوعی ایجاد سکون و آرامش و یا به نحوی رضایت و تسلیم به قضا و قدر الهی می داند تا انسان در برابر چیزهایی که از دست می دهد، یا به دست می آورد خود را نبازد و دچار یأس یا غرور نگردد. "

نویسندۀ مقالۀ "اخلاق معاشرت" ضمن اینکه معیار کذب وصدق درشادی وغم و بالتبع ارزشمند بودن وبی ارزش بودن آنها را در موضوعیت آنها می داند، با تمسک به آیاتی از کلام مقدس الهی در رابطه با حزن، نتیجۀ بررسی اش را اینگونه بازتاب می دهد:

" خوف و اندوهی که اثر مخرب و سوزنده در انسان دارد و قلب انسانهای متقی و وارسته از آن پاک است ، خوفی است که متعلق آن دنیا و ما فیهاست."

نکتۀ بسیارمهم واساسی که باید بدان تأکید ورزید این است که: "فلسفۀ ابتلای دوستان خدا به غم، تربیت وپرورش روح وجان ورسیدن به مراحل تکامل انسانی است."

دراینجا متوجه می گردیم که برای پرورش وتربیت انسان به دو نوع برنامه نیازاست:

یکی: تشریعی ودیگری: تکوینی! که این هر دو برنامه خواهان بحث تفصیلی وعلهیده ای می باشند. اما به طور فشرده باید گفت که:

برنامه های تشریعی عبارت می باشند از: روزه حج، نماز، جهاد وامثال آن احکامی هستند که بدون تکلیف و زحمت انجام آنها مقدور نیست. هرگاه انسان در برابرتکالیف وشدایدی که در اجرای عبادات متذکره متحمل می گردد، به همان مقدار یعنی به اندازۀ قبول تکالیف و زحمات شان گام هایی فراسوی تقویت وپرورش استعداد های عالی انسانی برمی دارد.

با اشاره فوق، در اینجا به ذکرهمین نکته اکتفا می نماییم که:"هریکی ازبرنامه های یاد شده، ( چه تشریعی وچه تکوینی)  حاوی سختی ها ودشواری هایی است که ان شاءالله به جایش گفته خواهیم آمد.

 

عارفان وتقسیم غم وشادی به سبز وسیاه:

صوفیه اندوه ویا غمی را که به خاطر دنیا باشد، آنرا "غمِ نا محمود" می دانند. نظیر: داشتن بخل وکبرو حسد، آزرده شدن از پیشرفت دیگران وتلاش برای به زیر افگندن آنهایی که به جایی فراز کرده اند و یا ناراحتی وغمگینی از داشتن دیگران و این در حالی است که ازنظر بزرگان دین حسرت یا داشتن حسادت باطنی انسان ناشی می شود، ازعوامل غم واندوه است. آری غم مذموم!

درحدیثی از پیغمبراکرم صلی الله علیه وسلم آمده است:« من نظر الی ما فی أیدی الناس ، طال حزنه و دام أسفه » یعنی: "هرکس به آنچه در دست مردم است نظر حسرت آمیز داشته باشد، حزن   و تأسفش مداوم می گردد ."

 و عوامل دیگر غم سیاه عبارت ازنداشتن تحمل موفقیت همنوعان وحسرت خوردن است که چرا والدین شان دیگران نبودند ویا اینکه چرا در خانواده ای دلخواه ، متولد نشده اند و یا هم خدا چرا برای آنان چیزهایی از مظاهررفاه و آرامی را ارزانی نکرده وامثال آن...! اینهاهمه غم های مخرب اند. وبه قول دکترسروش دباغ، محققی که مطابق به آموزه های عرفانی توانسته ازچند نوع غم خوردن در احوال انسانی، پرده برگیرد که "اندوه سیاه" یکی ازهمان تقسیم بندی های اوست که دربرابر"غم سبز"، سبزمی شود. غم سیاه آن است که به مصداق گفتۀ دکترسروش: انسان غم اموری را می خورد که فایده ای برآنها مترتب نیست."(9)

واین بدان معنی است که فطرت انسانی نسبت به حصول آنچه ندارد، رغبت بیشترنشان می دهد ویا به سبب از دست دادن آنچه دارد، دچار اضطراب ورنجش می گردد. همین طور، "ابتلا به تفاخر و تکاثر و رکود و خفتگی دل و تنگنا های عالم حس و خیال از دست آورد های غم سیاه است"  اما ما باید این اصل را جداً بپذیریم که" شناخت ما ناقص وقدرت انتخاب ما ودوست یابی ما[ به قول مؤلف مبادی اخلاق درقرآن ] ضعیف است، همیشه در رنج هستیم؛ آنچه ماندنی است باید مطلوب ومحبوب ما باشد." اما دوستان خدا به این باوراند: چیزی را که آنها به عنوان محبوب پذیرفته اند، از بین رفتنی نمی باشد، ولی برعکس چیزی که ازبین رفتنی باشد،آن چیز محبوب اولیای خدا نیست وبه قول شاعر:

محرم دل نیست جای صحبت اغیار

دیو چو بیرون رود، فرشته درآید.

اولیای خدا ملبس به فضایل اخلاقی اند وهرگز وهرگز رزایل اخلاقی را برنمی تابند، به دنبا دل نمی بندند تا مبادا در چنبرۀ غم ویا نمونه های رزایلی چون: حرص، حسد، بخل، کینه ، تکبر، برتری طلبی و...، گرفتار آیند. رزایلی که غم های سیاه ومذموم ازبطن آنها زاده می شوند!

مرجع یاد شده به یک نکته مهم وژرف دیگری نیز اشاره کرده که امیدواریم نقل آن شاید از حوزۀ بحث ما به دور پنداسته نشود:

"...هرجاهلی درصدد انتحاراست، ولی نمی فهمد که سرگرم خود کشی خویش است واصولاً ممکن نیست جاهل با مرگ طبیعی از میان برود!"

برمی گردیم به چند نکتۀ دیگرازموضوع اصلی.

چنانچه اشاره کردیم: حزن دارای انواع و اقسامی است، حزن سبز و حزن سیاه. اندوه میمون و غم دلکشا، و درمقابل آن "اندوه شوم و دلشکاف." آن حزنی که تلخ کامی و ترش روییی و تند خویی پدید آورد، باید ازسلک سیاهش خواند. اما "اندوه سبز" کاملاً عکس آن است، جان بخشاست وصفا دهندۀ دل است. پس بنابر آنچه گفته آمدیم، " حزنی که عارفان و پارسایان و مومنان بدان متصف اند، آن حزن، حزن سبز است."

 وبه قول دکترعبدالکریم سروش، با بهره گیری نگارندۀ مقالۀ"غم نپاید درضمیر عارفان"، با "غم سیاه - که ناظر به هرآن­ چیزی است که نخواستنی است - باید با آن ستیزه کرد." "غم سبز" و یا "غم محمود" یا پسندیده  اندوهی است که به منظور آخرت ایجاد گردد. نظیر: مرگ اندیشی وپیشه کردن غمگساری وشفقت ورزی و به تعبیر دکترسروش: غم دیگران را خوردن وپروای دیگران را داشتن ودرشادی وغم او شریک شدن ودست او را گرفتن وامثال آن...!

.........................................

(1)     – قدسیه ( کلمات بهاءالدین نقشبند ) خواجه محمد بن محمد پارسای بخارایی، مقدمه وتصحیح وتعلیق ازحمد طاهری عراقی، طهوری، 1354،ص.57

(2)     - ترجمۀ یکی از دعا های پیامبرگرامی (صلی الله علیه وسلم) که بسا اوقات ورد زبان مبارک شان می گردیده این بوده که:« خدا یا پناه می برم  به تو از همّ [ به تشدید میم، که جمع آن هموم است (منتهی الارب)] وپناه می برم ازغم[ فرق بین هم وغم درآنست که همّ اندوه آینده است وغم اندوه گذشته و موجود] (فرهنگ معین)، و پناه می برم از ناتوانی وسستی در کار وتبنلی، پناه می برم از ترسندگی وبخیلی وپناه می برم ازچیره شدن قرض و خشم مردم.»

(3)     - "سری سقطی" (تاریخ وفات 253 هجری و یا 251 هجری) به عنوان یکی از پیشروان اهل تصوف- که شیخ عطار نیشاپوری ازاو– "امام اهل تصوف ودریای اندوه ودرد نام می برد. پناه بردن از غلبه مردم  به خاطر مغلوب واقع شدن وغلبه یافتن دیگران بر وی تا سرحدی که جانب مقابل یا متعدی تسلیم به کشتن وی بگیرد و یا مالش را بستاند و شخص را در برابر تیغ اهانت وظلم خود قرار دهد. ( نور علی الدرب ).

(4)     - عارف نامی سده دوم هجری (متولد 101 یا 105 هجری- قمری درسمرقند ومتوفای سال 187 درمکه.)

(5)     - ابوالقاسم عبدالکریم بن هوازن بن عبدالملک بن طلحه بن محمد قشیری ملقب به زین الاسلام - شیخ المشایخ (تولد:ربیع الاول ۳۷۶ - در قوچان،مرگ:۱۶ ربیع الثانی ۴۶۵ در نیشابور).از بزرگان تصوف و شاعران در قرن چهارم هجری است. (ویکی گفتاورد).

(6)     - ابوعلی حسن بن محمد دقاق نیشابوری (اختصاراٌ دَقّاق یا دَقّاق نیشابوری)(به عربی: أبو علي الحسن بن علي الدقاق النيسابوري)‏ از صوفیان و عارفان در سده چهارم و اوائل سده پنجم هجری بود. ( ویکی پیدیا).

(7)     - حضرت یعقوب در فراق یوسف، بسیار محزون و اندوهگین شد: و [یعقوب] گفت: ای دریغ بر یوسف و در حالی که اندوه خود را می خورد، چشمانش از اندوه سپید شد.( سوره یوسف، آیه ۸۴)

(8)     - ر.ک. به مقالۀ تحقیقی بانو باهنر، تحت عنوان:" اخلاق معاشرت (مروری بر اخلاق غم وشادی درمواجهه با دیگران ازمنظر متون دینی وعرفان).

(9)     – ر.ک. به مقالۀ "غم نپاید در ضمیرعارفان"- سروش دباغ.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/11/16ساعت 10:31 بعد از ظهر  توسط ملکزاد  | 

 

نماد چیست؟:

بحث"نماد" و"نماد پردازی" را باپژوهشی در باره رنگ " قرمز" می آغازیم، که خون نیزبدان لون است.

 در شروع کلام مناسب دیده می شود تا گفته آییم:

«نَماد» اگر( به فتح نون) تلفظ گردد، معنی "نشان دادن" را ارائه می دهد که فعلیست متعدی! هرگاه به "ضم نون" (نُماد) خوانده شود، معنایش " نمایان گردانیدن" می باشد وآن " مفهوم لازم" است.

نماد– چنانچه دکترقبادی اشاره کرده-  درمعنای " فاعلی" نیز به کار رفته است که دراین صورت مفهوم" ظاهرشونده" و"نمایان گردنده" را می رساند. علاوه ازاین سه وجهی که بدانها پرداختیم، ازصیغه "مصدری" اش نیزسخن رفته است که درآن صورت معنای آن «نماییدن» می شود.

 این واژه معادلsymbol انگلیسی است وعلمای لغت به آن معانی متعددی تراشیده اند که " نشانه"، "دل"، "نمودگار"، "نمون"، "مثل" ،"مثال"، "رمز"، "راز"، "سمبول"،"مظهر"، "جلوه"، "علامت" و...، ازآن جمله است.

این دانشمندان مفهوم" رمز" را مناسب ترین ودقیق ترین معنی برای "نماد" پذیرفته اند.چنانچه «ترازو»: رمزعدالت است و«لاله» در ادبیات حماسی: رمزشهادت و«کبوتر»: رمزصلح ، "زيتون": نماد و سنبول سرزمين و صلح و آرامش و پايداری است و شب : نماد ظلمت و ستم پیشه گان.

 ویا حینی که از" سنگ" نام گرفته شود، «انتفاضه» در ذهن متبادرمی گردد؛ یعنی مقاومت مردم مظلوم فلسطین دربرابر رژیم سفاک اسرائیل!

به قول گوهرپور: بخش قابل توجهی از نشانه هایی كه ما در رفتارهای جمعی مان از آن پیروی می كنیم، نشانه هایی است كه به دلیل تاریخی بودن شان به نماد و اسطوره بدل شده اند.

با این افاده برمی گردیم به موضوع دیگر که ارتباط می گیرد به سلسله جستارهای شهادت.

هرگاه خوانندگان گرامی، این سلسله نوشته هارا پی گرفته باشند، مستحضرخواهند بودکه بحث ما درپیوند با مباحث گذشته، یعنی شهادت است، که گل سرخ واگرمشخص تربگوییم: لاله وشقایق، ازنمادهای آن می باشد. یعنی هردو دارای رنگی اند قرمزی وهرورق آن ها گونه قطرات خونی است فروچکیده ازپیکرشهید!

"يكي از بارزترين شباهتهاي شهيدان با انواع گلهاي طبيعت اين است كه اين دو گل گرچه عمري نسبتا كوتاه دارند اما بركات و ثمرات متداومي دارند و خاطرات عطرافشاني آنان براي هميشه در حافظه تاريخ مي ماند و جامعه براي رويش و خودنمايي گلهاي بهاري اميدوار و منتظر لحظه شماري مي كند."

رنگ چیست؟ :

درسطورفوق گفته آمدیم که: خون رنگ قرمزی دارد؛ اینجا نیازپیدا خواهیم کرد تا متذکرگردیم که: " رنگ" چیست؟ ورنگها حاوی چه رموزی اند وچه نماد هایی را ارائه می دهند؟

پاسخ  اینست:  یکی ازبرجسته ترین ونمودار ترین عنصر، در حوزه محسوسات، رنگ است.

شبستري می گوید:
هر آن چيزي كه در عالم عيان است
چو عكسي ز آفتاب آن جهان است
كه محسوسات ازآن عالم چوسايه است
كه اين طفل است و آن مانند دايه است.

آری رنگ، پدیده ای که همه ناظران را برای جذب شدن به سوی خویش فرا می خواند.

درنهاد آدمی حسی نهفته است که زیباشناسی اش نام کرده اند . این حس برانگیزندۀ علاقه انسان به زیبایی است !

وجود چنین رغبت نظاره گر را به تحریک وا می دارد تا با مشاهده ده ها رنگی که در چهره اشیاء نقش بسته است، ودر دوروبرش پدیدار...؛ به آن ابراز تمایل کند. یعنی به سبب همین نگریستن وعلاقه مند شدن به یکی ازآن رنگ ها توفیق می یابد تا آرامشی روحی را رفیق خود سازد.

البته این جستار مستلزم کنگاش گسترده است ونگارنده این سطور را درعلم روانشناسی دسترسی کافی نیست تا دراین باب بیشترگفته می آمد. علی ای حال!

شعرا و بهره گیری از رنگ:

آنچه اما این خامه می خواهد بدان بپردازد، همانا بهره گیری شعرا از رنگها وبه طور اخص رنگ سرخ یا قرمزی است که همگون است با خون گلگون شهیدان!
در روانشناسی، رنگ ها زبانی اند منوط به کافهء مردم . مزید براینکه هریکی از رنگ ها، حاوی پیامی جداگانه است وهرکدام می تواند تأثیر متفاوتی در ذهن انسان به جا بگذارد.

هر انسان را تمایلی به رنگی است. تردیدی نیست این علاقمندی تأثیری سازنده درحیات وی می آفریند. ازهمین روست طوری که مشاهده می شود: " هرشخصی رنگ منحصر به فرد خود را دارد که نشانگرخوی وخلق وشخصیت وی می باشد."

به گونه مثال "رنگ قرمز"،« بیش ازاینکه رنگی باشد مثبت، رنگیست بسیارتند وفعال و بیشترازاینکه به آدمی احساس آرامش القا کند، حس انگیزندگی اش را بیشترمی گرداند.»

جدی بودن این مساله را می توان با نقل قولی از"امرسون" به اثبات رساند:

 وی مي گويد: «آدمي از مشاهده كهنه پارچه اي (پرچم) كه در جهان بي رحم و آكنده از نظام قراردادها در اقصي نقاط كره زمين بر فراز دژي، خون را در رگ ها به غليان در مي آورد، دچار حيرت و شگفتي مي شود. چنان كه "كارلايل" معتقد است: نماد كم و بيش تجسم و مكاشفه اي است مشخص و مستقيم، از جهان لايتناهي؛ نمادها بشر را راهبر مي شوند، او را سعادت و نيكبختي مي بخشند و يا مفلوك و بيچاره مي كنند؛ نه تنها جهان هستي نماد عظيمي از ذات پروردگار است، بلكه خود انسان نيز نماد وي است.»

مثالی هم ازتجربیات ومشاهدات خود ما بزنیم:

وقتی همسنگران شهیدی شاهد به خاک وخون افتادن یکی از همرزمان ویا وابستگان خود می شوند، امرطبیعی است که حس انتقامجویی شان بیشتر تحریگ می گردد .یعنی: مشاهده جاری شدن خون آدمی موجب می شود تا بیننده ای که به مقتول پیوند دارد، ابراز احساسات تندی بکند. این بدان معنی است که رنگ قرمز- که ازنظر نمادین به گونه خونیست که درهنگام فتح وپیروزی به زمین فرو می ریزد- اشتیاق وعلاقه شدید واحساسات تندی را در قبال دارد، درعین اینکه این رنگ به انرژی زا بودن خویش نیز زبانزد بوده ، ونماد قدرتش نیزخوانده اند.

بیاییم که از سرخ بیشترگفته آییم: رنگ یاد شده "درکیمیاگری نشانه ای است ازنیرومندی وعلامتی است ازسرخی خورشید"؛ همین طور وجود خون وجریان آن درشریان انسان رمز حیات وتوانایی انسان قلمدادشده ودرشرق " یاد آور آتش وازجانبی نشان دهنده تولد دوباره" است.

دانشمندان امریکایی دربررسی هایی که پیرامون رنگ سرخ انجام داده اند، بدین باورند:" تماشای این رنگ واکنشهای بیننده را سریعتروقوی ترمی کند. محققان دانشگاه روچستردر این تحقیقات نشان دادند که وقتی فردی رنگ قرمز را می بیند واکنشهای سریعتر و قویتری از خود بروز می دهد. اما این اثر زمان کوتاهی را طی می کند این واکنش سریع و قدرت بالا، همان چیزی است که برای مثال، وزنه برداران به آن نیاز دارند.
این محققان در این خصوص توضیح دادند: " قرمز واکنشهای فیزیکی ما را افزایش می دهد. زیرا همانطور که می دانیم قرمز علامت خطر است. انسانها زمانی که خشمگین و یا آماده حمله هستند قرمز می شوند. همچنین مردم می فهمند که قرمز شدن صورت دیگران به چه معنی است."
این دانشمندان افزودند: "هرچند رنگ قرمز، نگرانی و دل مشغولی های افراد را هم متجلی می کند."
در این بررسی، واکنشهای گروهی از دانشجویان در آزمایشات مختلف اندازه گیری شد. برای مثال، در یکی از این آزمایشات، دانشجویان زمانی که روی صفحه نمایشگر واژه "فشار" - که به یکی از رنگهای قرمز، آبی و یا خاکستری نوشته می شد - را می خوانند، باید با تمام قوا یک دستگیره را فشار می دادند.
براساس گزارش یونایتدپرس اینترنشنال، در تمام موارد، زمانی که این واژه به رنگ قرمز نوشته شده بود تا حد قابل توجهی نیروی وارده به دستگیره بیشتر می شد و زمان واکنش شتاب می گرفت."

بااین اشاره به نتیجه می رسیم: آنچه آلمانی ها کلمه قرمز یا سرخ را با واژه زندگی وخون هم ریشه دانسته اند، بازگو کننده دقت تحقیق درزمینه متذکره می باشد.

منیژه دانایی درتحقیقی که پیرامون "روانشناسی رنگها" انجام داده، می نگارد:

ققنوس پرنده سرخ جنوب، نماد رنگ قرمزاست. گفته می شود ققنوس خودرا روی توده ای ازهیزم آتش زد ، سپس باشکوه وعظمت ازآتش برخاست."

وی در بخش دیگری ازتحقیقاتش می نویسد:

" از زمان زندگی قبیله ای تا قرون وسطی وقتی کسی به جنگ ویا شکارمی رفت، با رنگ قرمز نقاشی هایی به روی بدن خود می کشید تا [ به عقیده آنها] این رنگ قدرت جسمانی او را  زیاد کند وازاو در برابرمرگ وزخمی شدن محافظت نماید."

بدینترتیب آن ها هم به جنگ خطر، کمربرمی بستند وهم درصدد تدارک وسایل دفاعی از خطر نیزمی برآمدند.

گل سرخ نمادی از خون:

اکنون ازگل بگوییم، ویژه ازلاله نعمانی وشقایق که هردو را –خصوصاً درادبیات حماسی- نماد خون می خوانند.

سروده معروف آغازین روز های انقلاب اسلامی ایران که زمزمه می شد:

" ازخون جوانان وطن لاله دمیده " مرتبط می شود با همین موضوع .

طوری که نویسندۀ مقاله:" گل نماد چیست؟" تحقیق کرده، در کشورهای مختلف ازگل معانی ای ارائه گردیده از آن جمله لاله" که نشانه یک عشق بی نظیر وماندگار" خوانده شده واین مثلی است مشهور.

شعرای متقدم را با لاله وگل های سرخ رنگ دیگرنیزسروکاری بوده واین پدیده هارا درقالب  سروده های شان با نماد پردازی هایی جالب آراسته اند وخون شهدا را با لاله وگل پیوند داده اند. با گشتی برصفحات شهنامه می توان مثالهایی  را ارائه داد ازآن جمله:

زمین سربه سر کشته وخسته بود

وگرلاله برزعفران رسته بود

که تلفیقی است ازسرهای کشته شدگان با لاله وزعفران.

وبیت زیرهم ازبخش 16 شهنامه برگزیده شده است. آفریننده "کاخ بلند شعر" چنین تمثیلی دارد:

بیابان چو دریای خون شد درست

توگفتی زروی زمین لاله رست.

یکی ازموضوعات قابل توجه اینست که لاله وشقایق وشبنلید وسایرگل های سرخ، به دلیل ویژه گی بارزی که دارند، بسااوقات " نماد مهرآیینان" قرار گرفته اند. لاله وشقایق دارای تصاویری اند سرخ اما داغدار، وآن به گونه ای است که "دردل جام گل یک نقش چلیپایی سیاه رنگ وجود دارد. پنداری با چلیپایی مشکی رنگ آنرا نقش زده اند وداغدارش کرده اند."

ازهمین روست که لاله نمادی شده از"عشق سوزان"ویا نمادی از" خون شهید" یا کشتهء پاکباخته ای در راه عشق .

سری هم به دیوان حافظ شیرازی می زنیم که ببینیم ازدمیدن گل برسرتربت خویش چه گفتنی ای دارد:

به عشق روی تو روزی ازجهان بروم

زتربتم بدمد گل سرخ به جای گیاه.

گفتیم : گلهایی که به رنگ سرخ جلوه می آرایند، عموماً افاده کننده عشق آتشینند ویادگار خون کشته شدگان  در راه هدف مقدس! گزافه نگفته اند آنانی که مدعی اند: هرچه رنگ قرمزتیره ترگردد، غم افزاترمی شود وهرچه قرمزبه سوی سرخ شدن وزردی ونارنجی شدن بگراید، نمادی می شود از"شور" و"مستی" ونماد "خشم" و"دلیری"،...!

ازاین نیز باید گفت که: چنین گل ها در بسیاری ازکشورها به شکل گسترده مورد توجه قرار دارند، به گونه مشخص ترمی توانیم گفت: لاله که نماد سرسبزی کشور هالند است وچنانچه قبلاً گفته آمدیم: لاله در ایران بعدازانقلاب اسلامی به عنوان یکی ازنماد ها جلوه گرگشت و درکشور خودماهم "میلۀ گل سرخ" شهرت زیادی دارد که همه ساله درآغازین بهارسال هجری- آفتابی ازآن در مناطق شمال وبه طوراخص دربلخ باستانی تجلیل به عمل می آید. " میله گل انار" درقندهار نیز معروف است و" گل نارنج" در ننگرهار!

نکته جالب اینکه مردم ما وکشورهمسایه ایران و...، هنگام فرارسیدن بهار که نوروزش خوانند- هرچند صبغه شرعی ندارد- به مصداق گفته پدرمعنی ها:

"بهار نامه یاران رفته می آرد

گلی که وا کند آغوش در برش گیرید"

برسرمزار رفتگان شان حضور می یابند وطرفه اینکه می نگرند فرازگور وابسته یا شهید شان درکنار سبزه، گلهایی به رنگ سرخ وزردو... روئیده،وگل های سرخ عمدتاً ازجنس لاله است ویا شقایق...؛ آنگاه زایران را این فرموده بیدل در ذهن تداعی می گرددکه:

نقش پای رفتگان صفرکتاب عبرت است

دیده هرجا حلقه می یابد به گوشم می رسد

ویا:

عبرت مرگ کسان سلسله خجلت ماست

رشته ازهرکی شود باز به ما می پیچد.

طوری که می دانیم گل ها درادوارمختلف دارای معانی متفاوتی بوده و"دانستن آنها ویا استفاده به موقع ازمفاهیم آنها در بهبود ارتباط حایز نقش موثر می باشد."

برخی ازکشورها گل را به عنوان نماد ملی نیزپذیرا شده اند که ازآن به نام " گل ملی" نیز نام برده شده است.

" گل ملی" اکنون در حدود یکصد کشورجا پیداکرده و به گفته «ویکی پیدیا» درکشورهایی نظیرکانادا، آلمان، ولبنان یک درخت نماد ملی گیاهی عرض اندام نموده است. درایران پس ازانقلاب چهارنوع گل درقالب گل ملی جایگاه یافت که لاله یکی ازآن گلها می باشد.

گل لاله، نماد محبت ودوستی نیز عنوان شده.

حافظ شیرازی سروده است:

زحسرت لب شیرین هنوز می بینم

که لاله می دمد ازخون دیده فرهاد.

همانگونه که گل شقایق، علاوه ازمفهوم امید وآرزو وعشق، " نشانه ای ازعشق شورانگیز عاشق به معشوق ونشانه تپیدن های قلب" را ارائه می دهد.

این جمله یا بریده ای از شعرمعروف سهراب سپهری: ( تا شقایق هست زندگی باید کرد) مبین جمله فوق است. یعنی شقایق معنای امید را می دهد که نبایدش ازدست داد وبه گرداب یأس دست وپا زد. نیزمی شود گفت: خون رمزتحرک وزندگی است؛ تا خون درشریان جاری نباشد،امیدی برای زندگانی نیست.

بیاییم گره اززلف نکتۀ جالب دیگری نیز بکشاییم وآن اینکه: شقایق رمزیست از شهادت؛ ونایل شدن به مقام والای شهادت درفرهنگ قرآنی به معنی نایل گردیدن به زندگی جاوید است.

در قرآن مجید، حدود ده آیه به صورت صریح درباره كسانی كه در راه خدا به شهادت رسیده ا ند،  موجود می باشد که یکی ازآنها عبارت از زنده بودن شهید است؛ رزق شهید، آمرزش گناهان شهید، ضایع نشدن عمل شهید، مسرت و خوشحالی شهید، وارد شدن در رحمت الهی و رستگاری شهید، از پهلو های دیگری است که شهدا ازآن ها برخوردار می باشند.

دستور قرآن برای ما در مورد اینکه شهدا همیشه زنده اند، نباید مرده شان بخوانیم، چنین است: (و گمان مبر آنان كه در راه خدا كشته شده اند، مردگانی هستند، بلكه آنان زنده و در بارگاه پروردگارشان بهره مندند.)

آری، به مصداق گفته پژوهشگری: "شهید همواره زنده است و مرگ او در واقع انتقال از حیات جاری در سطح طبیعت به حیات پشت پرده آن می باشد."

سهراب سپهری درآن جمله زیبا و عرفانی خود« تا شقایق هست زندگی باید کرد» به مامی آموزد که: امید زندگی را از دست نباید داد  و تحت هرشرایطی در رکاب او باید زیست، آری عاشقانه باید زیست که زندگی بدون عشق ومحبت ناقص است. زندگی زمانی معنا پیدا می کند که امید و محبت را در خود داشته باشد.

چه زیبا سرده است مجتبی کاشانی ملقب به " سالک"، وچه تعریفی شیرین دارد ازعشق این سخنورخوش بیان:
اي‌ كه‌ مي‌پرسي‌ نشان‌ عشق‌ چيست

‌ عشق‌ چيزي‌ جز ظهور مهر نيست‌
عشق‌ يعني‌ مهر بي‌اما، اگر

 عشق‌ يعني‌ رفتن‌ با پاي‌ سر
عشق‌ يعني‌ دل‌ تپيدن‌ بهر دوست

‌ عشق‌ يعني‌ جان‌ من‌ قربان‌ اوست‌
عشق‌ يعني‌ دشت‌ گلكاري‌ شده‌

 در كويري‌ چشمه‌اي‌ جاري‌ شده‌
يك‌ شقايق‌ در ميان‌ دشت‌ خار

 باور امكان‌ با يك‌ گل‌ بهار
عشق‌ يعني‌ روح‌ را آراستن‌

 بي‌شمار افتادن‌ و برخاستن‌
عشق‌ يعني‌ زشتي‌ زيبا شده‌

عشق‌ يعني‌ گنگي‌ گويا شده‌
عشق‌ يعني‌ اينكه‌ انگوري‌ كني‌

 عشق‌ يعني‌ اينكه‌ زنبوري‌ كني‌
عشق‌ يعني‌ گل‌ بجاي‌ خارباش‌

 پل‌ بجاي‌ اين‌ همه‌ ديوار باش‌
عشق‌ يعني‌ يك‌ نگاه‌ آشنا

 ديدن‌ افتادگان‌ زيرپا
زيرلب‌ با خود ترنم‌ داشتن‌

 برلب‌ غمگين‌ تبسم‌ كاشتن‌
عشق، آزادي، رهايي، ايمني‌

 عشق، زيبايي، زلالي، روشني‌
عشق‌ يعني‌ مرغهاي‌ خوش‌ نفس

‌ بردن‌ آنها به‌ بيرون‌ از قفس‌
عشق‌ يعني‌ برگ‌ روي‌ ساقه‌ها

 عشق‌ يعني‌ گل‌ به‌ روي‌ شاخه‌ها
عشق‌ يعني‌ جنگل‌ دور از تبر

 دوري‌ سرسبزي‌ از خوف‌ و خطر
آسمان‌ آبي‌ دور از غبار

 چشمك‌ يك‌ اختر دنباله‌دار
عشق‌ يعني‌ از بديها اجتناب‌

 بردن‌ پروانه‌ از لاي‌ كتاب‌
در ميان‌ اين‌ همه‌ غوغا و شر

 عشق‌ يعني‌ كاهش‌ رنج‌ بشر
عشق‌ يعني‌ تشنه‌اي‌ خود نيز اگر

 واگذاري‌ آب‌ را بر تشنه‌تر
عشق‌ يعني‌ ساقي‌ كوثر شدن‌

 بي‌پرو بي‌پيكر و بي‌سرشدن‌
عشق‌ يعني‌ خدمت‌ بي‌منتي‌

 عشق‌ يعني‌ طاعت‌ بي‌جنتي‌
گاه‌ بر بي‌احترامي‌ احترام

‌ بخشش‌ و مردي‌ به‌ جاي‌ انتقام‌
عشق‌ را ديدي‌ خودت‌ را خاك‌ كن‌

 سينه‌ات‌ را در حضورش‌ چاك‌ كن‌
عشق‌ يعني‌ مشكلي‌ آسان‌ كني‌

 دردي‌ از درمانده‌اي‌ درمان‌ كني‌
عشق‌ يعني‌ خويشتن‌ را گم‌ كني‌

 عشق‌ يعني‌ خويش‌ را گندم‌ كني‌
عشق‌ يعني‌ خويشتن‌ را نان‌ كني‌

 مهرباني‌ را چنين‌ ارزان‌ كني‌
عشق‌ يعني‌ نان‌ ده‌ و از دين‌ مپرس‌

 در مقام‌ بخشش‌ از آئين‌ مپرس‌
در تنور عاشقي‌ سردي‌ مكن‌

 در مقام‌ عشق‌ نامردي‌ مكن‌
لاف‌ مردي‌ مي‌زني‌ مردانه‌ باش‌

 در مسير عاشقي‌ افسانه‌ باش‌
در پناه‌ دين‌ دكانداري‌ مكن‌

 چون‌ به‌ خلوت‌ مي‌روي‌ كاري‌ مكن‌
عشق‌ يعني‌ ظاهر باطن‌نما

 باطني‌ آكنده‌ از نور خدا
عشق‌ يعني‌ عارف‌ بي‌خرقه‌اي‌

 عشق‌ يعني‌ بنده‌ بي‌فرقه‌اي‌
عشق‌ يعني‌ آن‌ چنان‌ در نيستي

‌ تا كه‌ معشوقت‌ نداند كيستي‌
عشق‌ يعني‌ جسم‌ روحاني‌ شده‌

 قلب‌ خورشيدي‌ نوراني‌ شده‌
عشق‌ يعني‌ ذهن‌ زيباآفرين

‌ آسماني‌ كردن‌ روي‌ زمين‌
هركه‌ با عشق‌ آشنا شد مست‌ شد

 وارد يك‌ راه‌ بي‌ بن‌بست‌ شد...!

به این بیت زیبای سعدی شیرازی نیزعطف عنان کنیم که وی نیزتعریف وتعبیر دلنشینی دارد اززندگی ( زندگی واقعی)، وهم زندگی ابدی که همانا شهادت است، شهادت درراه خدا که اطلاق "مردن" را برنمی تابند، " بل احیاءٌ عند ربهم یرزقون" (بلکه زندگانی اند که ازنزد پروردگار شان روزی می خورند):

زندگی زیباست ای زیبا پسند

زنده اندیشان به زیبایی رسند

آنقدرزیباست این بی بازگشت
کزبرایش میتوان ازجان گذشت

پس" تاشقایق هست زندگی باید کرد" وبه گونه گل زیبای شقایق، ازمیان باغ ها رست  ، از سینه دشت ها و از دل سنگ وصخره باید سرکشید وچنانِ آن گلی که " به امید آب باران چشم به آسمان می دوزد" سنگ نومیدی را شکست وبا مشکلات در افتاد، که شقایق گونه بودن ومایوس نزیستن نیز نشانۀ خوبی است از امید وزندگی.

بحث ما کمی به حاشیه گرایید. موضوع سخن ما ازگل بود، گل گونه زیست وخار را – که نمادی ازرنج ونومید وغم است...- ازسرراه برداشت وبا افزودن این جمله:

که گل سرخ ازهرنوعی که باشد درمجموع نشان عشقی است آتشین، عشقی که عاشق می خواهد خود را درمیان شعله های فروزانش فنا بسازد و ازآن جمله گلی به نام میخک، ( میخک قرمزپررنگ ) نشانگر عشق واحساسات بسیار عمیق خوانده شده است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/11/15ساعت 8:43 قبل از ظهر  توسط ملکزاد  | 

 

   جهاد و مبارزات حق طلبانۀ ملت مظلوم ما، در جایگاه خاص خودش دارای عظمت وشکوه چشمگیرو وجه تمامیز فراوانی نسبت به سایرجهش ها وانقلاب های همروزگارش محسوب می گشت که با تکیه بر روح تعالیم معنوی – سیاسی اسلام، شکل گرفت و نضج  وقوام یافت وبه برگ وبار نشست.

طلب رضای خدا، فروزان نگه داشتن چلچراغ آزادی وشرف وسربلندی و رهیدن از بند زنجیر ذلت وفضیحت، از جملۀ اهرم های موثر این حرکتِ شکوه آفرین بود.

چه کسی می تواند انکار ورزد، درصبحگاه بلورین این حرکتِ خدا خواهانه ، سرافرازان راست قامتی  جلودارشدند وسینه در برابر تیغ وتیر زهرآگین وتوپ وطیارۀ دشمنان عقیده و وطن سپرساختند، که نسبت به اسلام، شناخت وآشنایی بهترداشتند ودر برابر این آیین برگزیده، وطن و مردم، از تعهد راستین ودلسوزی آگاهانه واخلاص بی شائبه برخوردار بودند. مجاهدانی که به اثبات رسانیدند عشق،توکل، بردباری، شهادت طلبی، ایمان قوی، تسلیم شدن به رضای پروردگار و عزم خلل ناپذیر، ازسایر وجوه بارز این خیزش عظیم وشکوهبار می باشد.

درآن آزمونگاه بزرگ ومبارزه خواهی– که اسلام وکشورآغشته به خون ما بیشتر ازهر زمان دیگر،  به مدافع دلسوز و فداکار نیاز داشت و ازهرکوی و برزن، به دلیل وجود جنایات بیشمار وقتل وکشتارهای دسته جمعی به وسیلۀ جانیان کفتارصفت، ندای رسای " هل من مبارز" به گوشها طنین انداز بود- عده ای، به شمول آقایانی که امروز از برکت خون شهدا و از یمن مجاهدت های مخلصانۀ سپاهیان راه خدا، به نان و نوا و شهرت وقدرت رسیده اند، جرئت آن را نداشتند نشان پایی درسنگرهای دفاع از اسلام و دفاع از وطن ازخود باقی بگذارند ویا سخنی در این باب نذر لب کنند! اما عجیب اینکه  امروز نیز با کمال نامردی سعی به عمل می آورند تا در برابرتابش خورشید این ارزش ها، ایثار و رشادت ها، تبلیغات سوئی را، راه بیندازند و در برابر سپاهیان مخلص اسلام و مدافعان دلسوز میهن، مغیلان توطئه بگسترند.

دریغا! چنانچه شاهدیم طبل کریه الصوت چنین تبلیغات ناروا و دسایس ناجوانمردانه کماکان گوش هارا می آزارد تا زمینه ومجال برای بلند پروازی ها وسوء استفاده ها واقتدارشان بیشتر فراهم آید! اما درمقابل،مجاهدین دلسوز و محافظین فداکار این سرزمین، مزید برتحمل سنگین ترین کوله بار های محرومیت، در سخت ترین و دردبار ترین شرایط اقتصادی و زندگی معیشتی وهم در زیرآماج اتهامات نیزقرار دارند و هر روزی که ورقی از کتاب روزگار برگردانده می شود، گزارش می رسد، تعداد انگشت شماری از این جمع - که در برخی از ادارات دولتی  مصروف خدمت بودند- با بهانه ها ونیرنگ ها وشکردهای برنامه ریزی شده، ازصحنه به دور رانده می شوند .

راست می گفت دوستی که در برابر جماعه ای با اندوه عمیق لب به سخن کشوده بود " انسان اين عصر، به مراتب از نسل هاي گذشته خود، نسبت به حقوق حقه خود آگاه تر است، اما در عين حال به مراتب كمتر از گذشتگان خود نسبت به حريم حقوقي خود و تعرضات گوناگوني كه بدان مي شود آگاه است."

به هر روی! این قلم از بارگاه حضرت خداوندتوانا خواسته است تا وجیبۀ خود داند دفاع از دستاوردهای جهاد ومبارزات آزادیخواهانه وتلاش در راستای نهادینه ساختن حس عشق به آزادی و زنده نگه داشتن ارزش ها و افتخارات، جز رسالت سنگینش باشد. ارزش ها وافتخاراتی که میسرآن با جویبارهای خون بهترین فرزندان این سرزمین، رنگین شده که  رهیدن از بند ذلت وخواری  وداشتن کشوری با همان حدود وثغور، یکی از ارمغان های آن است.

انقلاب اسلامی افغانستان بدون هیچنوع تردید، یکی از بزرگترین خیزش ها در جهان معاصر بود که مردم ما با تکیه بر ایمان در برابر چنان نیروی اهریمنی وتجاوزگری ایستادگی ورزیدند که آن قدرت بزرگ ومغرور می خواست ضمن تسلط کامل براین کشور، آن را پل رسیدن به آب های گرم بسازد و ناعاقبت اندیش دیگری با کمال وقاحت آرزو می برد تا بیشۀ شیران را جزء "صوبه" و قلمرو خود بگرداند!!

ارباب قلم راست اگر میل ماندگاری دارند وخواهان برافراشته بودن رایت سبز ارزشها و افتخارات درقله های بلند آزادی اند ونمی خواهند گوهرشرف بر زمین افتد وخوارگردد، باید رسالتمندانه  بیندیشند ومتعهدانه فکرکنند و همینگونه بدان عمل نمایند تا تاریخ شان را از انحراف و ازجعل مغرضان نجات داده باشند و دفتر بزرگ زندگی شرافتمندانۀ شان را با مهر تایید، مزین ساخته باشند.

هرگاه قلمداری در راستای تعمیم ارزشها، کوشا نگردید، برحماسه وجهاد ومقاومت مردم سربلند ما، بهای کم دادو یا به آن وقعی ننهاد، و درمسیرعزت دین وعظمت مکتب وملت و استواری مردمش خامه نجولاند، محکوم تاریخ است ومحکوم در پیشگاه خون شهدای راه حق ورهیدگی؛ و صاحب چنین خامه دارای اندیشه ایست آلوده به ذلت و موجودی است رهسپر در کوچۀ اغوا گر اجنبی و درخدمت بیگانه!

ازهمین روست که گفته اند: قلم امانتي است كه از باب آزمايش، به دست بندگان خدا مي‌افتد و هزاران بنده ديگر چشم اميد بدو دوخته‌اند تا شايد بدرستي بچرخد و اكسير هدايت بر سبيل انسانيت بتراود و گمشدگان وادي حيرت به حريم بشريت رهنمود باشد.

وبه تائید همین راوی باید علاوه نمود که:

"علم نويسندگي نوري‌ست كه از نوك قلم متعهد بر صفحه سفيد كاغذ مي‌پاشد و پژواك آن زواياي تاريك زندگي را روشنايي مي‌بخشد."

و الحق « قلم سلاحي‌ست كه بايد با اشاره انگشت به سوي جهل و ناداني شليك كند و انفجار آن اولياي شيطان را برماند و جنود رحماني را در سرزمين جان انسان آرامش بخشد.»

بار دیگر، نگارندۀ این سطور از بارگاه خدای جهان آفرین می طلبد تا سمند قلمش در ايستگاه دنيا طلبي نايستد و در غبار نفاق متوقف نشود، مسلم است که درغیرآن سيماي درخشان صداقت، مکدرخواهد گشت و جامعه نيز به بيراهه کشیده خواهد شد. از سرصدق  از بارگاه حضرتش با دعا وتضرع بایدخواست تایاریش فرماید، خامه اش را همواره در راستای ارائه حقایق و خدمت اسلام قرار دهد و اندیشه اش را مصفا گرداند،  وتفکر اورا همیشه آیینه تجلی حق، ایثار، حماسه ها وجانفشانی های رادمردان وشرح تحولات جهاد ومقاومت و مظهر ارادت واخلاص راهیان طریق حق وجویندگان رضای پروردگار توانا گرداند.

به اصل موضوع برگردیم که آن همانا موضوع جمعیت اسلامی افغانستان است ومقام والای شهادت منسوبین خوش نام وبلند آوازۀ او در راه خدا !

حزبی که هوا داران آن به گونۀ "الکساندر سولژنیستن" معتقد اند:

معنای حیات دنیوی، بر خلاف آنچه به ما آموخته اند، در رفاه و رونق و آسایش تن نیست، در پرورش جان است.

آری اینجا سخن از ایثار وازخود گذری جان برکفانی است که با شتافتن شان به میدان خون و امتحان،  نقش سازنده ای درتحولات سیاسی داشته اند وتوفیق آن را رفیق خود ساخته اند که گوهرشرف وآبرو وکیان اسلام حفظ بماند.

آری، نمی توان انکار کرد، جمعیت اسلامی افغانستان به مثابۀ قویترین، گسترده ترین و پیشتاز ترین جریان اسلامی- سیاسی کشور، با تقدیم تاثیرگذارترین چهره ها و نام آورترین شهدا، نقش اساسی و برازنده ای را درجهت تامین آزادی و بسط حاکمیت ملی وتمامیت ارضی وحفظ آبرو وحیثیت مردم ایفا کرده و در طی بیشتر ازشش دهه با قامتی بلند واستوار همواره درمسیرخطرات گوناگون  ومشکلات توانفرسا ایستاده تا توانسته باشد رضای خدا راکسب کند و در راه برتری نام مقدس او، گام هایی فراپیش نهد و در تسریع روند مبارزات خستگی ناپذیر، صادقانه ایستادگی ورزد.

جمعیت، همان جریان یا حزب ویا سازمان بزرگ ومنظمی است که حراست از دستاورد های جهاد و مقاومت را، در صدر مکلفیت های خود قرار داده و همواره آن را از بارزترین ومهمترین مسوولیت های دینی ومیهنی خود برشمرده است.

این حق مسلم این حزب است تا با سرافرازی مباهات ورزد، که صادقانه تر از هر جریان وسازمان وحرکت، درخشان  ترین چهره ها و درعین حال بیشترین قربانیها را در راه اهداف مقدسش، تقدیم کرده که نمونه های بارز و انکار ناپذیرآن – به ترتیب تاریخ عرو ج ملکوتی شان – پوهاند غلام محمد نیازی، انجنیرحبیب الرحمن، مولوی حبیب الرحمن، سیف الدین نصرتیار، عبدالرحیم نیازی، غلام ربانی عطیش، مولوی عبدالرب احدی، و...، ودرسنگرجهاد هنگام اشغال کشور به وسیله ارتش سرخ : استاد ذبیح ا لله خان، قاضی اسلام الدین حامد سلامت، دکتور سیدحسین، سید نورمحمدهاشمی، نیک محمد خان بادغیسی، قاضی محمد اسماعیل آخندزاده، مولوی عبدالغفور رضایی، قاضی شریف سنگچارکی، صفی الله افضلی، و...،  در دیارهجرت: استاد ابوعبدالرحمن احمدزی، استاد محمد کاظم شارقی، استاد مولوی فضل کریم، استاد خطیبی، و...، وپس از پیروزی جهاد وتشکیل حکومت مجاهدین: استاد سیف الرحمن سایف، استاد آرین پور، صوفی مولوی قربان محمد قاصر، سیداکبرشاکر، مولوی استاد حمزه، مولوی صادقی، مولوی محمد گل لغمانی، ودر دوران مقاومت قهرمان ملی کشور: انجنیراحمدشاه مسعود، ملانقیب الله آخندزاده، قوماندان مولاناسیدخیلی، جنرال محمد داوود داوود، مولانا شاه جهان نوری، وجنرال خان محمد خان مجاهد کندهاری و...، ودر اخیرماه سنبلۀ سال گذشته (1390) ، رئیس جمهورسابق کشور، رهبرعزیز وفرزانۀ جمعیت اسلامی افغانستان( پروفیسربرهان الدین ربانی) ومتعاقت آن عبدالمطلب بیگ وکیل منتخب مردم دردورۀ دوم ولسی جرگه وسایرشهدای عزیز منسوب به نهضت وجمعیت اسلامی افغانستان می باشد که ردیف کردن اسمای گرامی همه آنها دراین مختصرنمی گنجد.

آری، جمعیت نسبت به هرسازمان وتنظیم دیگر رایت قربانی وازخود گذشتگی در راه برتری نام خدا وحفظ کرامت وآزادی وحراست از مام میهن را، به دوش کشیده و به مصداق شاعر بزرگوار شهید سید اسماعیل بلخی: هوا دارانش با کمال افتخار وسربلندی، جان وتن به فنا داده اند تا عزت اسلام حفظ گردد و از ناموس وطن وآبرو وعزت مردم حراست صورت گیرد وامنیت برای مردم به ارمغان آورده شود.

سروده دلنشین وحماسه زای شهید بلخی، مصداق خوبیست  برای حزب فراگیرِ جمعیت اسلامی افغانستان، در رابطه فداکاری هایست که ازخود نشان داده و پیوندی وثیق به قربانی های بیدریغی است که او تقدیم کرده!

آن شهید فرزانه چنین سروده است:

       ما تن به فنا دادیم تا زنده شما باشید         برخاک مزارما مشغول دعا باشید

      چون شمع وجود ما قربان شماگردید         روشنگر شمع ما شاید که شما باشید.

شکی نیست مخاطب این سروده – که به گونه نمونه دو بیت آن اینجا نقل گردید- آشکار است و نیاز به توضیح و شرح بیشتر ندارد!

اما می توان اشاره کرد: آیا باید همیشه باورمند باشیم که: انقلاب فرزندان خود را می خورد؟!

لذا وظیفۀ این تنظیم فراگیر وبزرگ وپرچمدار افتخاروعز وشرف است که داعیۀ پاسداری ازخون گلگون شهیدان ارجمندش را همواره جزء برنامه ها ی وسیع وگسترده تبلیغاتی ونشراتی اش قراردهد وبه آن مباهات ورزد.

طوری که قبلاً  اشاره گردید: با درک همین رسالت عظیم اسلامی ومیهنی بودکه این قلم با  همه ناتوانی ونارسایی ای که درخود احساس می کند، درصدد شد تا ازمقام شهید وجایگاه منیع شهادت- ضمن این سلسله نوشته های خود- ازدیدگاه سخنوران جهاد ومقاومت بررسی هایی داشته باشد؛ که متاسفانه درکشورما (به گونه ای که لازم است) کاری دراین راستا، صورت نگرفته است.

 آغازین سخن این جستاررا با ابیات دلنشین استاد سخن روانشاد خلیلی الله خلیلی آذین می بندیم :

کلام استاد به عنوان صدای رسای حق وعدالت ودرعین حال خشم ونفرت در برابردشمنان عقیده وآزادی، همواره در طارم سپهرنیلگون مبارزات ملت با وقار ما انعکاس دارد. او ازکلیه سخنوران متعهد وآزادیدوست، دعوت به عمل می آورد تا عنوان خجسته جهاد، شهادت وآزادی را به خط درشت ثبت کنند و درباغ شعر گلهای حماسه وشور بیافرینند. چنانچه درمورد سرودن اشعاری پیرامون شهادت، چنین فراخوان دارد:

 بهرنثارخاک شهیدان تربه خون        درباغ شعر صد گل حمرا بیافرین

استاد درروزگاری که قشون تا دندان مسلح شوروی سابق در دیار ما یورش آورده بود، حال شوریده ودل خونباری داشت.

فریاد غم اندود آن سخنورنامور و درد دیده به خاطر اشغال وطن توسط اهریمن وجنایاتی که به وسیلۀ آدمکشان اعمال می شد، هرشام وسحر به سوی گردون طنین افگن بود وخطاب به ملل گیتی وجهانیان می سرود:

این خاک تر به خون شده ماتمسرای کیست؟        وین مرغ پرشکسته دل بی نوای کیست ؟

پاسخ، روشن بود؛ حملات وحشیانه اردوی سرخ که هرشام وبام کورکورانه بمهای آتشزا ومرگبار به کوی وبرزن ما فرو می ریخت، سرزمین مار ا به آتش وخون تبدیل می کردو بدینوسیله مصایب جانکاه وماتمباری را برای مردم بیچاره وبیدفاع ماتحمیل می نمود. استاد باشنیدن وقایع خونین وشرح جنایات آدمکشان وصحنه های خونباری  که به وسیلۀ آن ایجاد می گشت، خامه برکف می گرفت و از سراندوه ودرد، از زبان راویان هموطنش، چنین می سرود:

آن چادری که ترشده درخون خواهری       جاوید نقش نامه و فخر لوای کیست؟

آن شاخ ارغوان که خمیده به روی خاک      برخوابگاه کشتۀ گلگون قبای کیست؟

استاد درکلیه سروده های حماسی اش ضمن اینکه پرده از روی فجایع قاتلان برمی داشت، از وصف مجاهدان و تشویق وترغیب آنان برای جهاد ومبارزه نیز هرگز فروگذاشت نمی کرد. چنانچه در امتداد شعر فوق الذکر می خوانیم:

فرخنده سنگری که به خون سرخ گشته است    غیر از تو ای مبارز رزمنده ! جای کیست ؟

شاد روان خلیلی، درسروده ای به توصیف ملتی می پردازد که عزت وسربلندی را با نثار خون به کف می آورند و از بذل هیچنوع قربانی و ازجان گذشتگی در راه تحقق هدف مقدس وآرمان عالی شان مضایقه نمی کنند:

فدای همت قومی که صد هزار شهید      به هدیه داده ومحتاج رهنمایی نیست

کمتر ملتی را می توان سراغ کردکه در یک قیام حماسه آفرین و بزرگ، مانند مردم کشور ما بیست و چهار هزار شهید تقدیم کرده باشد، که نمونه آن در هرات خونین، به تاریخ 24 حوت سال 1358 هجری – خورشیدی، اتفاق افتاد.

 چنین ملت سرافراز، سزاوارهرنوع  تقدیر وستایش است ودرخور هرگونه اعزاز و تکریم! ملتی که  همواره باید آنان را ستود و بر ارواح طیبۀ شهدای آنان هدیۀ سلام تقدیم کرد.

سخن ازحوت خونین رفت، موضوع بحث هم درباره خون است وشهادت وآنهم سیری در گلزار مملوازعطرکلام حماسه سرای بزرگ، استاد خلیلی:

این نغمه سرای دردآگاه، درسروده ای تحت عنوان " پیام به دوستان هرات"  از رسیدن نامه ای به وسیلۀ یکتن از قاصدان یاد آور می شود که در ذیل از مظالم حوت وجنایات روس ها وکمونستان آدمکش نیزسخن رفته است:

به سوزگفت چنان قصۀ مظالم حوت        که شعله ام به جگر آتشم به جان آورد

به جای لاله و نسرین زگلزمین هرات       گل مزار به خون سرخ کشتگان آورد.

چنانچه اشاره رفت، محورجستار، شهیدانند و فداکاری هایِ فخرآفرین آنان! بناءً گلهایی که ازگلزار استاد برچیده شده، دسته هایی ازشاخسار شهادت اند وبه خاک وخون غلتیدن سرداران رشید اسلام .

 نامه ای که ازآن اشارت رفت حاوی ابیات دیگری هم هست که ازآنان نیز بوی خون وشهادت، به مشام می آید و به تعبیر خود وی، نامه واصله به او به وسیله قاصد، آمیخته با خون لاله گون شهدایی می باشد که درخشندگی آن مثل اخترانِ فروزانِ آسمان است:

زخوابگاه شهیدان لاله گون کفنش       چراغ ها چو درخشنده اختران آورد.

ارواح شهیدان عزیز راه اسلام و آزادی، شاد؛ و راه شان پر رهرو  باد.

                                                        آمین       

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/11/15ساعت 8:40 قبل از ظهر  توسط ملکزاد  | 

 

یکی ازاساسی ترین وتأمل برانگیزترین جستارهای ادب حماسی، تلفیق ِعناصربهاری(●) یا نسبت گلهای عطرآگین و سرخرنگ آن با خونِ شهیدان است.عناصری که به طور گسترده باآغاز فصل اول سال هجری- خورشیدی، درچمنزاران وبوستان هاووادی ها، باجلوه های دیگری آرایش می یابند. جلوه هایی که الهامبخش سوگواره نگاران ومقتل نگاران متعهد وراستین اند و برشریان سروده های شان، خون تحریک وانگیزندگی، جاری می سازند تا هرچه بیشتر جوشان شود و شورانگیز!

سعی درراستای ایجاد مطابقت وهمگون نمودن خون گلگون شهدا، با مظاهری ازعناصر فصل گوارای ربیع، سنتی است که متعاقب طلوع خورشید پرفروغ جهاد درراه خدا وآزادی، درسرزمین حماسه وشهادت ما ریشه دارتر شد ومجال یافت تا نسبت به سایرادوار تاریخ پرفراز ونشیب دیارما ، رنگ وبوی بیشتری به خود بگیرد وسخنوران درد آشنا را بدان فرا خواند تا با آفرینش سوژه های پر بسامدی، وارد معرکه گردند و درمیدان مبارزه برهمسلکان خویش صلا زنند:

"فتیله ای به دل بیخبر ز داغ  افروز

علاج خانهء تاریک کن چراغ افروز "

وحالی گردانند که پس ازاین به مصداق گفته"محمد حسن مقیسه" ازمؤلفه ها وعاشقانگی های خیالی واحساسی - که بیشتر نیمه حیوانی انسان را به نمایش می گذارد- دیده فرو بندند!

به دلیل اینکه:

سخن ازشور ومستی[می رود] جایی که بوی خون

دمد برجای  بوی  گل،  ز بالین  شهیدانش ( استاد خلیلی)

همان بود که قیام های حماسه زا ونبردهای دشمن برافگن راهیان سحر، با نثار خون وشهادت واز خود گذری عجین گشت که نمونه های چنین پدیده های مقدس را می توان در گسترۀ پهناور ادب جهادی، اعم از فارسی، پشتو، عربی، تُرکی وانگلیسی و...، نمودار دید.

چنانچه اشاره داشتیم، ورود عناصر بهاری درقلمرو مراثی، رسم سخنسازان بزرگ در گذشته نیز بوده که اینک قبل از پرداختن به شهادتنامه های دوران جهاد ومقاومت مردم مسلمان کشورمان، مثال هایی می آوریم- ازآن جمله- ازابوالمعانی بیدل.

پدرمعنی ها را در باب همنسبتی عناصربهار، با خون وشهادت وشهید ابیات فراوان است! چه درقالب حماسی و رزمی وچه درقالب عرفان و...! این سخنور نامورتصویری دارد - به نحو زیر- از خون انسانهای مظلومی که مرغ جان شیرین شان، در راه معشوق ودر راه حفظ کرامت، هدف وآزادی، پرپرشده است:

زین چمن هررگ گل دامن خون آلودی است

حیرتم  کشت ندانم  کی شهید است ا ینجا

یا:

زین چمن خون شهیدی که قیامت انگیخت

که به هر گل اثر دستی و دامانی هست

همچنان:

هرکجا ریخت وفا خون شهید تو به خاک

سبزه همچون رگ یاقوت جگردار دمید

ایضاً:

دراین صحرا زبس فرشست اجزای شهید من

غباری هم گر ازخود چشم پوشد من کفن دارم

ویا مثلاً دراین بیت ابوالمعانی می گوید: این از فیض خون شهید است که خاک بدین پیمانه آرایش یافته وطیلسان زیبایی به تن کرده، این بدان مفهوم است که اگرخون شهیدان نمی بود، از مشاطگی خاک نیزخبری نبود، ولو که صدها بهار در چمن وباغ حضور می یافت وبه تزئین زمین می پرداخت:

نو بهار آنهمه  مشاطگی  خاک  نداشت

خون ما ریخت به این رنگ که گلشن کردند

سزاوارگفتن است که غیراز"پدرمعنی ها" سخنسازان متقدم دیگری نیزدر رابطه به آنچه به بحث گرفته ایم، یعنی رابطه یا نسبت خون با گل، خصوصاً دوگل مشهور( لاله وشقایق )- که طلایه دار کاروان بهارند وبیشترینه بر سرمزارشهدا می رویند- سخن ها گفته اند، که پرداختن به همه آنها بحث ما را، دراز دامن خواهد کرد که دراینجا مجالش دیده نمی شود.

حالا ازاین بگوییم :

 ورود عناصربهاری در حیطه مرثیه ها وشهادتنامه های سخنوران جهاد ومقاومت مردم افغانستان، سیمای سخن را برلون دیگری آراسته وزبان آن را زبانِ دینی وآرمانی گردانیده است.

شاعران متعهد وخدا جوی وآزادی ستای ما به عنوان محافظان خون پاک شهیدان وتصویر پردازان ماهر وآگاه، درهرزمانی خصوصاً درآن برهه ای ازسال که بهار درگلشن وصحرا جلوه می آراید، بلافاصله خون گلگون وابستگان ویا همسنگران ویا آشنایان شان در ذهن تداعی می گردد، همان است که مجدداً تحت تاثیرعواطف قرار می گیرند وبه زبان شعر می گویند: این گل های سرخ همرنگ خون آن شهیدان است که درراه برتری نام خدا وصیانت ازوطن وآزادی رزمیدند وبه خاک وخون غلتیدند و با پیکارهای فیصله ساز شان، زندگی را به کام دشمنان  شرارت شعارو ملعون تلخ ساختند.

 کمترشاعری سراغ داریم که وقتی چشم شان به موج گل سرخ وسایرعناصر بهاری، ویژه درفصل بهاران فتاده، به یاد جاری شدن خون وافشانده شدن قطره های آن را برپیشانی زمین نیفتاده باشند و صفحه خاطره وذهن شان را ازماجرای به خون غلطیدن شهیدان،نقش نیافته باشند. چنین سخنسازان برای اینکه رسالت شان را انجام داده باشند، سعی به خرچ داده اند تا کلام شان همواره در زیر محرکه های سیاسی واجتماعی قرار بگیرد؛ چنانچه سخنوری از دیار خون وشهادت هرات ( قنبرعلی تابش) خطاب به رزم آوران شهادتجو، سروده ای دارد بدین مضمون:   

آن شعله بار ساقه که نامش شقایق است

دستان پرشگوفه نو رسته شماست

آری، به گفته تابش این دستان برومند سپاهیان جان برکف است که در اثر رشادت ها و پایمردی ها و فداکاری ها... ، شکوفه های فتح وسرافرازی را به برگ وبارمی نشاند.

سپاهیان عاشق پیشه ای که به گفته او، وصف آنان در دایرۀ شعر نمی گنجد:

وصف شما زدایره شعر خارج است

ترسیم عشق معنی شایستۀ شما ست

نظارۀ بهار یا رویش گل های حمرا و در مقدم آنان لاله وشقایق وسایرگلهای قرمزی رنگی که با آغاز ترنم نغمۀ نخستین فصل سال هجری- شمسی، سر از جیب خاک بر می کشند، و به جلوه آرایی طرفه می آغازند، شاعر را بدان وا می دارد تا در فضای شهادت و یا به یاد به خون غلطتیدن سرو قامتان - با دستیابی به نگرشی تازه و تصویر آوری لطیف ازبهار طبیعت ونسیم گوارایی که دامن کشان ازسوی چمنزاران وازستیغ کوه ها و دره ها وصحاری می وزد، و یا در بسترشفق خونینی که درافق آسمان نمودارمی شود- سیمای گلگون و به خون آغشته آنان  را به تصویر کشد واز انتشار عطرگلها، بوی دلانگیز خون سرخ شهیدان را در مشام ها بیشترحس کند.

آن گونه که سخنور موفق وشیرین ادای دوران جهاد ومقاومت عبدالاحد تارشی، با آمدن بهار این فصل داغدار، به یاد کشتگان بیشمار وطن می افتد و نظاره بهاران اینچنینی را موجب ایجاد تاثر واندوه بردل احساسمندان می داند:

رسید فصل گل دگر و بهار دگر

نه فصل گل که یکی فصل داغدار دگر

زکشتگان وطن روی صفحه گلزار

به خون نموده رقم جدول وشمار دگر

به غیر دیدۀ خونبار ما درآن وادی

به رنگ سرخ که هست آبشار دگر.

شعرای دیگر انقلاب اسلامی افغانستان یا شعرای عهد شگوفان جهاد و مقاومت نیز، پردازش مربوط به بهار وپیرامون آنرا با سروده های حماسی، خصوصاً در ارتباط با شهید وشهادت در ذیل کارنامه های هنری شان قرار داده اند وسعی ورزیده اند تا به زوایای پیدا وپنهانی دست یابند که برای خواننده وجد آفرین است ودلنشین.

این جماعه با وارد کردن روح حماسه ، همواره کوشیده اند تا عوامل پویایی وماندگاری وعظمت جهاد برحق ملت مومن، تهیدست واخلاصمند مارا تسجیل نمایند. از نظرآنان " حضور پررنگ شعر در روایت حوادث واتفاقات وقالبِ نافذ مراثی وحماسی" پیوند دهنده عواطف وحوادث مربوط به شهادت گلگون کفنان است .

وقتی که تارشی خطاب به بهار می گوید:

 خبربگیرازآن نیمه جان غرقه به خون

شتاب کن که نمی بینی اش دو بار دگر

به خاک همه جان کشت کرد جانبازان

برو بکار گل وسبزه در دیار دگر

رثای خفته به خونان به حرف اشک نویس

مکن نگار گر نوبهار به کار دگر

جز ازعبیر شهیدان عبیر ایمان را

مجو مجو که نیابی به لاله زار دگر،

وارائه مفاهیم دیگری ازایندست – چه ازشاعر یاد شده وچه ازسخنوران دیگرمنسوب به خانواده مبارزات حق طلبانه ملت مومن وسلحشورما – مؤید گفته فوق می باشد. بدین معنی که ایندسته سعی می ورزند تا جلوه هایی از موضوع شهادت وشهید را در آثار گرانسنگ شان انعکاس دهند واز حدیث خون گویند وبه سرود انتقام دست یازند وبه خروشندگی انقلاب بپردازند و با هنرنمایی ویژه ومهارت درخور وصف، عروس سخن را با کسوت خون زینت خاص بخشند.

..............................................

(●) خواننده عزیزآگاهی دارد که مدتیست این خامه نارسا، نوشته هایی ارائه می دهد که موضوع آن شهیداست وشهادت. بحثی که دراین جاارائه شده، از نظر برخی شاید مناسب ترین زمان نشرش فصل بهاران می بود. من این ایراد را می پذیرم ، اما به باورمن ضمن اینکه سلسله بحث پیرامون شهادت وشهید ازهم نگسلد، از تلفیق عناصربهاری ورابطه گل های سرخ با خون وشهادت درهر برهه زمان، می توان سخن گفت. ازاین نیزهمگی با دریغ مستحضریم که مردم شهید پرورما هرروزه شاهد رویش گل های خون هموطنان شان در هرکوی و برزنند. لذا این  تذکرنیز به ما جرئت می بخشد تا علاوه داریم که اینجا بحث شهید نسبت به بهار وعناصر مربوط به آن- که گذرا ست- جلوه ونمود بیشتری دارد وبه قول دیگر: بهار شهادت، در دیارآغشته به خون ما، کما کان سرخست ورنگ خون های گلرنگ چکیده درهر کوی وبرزن وصحرای وطن را، دست هیچ تطاولگری نمی تواند به خزانی وا دارد وبه تعبیر دیگر، رنگ سرخ گل های خون فرزندان این دیار همواره گیرا است وحاوی جلوه ای است رنگین ترازبهاران! راست می گفت تارشی: جز ازعبیر شهیدان، عبیر ایمان را

مجو مجو که نیابی به لاله زار دگر!

 پس باید ازآن گفت، وگفت وگفت وباغ حماسه سرافرازان را همیشه شاداب نگه داشت، ضمن اینکه بدینوسیله بتوان به روان کشتگان بیگناه ومظلوم ، درود فرستاد.

 

  

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/11/15ساعت 8:32 قبل از ظهر  توسط ملکزاد  |